شمارهٔ ۱۷۷ - به یکی از بزرگان نگاشته
فدایت شوم رقیمه مرسله به انضمام خطاب نواب والا زیارت شد هر دو را وشاح گردن و تعویذ بازو کردم اظهار دلتنگی من دو علت داشت اول اینکه آن مرد را به تلفیقات گرم در ناملایمات شما سرد کرد...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
فدایت شوم رقیمه مرسله به انضمام خطاب نواب والا زیارت شد هر دو را وشاح گردن و تعویذ بازو کردم اظهار دلتنگی من دو علت داشت اول اینکه آن مرد را به تلفیقات گرم در ناملایمات شما سرد کرد...
قربان وجودت شوم پنجم شعبان در سمنان خطاب والا و تعلیقه سرکار شوکتمدار خداوندی سرکشیک دام اقباله زیارت شد غیر از بندگان اشرف والا که در این قضیت از خاکسار غمی خورد و چار کلمه حرف زد...
جاودان باد از تنور چرخ و آبشخورد خاک بی سپاس آب و آتش نان و آبت گرم و سرد از هنگام بدرود تا اکنون که انجام ماه است از جندق و سمنان و طوس و دیگر آبادی ها بی گزاف زبان بازی ده دوازده...
مفتی شهر ندارد چوبه میخانه ما باری از رشک زند سنگ به پیمانه ما بت پرستند مقیمان حرم می ترسم تا ز زنار شود سبحه صد دانه ما کردم از باده تهی خم کده ها لیک هنوز نشنیده است کسی ناله مس...
تا بو مگر به سنگدلی مهربان کنند سنگین دلت که سنگ به سنگ امتحان کنند خواهم ز مردمی به در آیم به جلد سگ وانگه در آستان توام پاسبان کنند غیر و رقیب و مدعی آنگه به اتفاق روزی شبی گذار ...
رزم شامی و حجازی کم تر از محشر نباشد یک نظر در نینوا کن گر ترا باور نباشد گرنه ثارالله آمد خون شاه نینوایی جاودانی این مصیبت را چرا آخر نباشد از سگی چند آهو آسا شرزه شیری نیم بسمل ...
گیتی سروته مهر چه پنهان چه پدیدار یک لخت ولی مختلف اطوار این سیرتگی آکنده به خانه و آن صورتگی آورده به بازار این جسته ره ذوق و همی خرقه علامت و آن بسته به خود شرع و همی میزرش آثار ...
صوفی کش از ارواح مکرم سخن است ز نقحبه ز فرق تا قدم ما و من است با دعوی آنکه جامه جانش قباست هفتاد و دو ملت به یکی پیرهن است
میرزا احمد صفایی پیدا و پنهان دور و نزدیک با نوشته و بی نوشته با گواه و بی گواه با نگین من و بی نگین من در حیات من و در ممات من با اجازه من و بی اجازه هر چه در کار و بار معاش و معا...
پستی خویشتن را درپای هستی آن فرخ جان و فرخنده تن مایه ارجمندی و پایه سربلندی یافته رنج افزای انجمن والا می گردم دیروز که سرای آزاده راستان شاهزاده راستین سیف الدوله به دیدار گیتی ف...
جانم خاک راهت باد و روانم گرد گذرگاهت در کجایی و چه جایی چه می دهی و چه می ستانی بختت مهربان است یا سرگران همراهان یار دلند یا بار دل از گفته های گهر سفت دو استاد کهن و دو خداوند س...
حاجی اسمعیل بهشتی روی فرشتی خوی را مرید و مشتاقم سه روز از این پیش همراه مردی منسوب آقا رضا نام خراسانی بودم توسط لشکری جامه بساط دوست را رنج افزای رسیلتی دراز دامن گشتم اینک سلطان...
ای بهار دوستی را بوستان ها آب و رنگ وی درخت راستی را شاخساران برگ و بار خدا را ستایش آسوده از گزند آسمانی راه به پایان رفت رخت به سمنان رسید بیمارها بدرود بستر و بالین کردند و ساما...
جناب مولای راستین حاجی محمد اسمعیل را مخلص جان در آستینم فرمان آبشخوردم سال گذشته رخت از جندق به سمنان کشید شهر ذی حج به حکم حرکتی روان آغال از اسمعیل رنجیده بی تدارک و دربای آسایش...
آقای راستین خود را رنج افزا می گردم که با آن عهد ثابت و مهر راسخ که تراست در این مباینت دیر انجام باری خامه در شست نیاوردی و نوید سلامت خود را غایله پرداز پراکنده تیمارهای کهنه و ن...
قبله احباب و قدوه اصحاب حاجی را بنده ام به شرط حیات و خواست پاک یزدان پس فردا از خاک درگاه حضرت سلام الله علیه که بوسه جای ماهی تا ماه است رخصت خواهیم یافت اگر سیر و صروف دارالخلاف...
حاجی جان پاره ای مردم را چندانکه سال در می افزاید مهر کاستی می روید ایرانیان را شیوه و شمار این است در کار سه تن یکی جندقی دیگری از نامورهای اصفهان و شما را گمان نداشتم در پیری از ...
سرور راستین حاجی اسمعیل نامه شما دیده را سرمه سایی کرد و دل را از دام تیمار رهایی داد پس از خواندن پاسخی بدان هنجار که آیین من است نوشتم دادم خطر با سرکار فرستد ندانم چه کرد آدمی ر...
گرامی سرور فرشته گهر حاجی اسمعیل را نیکخواه و فزایش جوی و کام اندیش و ستایش گویم این پارسی نگاری و پهلوی شماری یکباره ما را رسوا و زشت نام کرد هر جا خامی دانش باز و سردی بینش فروش ...
راد استاد زرین خامه و بزرگ سرور رنگین نامه میرزا و حاجی را دیده سای خامه و شستم بوسه آزمای نامه و دستدست نوشت شهد سرشت در نام دو مهربان دوست آذین و آرایش اوست کریچه بی دریچه و آسما...
من که بی تاج و تخت و گنج و سپاه در به اقلیم فقر سلطانم بی قیاس مقام و منصب ومال بنده مرتضی قلی خانم شانزدهم شعبان است در مضجع پاک اقدس حجه اللهی سلام الله علیه روی ارادت برآستان دا...
ز التزام عقل شد دیوانگی حاصل مرا بعد از این دیوانه خوان بینی اگر عاقل مرا بخت میمون بین که چون صیاد سنگین دل مرا نیم بسمل می فروشد می خرد قاتل مرا با دلت کاش ای کمان ابرو بدل گردد ...
دل ز زخم توام اندیشه مرهم نکند سایه تیغ تواش از سر دل کم نکند غره شهر ربیعی ندمید آنکه به من آسمانش دهم ماه محرم نکند
شد چو گرد ذوالجناح از عرصه هیجا بلند شور رستاخیز گشت از خطه غبرا بلند صاحب اورنگ یاقوتی ز زین شد سرنگون یارب از بهر چه ماند این طارم خضرا بلند آنکه از خونش ریاض لاله کاران گشت دشت ...