شمارهٔ ۴۲
آنرا که بطی دو باده در چنگ آید پست ار چه مگس به پایه سیرنگ آید چشم من و توتیای خشت سرخم زین باره سرمه سای اگر سنگ آید

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
آنرا که بطی دو باده در چنگ آید پست ار چه مگس به پایه سیرنگ آید چشم من و توتیای خشت سرخم زین باره سرمه سای اگر سنگ آید
اصغر نامی مزینانی از علی اسم غلامی سمنانی که مشهد تا قوچان مجاهد پیکار بود و قوچان تا مشهد مشاهد آثار حکایت کرد که کار محاصره دیر افتاد و انوشه از مصابره سیر آمد توپ سره به جوشق و ...
گر گدایی رابطی می با بتی شاهد فراهم دولتی دارد شگرف این شیر مرغ آن جان آدم حاصلم نی زآن عقیقی لعل جز اشک پیاپی بهره ام کو زآن فروزان چهر جز آه دمادم
بر طرف باغی با یغما از جنس دو پا فراغی داشتیم و از ارواح مکرم پرسش و سراغی نام تو بر زبان آمد غم بر کران زیست و رامش در میان تاخت فرد نام تو می رفت و عارفان بشنیدند هر دو به رقص آم...
چهارم ماه گذشته دو نامه که یکی خط حسن بود از تو بمن رسید خسته جان را مژده تندرستی های تو تاب و توانی تازه انگیخت و فرسوده تن را رامش و روانی دل آسا آورد شعر هشت چیزم هشت چیز افتاد ...
بعد مردن بر کف از لوح مزارم سنگ هاست تا قیامت با زمین و آسمانم جنگ هاست گاهم از چشم سیه گه لعل میگون ره زنند لعبتان را در فنون دلربایی رنگ هاست پای جهدم در بیابان طلب فرسوده شد وز ...
می رسد خشک لب از شط فرات اکبر من نوجوان اکبر من سیلانی بکن ای چشمه چشم تر من نوجوان اکبر من کسوت عمر تو تا این خم فیروزه نگون لعلی آورد به خون گیتی از نیل عزا ساخت سیه معجر من نوجو...
تیره خط در طی روشن روی پنهان پروری آشکارا اهرمن در جیب یزدان پروری خط بر آرایی به لعل از طره بطرازی جمال چند هستی با عدم واجب به امکان پروری تا به سختی بر درد زنجیر آهن خای عقل زان...
می خور که روانت حکمت افزون روید راز تن و سر دل به قانون روید زان خم که مراست کاسه گر جام کشی خاکت عوض سبزه فلاطون روید
فروغ دیده و چراغ دوده فلان را دوده دولت دید به دو دیده صولت دود رمد مرساد از شکست مکاره تند رستم و فراخواه همت کار معیشت و بار معاد را با همه سستی چست کیش تو خوشتر که روزگارت بی حی...
چنین کآشفته زآن شاهد زنخ و آن زلف فتانم به چاهی بی رسن آماده زنجیر و زندانم
خدایا خدایا تا کی بار خامه کشم و کارنامه کنم تمهید درود و سلام آرم و ترتیب پیک و پیام مگرم درد دل در آن محفل گوش گزار افتد وصورت آشفتگی شهود حضرت یار گردد در نامه جز تعارف چه توان ...
چون سرایی به لب دجله مرا یاد بیار ساقیا ساغر می تا لب بغداد بیار با اینکه رشکم در آب و گل نسرشته اند و آز بر جان و دل ننوشته برآن بنوره والا و بنیاد بلند بالا که این آغاز پستی و ان...
کرده در آینه حسن رخ خود شیدایت طره ز آن سلسله ها ریخته اندر پایت رخت بر بام سموات کشد فتنه اگر جلوه ناز بدین شیوه کند بالایت کمتر از خون مدد دیده کن ای دل ترسم که به طوفان دهد این ...
شهسوار دین فکندی از تکاور آسمان آسمان شرمی آخر آسمان آسمانی با زمین کردی برابر آسمان آسمان شرمی آخر آسمان محشری بینم بپا در هفت کشور آسمان آسمان شرمی آخر آسمان شام عاشوراست این یا ...
مهش رست از خط مشکین نقابی برآمد آسمانی ز آفتابی کند کافر به آسانی مسلمان جز آنخط مشکل کتابی زنخدانش ز چشمم شط خون راند چهی انگیخت دریا از حبابی گذشتت سنبل از خرمن به خروار به مشتی ...
زین جنس دوپا هر آنکه بر سر گردد غفرانش طلب تات میسر گردد بتر رفت همی ترسم از آنک برگردد وبترتر گردد
هنگام رفت و رجوع دولت ایران خدای خلدالله ملکه ادراک شهود مبارک را شرط طلب و فرط پژوهش اقامت رفت سرانجامم شاخ تمنا گل ناکامی شکفت و غنچه تفقد را نکهت محرومی دمید بارها جنایت قدیم را...
یار جان می طلبد سر نگذارم چه کنم دارد اندیشه سر جان نسپارم چه کنم
قربانت شوم دستخط مبارک که آورده آن شیرین بیان بود وپرورده آن رنگین بنان زیارت شد تعویذ تب های کربت کردم و چراغ شب های غربت دلم از درد آسوده ساخت و گردم از چهره باز پرداخت فرد این ق...
شنیدم که اوستادی به دست آورده و اندیشه ساخت و سامانی پیوست کرده این پیشه را بر همه کاری پیشی ده و پیشی خواه زیرا که بنامیزد زن و فرزند ما بسیار است و خانه های یورت آکنده گشاده داما...
ظلمت خط تو پیرامن رخسار گرفت یا رب از آه که این آینه زنگار گرفت می بیاور که خبر می دهد از فصل بهار لطف آن سبزه که پیرامن گلزار گرفت ترک یغما سپهش از نگهی هوشم برد بنگر این طرفه که ...
شهسوار ملک دین از زین فتاد ای آسمان آسمان از تو داد ای آسمان تا زمین ساکن نگردی بر مراد ای آسمان آسمان از تو دادی ای آسمان آخر از باد مخالف صرصری دوزخ نسیم بس عظیم ساختی بی هیچ بیم...
به جز ارواح مکرم که برون زین شمرند همهنهاد آنچه ز نوع بشرند به مگو نسبت هفتاد و دو ملت به قیاس کآزمودم همهو ترند کیست ارواح مکرم به حقیقت آنانک آدمی چهر و ملک سیرت و مردم گهرند از ...