داستانِ موشِ خایهدزد با کدخدای
سعدالدین وراوینیروباه گفت شنیدم که کدخدایی بود درویش تنگ حال ناسازگاری و فظاظت بر خوی او غالب زنی داشت بعفت و رزانت و انواع دیانت آراسته جفتی مرغ ماکیان در خانه داشتند که خایه کردندی موشی در گوشه خانه آرامگاه ساخته بود سخت دزد نقاب نهاب افاک بی باک بسیار دام حیل دریده و دانه متربصان دراز امل دزدیده بسی سفره دو نان افشانده و روزی لییمان خورده هرگه که مرغان خایه نهادندی آن موش بدزدیدی و بطریقی که ازو معتادست با سوراخ بردی مرد گمان بردی که مگر زن در آن تصرفی بخیانت میکند دست بزخم چوب و زبان بکلمات موحش و منکرات مفحش بگشودی و چندانک زن در براءت ساحت خویشتن مبالغت نمودی سودی نداشتی تا روزی زن نگاه کرد که موش خایه می کشید رفت و شوهر را از آن حال آگاهی داد چون هر دو بنظاره موش آمدند بدر سوراخ رسیده بود خایه بتعجیل درکشید شوهر از مشاهده آن حال بر جفای زن پشیمانی تمام خورد همان ساعت دامی بر گذر موش نهاد موش را موشی دیگر شب مهمان رسید آن خایه با یکدیگر تناول کردند و شب در آن تدبیر که بامداد در شبکه اکتساب جفته آن چگونه اندازد بامداد که سپیده صبح از نیم خایه افق پیدا شد و زرده شعاع بر اطراف جهان ریخت هر دو بطمع خایه آهنگ آشیان ماکیان کردند خنک کسی که مرغ اندیشه او بیضه طمع و اگر خود زرین با سیمین باشد ننهد و نقش سپیدی و زردی آن بیضه بر بیاض دیده و سواد دل نزند و چون از پرده فریب روی بنماید آستین استنکاف بر روی گیرد یا بیضاء ابیضی و یا صفراء اصفری و یا غبراء اغبری القصه موش مهمان از غایت حرص مبادرت نمود و پای در پیش نهاد و دست بخایه برد تا بردارد دام در سر او افتاد و مرد کدخدای او را بگرفت و بر زمین زد و هلاک کرد
