بخش ۷
دریغ آن بزم جان افزای شیرین دریغ آن عز و استغنای شیرین خوش آن صوت ندرنای وهویلا خروش و جوش شم شم شور لیلا دریغ آهنگ خوب ریزه ریزه که می خواند آن سهی قد نیم خیزه دریغ آن خاستن آه آن...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
دریغ آن بزم جان افزای شیرین دریغ آن عز و استغنای شیرین خوش آن صوت ندرنای وهویلا خروش و جوش شم شم شور لیلا دریغ آهنگ خوب ریزه ریزه که می خواند آن سهی قد نیم خیزه دریغ آن خاستن آه آن...
در آن باغ کاین قوم را بار نیست در او جز گل طلعت یار نیست زمینش منزه ز لوث رقیب هوایش معطر ز خلق حبیب نه جز شمع در محفلش سر زده نه جز حلقه کس حلقه بر در زده روی گر همه عمر دامن کشان...
گرفتم آنکه باز ار بخت فیروز شب یلدای ما را بر دمد روز سمند تند گردون رام گردد مدار مهر و مه بر کام گردد کند تجدید عهد نوبهاران شود خرم بساط لاله زاران همی بر جای قطره ابر نیسان چکد...
سه ده بر به سال هزار و دویست که بر خاکیان آسمان می گریست پدر غافل از درد فرزند خویش دل مام فارغ ز دلبند خویش مدار مهمات بر زرق و شید فسون و دغل شیوه عمرو و زید مرا اتفاقا در این کژ...
بیا ساقی آن تیغ ساغر نیام کزو دست جم شد خداوند جام چه تیغ از خیال خرد تیزتر چه تیغ از دم عشق خونریزتر روان بر کفم نه که جمشیدوار ز ملک سخن بر گشایم حصار به تدبیر کشور گشایی کنم به ...
ترانه عندلیب خامه بلاغت پرداز و شمامه طیب نامه براعت طراز سپاس صانعی است که به حسن تربیت طوطی شکرخای نفس را در تنگنای این آخشیجی قفس ساز و برگ ترنم داد و به لطف تعبیت بلبل دستان سر...
کس نیست که چاره آرد آفات ترا آه ار ندهد اجل مکافات ترا دفع تو به غیر از تو تمنا نکنم ای نام تو بر کمر زند ذات ترا
نگذاشت به ملک شاه حاجی درمی شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی نی مزرع دوست را از آن آب نمی نی خایه خصم را از آن توپ غمی
زهی تجلی نموده حسنت به چشم وامق ز روی عذرا به یک کرشمه ربوده چشمت توان یوسف دل زلیخا سواد مویت شکنج سنبل صفات رویت ورق ورق گل کشیده مستان قدح قدح مل ز جام لعلت به جای صهبا به ملک ا...
ببرد شوق رخت صبر از دلم یارا خراب کرد غمت خانه شکیبا را چوآفتاب ز مطلع طلوع کرد و گرفت شعاع پرتو حسنت تمام دنیا را اگر ز دست تو نوشم ایاغ از زهری کند معالجه درد جمله اعضا را اگر تو...
پری چهری از پرده دامغان نه دیرینه روز و نه تازه جوان به مردی کهن از در همسری جوان ساخت مهر زنا شوهری نکو خورد و خفتی برانگیختند چو شیر و شکر در هم آمیختند ز انداز جفتی و پیوستنی پد...
از ماریه رفتی اگر اخبار رسیدن گرگان عجم را سگ های عرب بر نتوانست دریدن شیران اجم را با ببر دمان گربه نیارست فتادن گرگانه ستادن روباه دمن سر نتوانست بریدن آهوی حرم را یارست که بر با...
به جز ارواح مکرم که ز دیوان ازل به خداوندیشان خط غلامی دادم خاک تن باد روان آب بقا آتش جان بی تکلف به فدای ره ایشان بادم آشکارا و نهان گاه به زرگاه به زور به همان شیوه که در فن سپو...
کثرت افزود وحدت ار کاست ترا جرم از سیه و سفید اشیاست ترا گادن بینی ولی معطل دارد این طرفه سیاه دانه و ماست ترا
گردنده گردون زن قحبه بار است آسوده کیهان زن قحبه زار است در گوهر آن پیدا و پنهان از جبهه این عنف آشکار است بانگ نی اش را پست و بلند است ذوق می اش را رنج و خمار است خود زاد از این د...
گواهی میدهم خدا یکی است و او را انبازی نیست و بی مزد و سپاس سزاوار بندگی و پرستش است و بازگشت همه به اوست و هر چه خواهد و کند یا نکند و نخواهد راست و درست است و بی خواست او هیچ کار...
ساخت یغما را علی حاجی حسین باغی چه باغ هشت بستان را گزین هر هفت و فرآذین و زین آمد ایجادش به دستور عجم در عهد ترک بر به تاریخ عرب باغ علی حاجی حسین باغ علی حاجی حسین در یک هزار و د...
نور چشمی ملاباشی را چراغ هدایت در پیش باد و سلوک شارع شریعت کیش شنیدم در ولایتی و ولی سار بچه ها را جهد اندیش هدایت همه را پیر راهی و پیشوای آگاه مرحوم پدرت اعلی الله مقامه نیز درو...
دانی از چیست که مردم ره محشر گیرند تا در آن معرکه بگی از سر گیرند پایمرد ار شودم دست ولایت به خدای نگذارم که سر از خشت لحد برگیرند
چشم سیه مستش به خود نگشود از هم دیده را فریاد من بیدار کرد این فتنه خوابیده را دل با زلیخا طلعتان گفتم از او ساکن کنم نخجیر نامد در نظر این گرگ یوسف دیده را دستم مگیر ای باغبان تا ...
گر چشم مرا زین دست در پای تو خوناب است تا چشم زنی بر هم پل آن طرف آب است
در شبت پوشیده بینم روز محشر آفتاب آفتاب باز سرکش آفتاب وز صباحت آشکارا شام دیگر آفتاب آفتاب باز سرکش آفتاب سست از این سخت ابتلا ذرات را بالا و پست هر چه هست پاز راه از کاردست شرم ک...
دل ازگان بر کن که این خار نیارد جز گلگی بار بدینمردم آزمودم نه رامش زآشتی خیزد نه پیکار ازینگانم هر سر موی همی بر تن دم عقرب دم مار کشد ور جان دهد چرخم نه از من آفرین خیزد نه زنهار...
مفتی که به علم و عدل و عرفان سمراست دین باره و شرع باز و پرهیزگر است گر سیمش به سنگ آزمون بر سنجند به تر از هزار به تر است