شمارهٔ ۲۹ - به یکی از دوستان نگاشته
امید گاها مژده بازگشت سرکار و همراهان آویزه گوش و پیرایه هوش افتادپاک یزدان را بر این نوید که خوشتر از زندگانی جاوید است چهر سود درگاه نیاز آمده به رامش و آرامشی بیرون از چنبره اند...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
امید گاها مژده بازگشت سرکار و همراهان آویزه گوش و پیرایه هوش افتادپاک یزدان را بر این نوید که خوشتر از زندگانی جاوید است چهر سود درگاه نیاز آمده به رامش و آرامشی بیرون از چنبره اند...
صبا از من بگو بیگانه مشرب آشنایی را جفا نادیده ارباب وفاکش بی وفایی را روا چون داشتی برداشتن از جان سپاری دل که باری دل به دست آورده باشی ناروایی را به ناز آسوده بر دیبای سلطانی چه...
به ناله تا نفسم آه صبحگاه گرفت زمین به ناله درآمد زمانه آه گرفت فتوح مملکت دل که صد سپاه نکرد هجوم نرگس مستت به یک نگاه گرفت از آن زمان که خطت گرد بدر هاله کشید به سینه طشت همی می ...
شکر گفتی از خرگه خسروی که پذرفت از او شور شیرین نوی جمی مهر و مه باده و جام او مهی مهربان مشتری نام او ولی تا به جایی هوسباره بود که هر روز در کویی آواره بود به خواهش جوانی و پیری ...
ماه مدینه از حرم کرد چو راه کربلا گشت طلایه اجل قاید شاه کربلا راهنمای قتل شد پیش خرام خیل غم دید مباشر قدر سان سپاه کربلا عرصه دار و گیر شد دامن ودشت ماریه رسته تیغ و تیر شد سنگ و...
شش جهت زن قحبه بازار است گویی نیست هست و اندر او زن قحبگی کار است گویی نیست هست گر به دستار است باد کله ی زن قحبه شیخ کیر خر را نیز دستار است گویی نیست هست هر کجا یک دانه زینتخم از...
چه شد ار شد پدری یا پسری می آید رفت و تری می آید گر تو گویی کهنی رفت و جوانی برخاست من بر آنم که سگی رفت و خری می آید
یاران ریا به پرده چه شیخ و چه شاب مستانه کشند از لب ساغر می ناب تا نکهت می به حیلت از وی برود بی پرده همی کشند سجاده به آب
لقمان فرزند خویشتن را از در پند گفت چهار هزار سال چهار هزار پیغمبر را چاکری کردم هشت چیز از گفتار و کردار ایشان فرا گرفتم بنیوش و کاربند باش تا پیش بنده و خداوند ارجمند مانی چون در...
فرزندی میراز حسن را رنج افزای فیروز فرگاهم و با پیکر شمشاد هنجار و دیدار خورشید رخسارش آزاد و آسوده از سرو و ماه پیر راهرو آگاه شیخ حسن از کاشان به ری فرمود و یاران را به رامش چهر ...
فرزندی میرزا جعفر نامه گرامی رسید دیده روشن وخانه گلشن شدگزارش ری آنکه شاهنشاه جهان پناه در نیاوران است بندگان ایران پناهی آقا در کاشانک مردم شهر پیشه ور و دهقان و خوش نشین و سپاهی...
درد دگر آن کآه سحر را اثری نیست آه من از این درد که شب را سحری نیست گفتم کمرش گیرم و آرم به میان راز آگه نه از این نکته که او را کمری نیست احوال دل از طره او پرس که ما را دیری است ...
چون سرایی به لب دجله مرا یاد بیار ساقیا ساغر می تا خط بغداد بیار
ای شمر شرمی از خدا خنجر مکش خنجر مکش آزرمی از روز جزا خنجر مکش خنجر مکش نخل بلندش سرنگون زین سمندش واژگون سر خاک ره تن غرق خون خنجر مکش خنجر مکش آخر چه خیزد روسیه از کشتن این بی گن...
مرا آه آتشین زان خط مشک آلود بر خیزد زهیگی کآتش همی از دود بر خیزد جز اشک من از آن رخ و آه مردم ز اشک من کشنید ز آذر بر دمد دریا ز دریا دود برخیزد جز آنخط کافزود کم کرد از تو نشنید...
واعظ در باغ سبزش روضه مینواست وان کرمک پس مرز و خیار لب جو است افتادش از این بهاره کاری غرض آنک تا بر سر پالیز کسان گیرد دوست
میرزا جان من از ده سالگی تا امروز هرگز جندق را تهی از آسوده مردی و خداوند دردی ندیدم آن روزگارها راهرو راستین میرزا ضیاء الدین بود سه چهار تن وابسته خوب داشت همه وارسته سرخ و زرد ب...
اوقاتیکه سرکار شجاع السلطنه عزم اندیش و رزم آرای محاصره یزد بود در هر یورش و شبیخون که شکستی درست می خورد از در لاقیدی غزلی مغازله آمیز نظم می فرمود و اولیای دولت را به جای مژده پی...
گرامی فرزندا نامه همراهی سرباز رسید مژده تندرستی شکسته روان را به رامش انباز آورد در باب جعفر مهرجانی و کان جستن داستانی گزاف است و گفتار آن نسنجیده سراسر سرودی همه لاف هنگامیکه با...
چهره دلبر و من گلگون است لیک آن از می و این از خون است گرنه بر کشته فرهاد گذشت اسب شیرین ز چه رو گلگون است خون بود قسمت چشم و لب ما تا لب و چشم بتان میگون است این شفق نیست که هر شا...
به هشیاری خوشم شب های می اما چه هشیاری به قدر آنکه گویم ساقیا پیمانه دیگر
نوری که در لطافت از سایه تن بتابش کوکب فکند عریان پیکر در آفتابش در پهنه بعد کشتن بر نی پس از بریدن سر رفت بر سپهرش تن سود بر ترابش آن تن که خاک او عرش پامال بی حسابان بر فرق آسمان...
هر که زین جانوران صورت آدم با اوست هر چهگی اندر همه عالم با اوست شرع بر بسته مردم به مثل دانی چیست دیو که انگشتری جم با اوست گرنه ای از لعل بتان دست مدار کآن سلیمان جهان است که خات...
امکان که به واجب از سلاله طین است نقش دو یمین دیده وارون بین است هستش همه چیز و نیست هیچش آری ضرب المثل پیه و پیازک این است