شمارهٔ ۱۹۳ - غزل به صفات تو گویم
بر من آمد دوش آن در چشم بینایی ز بهر جستن تدبیر رای فردایی هرآنچه داشت به دل راز پیش من بگشاد بلی چنین سزد از یکدلی و یکتایی چه گفت گفت بخواهم شدن ز تو یکچند که تا ز فتنه خصمان من ...

شمسالدین تاجالشعرا محمد بن علی سمرقندی، معروف به سوزنی سمرقندی (درگذشتهٔ ۵۶۲ قمری به نقل از رضا قلی خان هدیت یا ۵۶۹ قمری به نقل از دولتشاه سمرقندی) شاعر هجاگو و هزال ایرانی قرن ششم هجری است. وی در اشعارش نام خود را محمد، عمر و بوبکر و نام پدرش را مسعود ذکر کرده، از این جهت درستی نام اطلاق شده بر وی یعنی محمد بن علی محل سؤال است. مولد او را عوفی نسف (نخشب)، واقع در نزدیکی سمرقند میدانند. وی در شعرهایش خود را به سلمان فارسی منتسب میداند. وی در ابتدای جوانی برای کسب دانش به بخارا رفت و به قول عوفی بهسبب تعلق خاطر به شاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی سمرقندی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر اتسز بن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق بخاری، سنایی غزنوی، انوری ابیوردی، محمد معزی، ادیب صابر و رشیدی سمرقندی معاصر بوده و برخی از آنان را هجو کرده و به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعری هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. میگویند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است.
بر من آمد دوش آن در چشم بینایی ز بهر جستن تدبیر رای فردایی هرآنچه داشت به دل راز پیش من بگشاد بلی چنین سزد از یکدلی و یکتایی چه گفت گفت بخواهم شدن ز تو یکچند که تا ز فتنه خصمان من ...
ای پایگاه قدر تو بر خط استوی از فر تو چو خلد برین گشته استوی در باغ استوی طرب انگیز بگذران لحن مغنیان خود از خط استوی جان راغذا سماع خوش و روی نیکو است زین هر دو باد جان لطیف ترا غ...
بفر صاحب دولت نصیرالدین خدای بهشت وار بیاراست این خجسته سرای بهشتوار شود هر سر او هر مجلس که کرد دیدن او صدر دین و دینارای بجاه صاحب عادل شد اینسرای بهشت بجای رضوان دهقان درو بهشت ...
نصیر دین که چشم پادشایی نبیند چون تو فرخ کدخدایی جهان را کدخدایی جز تو نبود چنان چون نیست جز یزدان خدایی اگر گویم بهمت آسمانی بمن بر هر کسی گیرد خطایی بجنب همت تو آسمان هست چو دست ...
جلال دین نبی پادشاه شرق علی که از شجاعت و از جود چون علی مثلی ز نسل شاه حسین بن ذوالفقاری و هست سر حسام ترا سهم ذوالفقار علی بنور عدل تو آراسته است ملکت شرق که شمس ملکی و رخشان چو ...
هر روز دل مرا زبانی دگر است با من بت من بهر زبانی دگر است وان جان جهان هیچ نمی اندیشد کاخر پس این جهان جهانی دگر است
ای خم شکسته بر سر چاه کمیز با سوزن سوفار درشت سر تیز مستیز که با او نه برآید بستیز نی تو نه چو تو هزار زنار آویز
رخ تازه چو تو هیچ دگر تاز نیابد تا گم نشوی زانکه کست ساز نیابد آغاز مکن ناز و بهر جا که خرانند در شو که کس انجام چو آغاز نیابد آواز درافکن بخریداران وین گوی که چون تو کسی سیم براند...
ای خداوند مرا از غم بی دستاری به کلاه تو که دوشینه تب گرم گرفت به کلاه تو چرا خوردم سوگند گران بسر من که مرا از سر من شرم گرفت
خسرو سیارگان بیرون شد از برج حمل برج تو از فر خسرو یافت مقدار و محل مال و گنج گاه قسمت کرد بر سهل و جبل بست بستان را از گوهرهای گوناگون جلل از جواهر شد مرصع باغ و بستان زین قبل سخت...
آورد گرد فتح و ظفر پیش چشم ما باد از رکاب عالی لازال عالیا گرد از رکاب عالی بر نصرت و ظفر در دیده رعیت باشد چو توتیا عالی علاء دولت و دین آنکه تا بحشر هرگز مباد دولت و دین را جز او...
ملیح مغ بچه را در طعام خوان هجا سزد که ملح زیارت کنم که هست سزا ملیح تر شود آن زن فروش و گر نشود همین که هست بس است آن گدا ابن گدا دهد ملیح ز منکوحه ملیحه خویش نشان ممحله خوان شهری...
نرخ جماع ار شبی رسید بدینار کار فروشنده راست وای خریدار خوش بهل ای جان و کاهلی مکن ای دوست پشت به دیوار بامشان مکن ای یار به ز تو بسیار هشته است و هلد نیز تو نه تو آری همی خیار ببا...
باز دیگر ره دل من دلبری جانان گرفت باز کاری کان بلا بد بر دل و بر جان گرفت باز بیچاره دلم در جور آن دلبر بماند باز مسکن جان مسکین کوی آن جانان گرفت جان و دل را از من آن جانان دلپرو...
ای کمال النسب از بهر خداوند مگوی کان ندیمان گزیده ز کجا کردی روی هریکی همچو سگ لاک دوان از پس بوی ضرر نقل و هلاک قدح و مرگ سبوی بدم مفت دوان دربدر کوی بکوی دم ران خورده بوقتی که نب...
صدر دنیا و دین که خاک درت اهل دیز است سرمه حدقه در عالیت را ملوک زنند بوسه بر آستانه و طبقه بست عدل تو ایدی ظلمه خست حزم تو اعین فسقه در نکوکاری و نکونامی یافتی بر جهانیان سبقه پدر...
نازنین یار من بمستی دوش ایر بسیار خورده نوشش باد خوش شبی بود و دوش یار مرا همه شبها چنانکه دوشش باد
صاحب که ضیای عدل از ما نوزید آهو بره شیر ژیان شیر مزید روباه غرور دهر نزدیک رسید چون گربه بلیسیدش و چون سگ بگزید
ای جفت دل من از تو فردم وی راحت جان ز تو بدردم تا با دل و جان من تو جفتی من از دل و جان خویش فدم رنجی که من از پی تو دیدم دردی که من از غم تو خوردم بر گوی و بیازمای یکبار تا بشناسی...
ماه رجب فرخ فرخنده چه ماه است کز یازده همتاه ورا رفعت و جاه است چون یوسف کنعان ملک یازده کوکب در سال بحرمت ملک یازده ماه است آمد بسلام ملک مشرق و مغرب مسعود که عم و پدر سینزده شاهس...
بوبکر اعجمی پسری ماند یادگار دیوانه زن بمردی معتوه و بادسار ماخولیا گرفته و مصروع و کنده مغز زرداب خورد چون عسلی پیش چون زمار ریشش ز داء ثعلب ریزیده جای جای چون یوز گشته از ره پیسی...
رمضان آمد و هر روزه گشایی بر بام بیکی دست نواله و دگر دست فقاع آتشی را که کند روزه همه روزه بلند شامگاهان بیکی لحظه کند پست فقاع خوشتر است از لب آن روزه گر روزه گشای لب آن کوزه باد...
سوزنی از ابلهی درید بسی مرز کفت بسی مغز ون بخرزه چون گرز ای ملک او را چو رفتنی شد ازین دهر با این مشتی دریده مرز بیامرز
به چشم عاشقان آید سرین گرد گلرنگش زهی خفتنگه نرمش زهی خارشگه تنگش صفات کون آن کودک چه گویم خود که آن کودک همه کون است و کون و کون ز پایش تا شتالنگش ندانم تا چه خواهد شد به سال بیست...