شمارهٔ ۴۵
ز آن طره به جز شکست بر دل نرسد و آسیب به دیوانه و عاقل نرسد با این کژی کارش همی بینم راست حرف است که بار کج به منزل نرسد

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
ز آن طره به جز شکست بر دل نرسد و آسیب به دیوانه و عاقل نرسد با این کژی کارش همی بینم راست حرف است که بار کج به منزل نرسد
اسمعیل به گوهر راستی و پروز راستان سوگند که این دست نگاشت گوهر انباشت را پاسخی در خور نیارم پرداخت پاک یزدان را ستایش که زاده آزاده ای چونان تو یادگار از من جانشین ماند زهی کار و ک...
چه رنگ بازم کآگه شود دل تو ز دردم گواهی ار ندهد اشک سرخ و گونه زردم
سرکار قدرت از تندرستی و فر گوهر و به افتاد کارت رهی را آگهی داد و اختر ناساز روی در فرهی و روز ناکامی سر در کوتهی آورد فزود مهر و پاس پیمان که درباره من نیز از تو روشن و آشکارا دید...
در عجم آن سه که خواند عربش چاره غم لب نوش و خط سبز و گل روی حسن است فدایت زیارت چشم های حق بین شیخ را که با مشاهده زیبا جمالت مالوف دیرین است تقرب ارک را از راهی دیر انجام برگ صروف...
جان فشانی من و عشوه او گر این است از کسی ناید اگر کوهکن و شیرین است چون کنم وصف دهان تو به هنگام حدیث لب به هم چسبدم از بسکه سخن شیرین است چهره کاهی مژه گلرنگ ز الوان جهان سرخ و زر...
دل کان آتش رخ رود جیحون در دامن دشت بر طرف هامون با چهر کاهی با اشک گلگون افتاد بر خاک غلطید در خون آفاق را زیب افلاک را زین سلطان برین خاقان بحرین جسم از تعب پر جان از طرب پاک گرد...
این پخته که سفله خام تعبیر کند نامش غم دین نهاده تکفیر کند صد مرحله زین گفته از آن گوینده تر آن بود که تقصیر کند
این نگارش خود بنا میزد که پر دخت ارنرست دست صاحب بازوی صابی ترا در آستین تهی از خوش سرایی دل جویان و دل ربایی خوش گویان این نامه را که تیمارها شست و روان ها جست ازهمه نگارش های نخس...
گر بمیرم به جفای تو عذابی است الیم ور بگردم ز وفای تو گناهی است عظیم جان برم ز ابروی تو اشهد بالله که نیست زیر شمشیر قضا چاره به غیر از تسلیم
از تو دورم و ای من این زندگی نیست الا مایه شرمندگی قربانت شوم تا حال دو مرتبه قرب اندیش گشته نقصان سعادت بخت و فقدان حضور اشرف مایه محرومی شد فرد هر شب و روزی که بی تو می رود از عم...
پرند و شینم بیگانه مردی آشناوش گریبان گرفت و مهمان گرفتن را با کشش های تنگ آویز دامان به دامان بست راه گریز بسته بود و دست ستیز شکسته ناگزر گردن نهادم و آشفته دل و پراکنده نهادش در...
آشکارا به در مفتیم ار باری هست در نهان نیز به پیمانه کشان کاری هست مشمر از سلسله سبحه شماران که مرا زیر سجاده نهان حلقه زناری هست خو ندارم به ستم سلسله از پا بگشا تا مرا زآن سر کو ...
چون به مصیبت از ازل رفت همی قضای من چیست مصیبت دگر ساز طرب برای من ز ابروی و قد دلستان دام منه که بس مرا نیزه آسمان گذر تیغ جهانگشای من خصم به جامه جدل قاسم و خلعت طرب مغفر مرگ تاج...
چون کاسه می شکسته قانون گردد کم ظرفان را بدگلی افزون گردد کوزه شکم انباشتن ار فضلستی خم بایستی همی فلاطون گردد
میرزا جعفر شب چارشنبه بیستم ماه آغاز شام گشت چرخ ز بن کند آن درخت برومند خاک فروکشت آن چراغ فروزان بامدادان گم نام روشناس دهقان سپاهی آنچه از آن سامان ربود با بستگان رهی بروی گرد آ...
گر به می خوردن پیدا نبود دست رسم می کشم جام نهان تا که برآید نفسم
بیست و هشتم محرم است قرب اندیش خدمت قبله گاهی حاجی آمدم پریشانش دیدم موجب پرسیدم شطری رنج امیدگاهی ارباب را موافق تحریر حضرت و تقریر روندگان اعادت کرد زیادت از آنچه نگارش توان از ه...
احمد ندانم سفارش های مرا درباره دوستان دانسته فراموش می کنی یاراستی راستی گرفتاری پراکنده کارهات پای پذیرایی شکسته دارد و دست انجام فروبسته بارها نوشتم با سرکار سید همواره راه نامه...
از قد و رخسار و لب طوبی و خلد و کوثر است یا رب این بستان مینو یا بهشت دیگر است دور ساقی متفق از دور گردون خوشتر است کآفتاب و ماه چرخ او شراب و ساغر است نام خشت خم مبر زاهد که بر نا...
خشک لب دل سوختی دریای دین را دهر دون آسمانت دشت آتش آفتابت طشت خون این همی پاید به کاوش آن همی جنبد به خون ای زمینت را خرام ای آسمانت را سکون در دریای نجف را کردی از بد گوهری لعل ه...
مفتی اگرت ز ترک دستار افتاد کم پیچ کز این علاقه بسیار افتاد کف زن که ز بند این مظالم رستی پاکوب که از گردنت این بار افتاد
زاده آزاده هاشمی گوهر را تهی از تیتال و تر فروشی بنده ام و پروز فاطمی نژادش را از در یکتایی پرستنده این سال ها که اسمعیل در سمنان بود من گول گیج ساده بدان امید که فرزندی پاکزاد و د...
اگر این است یغما خلق و خوی خانقه داران خبر خواهی دم دیگر شنید از کوی خمارم