شمارهٔ ۷۷ - به میرزا جعفر اردیبی نگاشته
میرزا جعفر ندانم انگیز دیدار تو با رنج تنهایی و تیمار تن ها با آنکه آغاز گسستن پیمان پیوستن پسین افتاد بیش از پیشینم به کوی سید کشید ولی محمد بیک از کاسه و کیسه خویش نانی گرم و دوغ...

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزلسرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر میچراند و معاش خانواده خود را تأمین میکرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلّص مجنون آغاز کرد. در سال ۱۲۱۶ ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغما به سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود. وی در سال ۱۲۲۲ ه.ق مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به «ابوالحسن یغما» تغییر داد و جامهٔ درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت در شهر ابرکوه اقامت گزید و سپس از راه یزد به تهران رفت. وی در تهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفیمسلک بود، قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت. یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد. او در سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری یا ۱۲۳۸ شمسی در آنجا (در محلهٔ گودال دهکدهٔ خور) درگذشت و در بقعهٔ امامزاده داود در خور به خاک سپرده شد. سپهبد فرجالله آقاولی رئیس انجمن آثار ملّی دستور داد تا سنگی مرمرین نوشتند و از تهران به خور فرستادند و در محرم ۱۳۹۴ بعد از ۱۱۸ سال از درگذشت این شاعر آن را بر گور یغما نهادند. از وی اشعاری انتقادی باقیمانده که عمدتاً هجو ظالمان زمانه است. آثار وی ظلم و ستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزلهای تند و بیپروای خود برملا میکند. وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان میدهد. او علاوه بر هجویات، که جالبترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی نامههایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقیماندهاست. مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داود در تهران به چاپ رسیدهاست.
میرزا جعفر ندانم انگیز دیدار تو با رنج تنهایی و تیمار تن ها با آنکه آغاز گسستن پیمان پیوستن پسین افتاد بیش از پیشینم به کوی سید کشید ولی محمد بیک از کاسه و کیسه خویش نانی گرم و دوغ...
مولای مولای انت المولا و انا العبد و هل یرحم العبد الا المولا این نامه ابوالحسن است به سوی خداوندگار موتمن مفخر الارکان و الاطیاب میرزا عبدالوهاب شب گذشته در واقعه دیدم که ساحت کاش...
بهل که روی تو از عنبرین نقاب برآید که کس گمان نکند در شب آفتاب برآید مگو به شیوه چو رخ زلف دلبری نتواند که کار جلوه طاوس از این غراب برآید ز رشک آنکه مبادا لبی زمین تو بوسد سبیل خا...
عباس عمو جان تو مرو جانب میدان در فرقت خود جان من زار مسوزان دور فلک از مرگ برادر جگرم سوخت دیگر تو مسوزان دلم از آتش هجران سقای خرم آب نداریم تمنا از سوز عطش گرچه رسیده است به لب ...
با قد بلند یار پستی خوشتر زان نرگس هوشخواره مستی خوشتر از هستی این دو نیست شو در دهنش کآن نیستی از هزار هستی خوشتر
خداوندگارا پس از اصغای مژده ورود موکب شهریاری به دارالامان چون گمان التزام و همراهی سرکار خداوند می رفت میل و اراده این فدوی مملوک آن بود در خدمت صاحب خود که یکی از بندگان سرکار خد...
نخستین روز ماه قربان است در مرز ری و تختگاه کی آسوده از رنج تن و شکنج جان راه هستی می سپارم و روزگاری به رامش و تندرستی می برم سپاس فره بار خدا را که به زن خواستن و برگ سامان و ساز...
در بتکده گر خانه ای آباد توان کرد از کعبه مسلمانم اگر یاد توان کرد آهن دلش از ناله نشد نرم چه حاصل کز سینه من کوره حداد توان کرد انصاف که تا سینه توان کند به ناخن در کیش وفا بحث به...
افق از عکس شفق باز به خون شسته جبین شیعیان ماتم کیست کرده چون ماتمیان جامه سیه چرخ برین شیعیان ماتم کیست چرخ گردیده مقید به سکون خاک مثال ز انتقالات ملال وز قلق در حرکت آمده چون چر...
با زفت سرین کز همه بالا و بزیر آویز میان لاغرش خام مگیر تا نانش همی پخته برآید ز تنور به پای کته کرده است خمیر
خداوندگارا هریک از مخلصین این دیار خاصه منسوبان خود سرکار هدیه ای نامزد محفل مسعود کرده اند مرا به چیزی که قابل پیشکش سرکار آید جز جان غم فرسودی و دل محنت آمودی دسترس نیست این را ر...
فرزانه فرزند من پاس بار خداوندت از گزند گردون نگهبان و چیر دستی های اختر با جان خردمندت افسانه مشت و سندان باد برادرت ناگزر کارها به تو باز خواهد ماند و خویش از در پس نگری و پیش بی...
دوست دشمن مدعی داور وفا تقصیر ما چیست غیر از جان سپاری در رهش تدبیر ما ازکمند حسن تدبیر رهایی چون کنم چشم گوزچی چه زنخ زلف سیه زنجیر ما ما که آن دیوار کوتاهیم کاندر ملک عشق گر بخوا...
ساقی من و صهبا مثل ماهی و آب است پیش آر شط باده که بغداد خراب است تلخ است مرا عیش که اندر پی یک بوس امروز میان من و ساقی شکرآب است
آشوب بهم برزده ذرات جهان را کامشب شب قتل است هنگامه حشر است زمین را و زمان را کامشب شب قتل است با آنکه در این منظره کآن طارم علوی است و از رنج نشان نیست آورده ببین دیده کیوان یرقان...
کند خاک ار به خون شنگرف گونم چرخ زنگاری زنم نی مرد اگر خواهم ازین گان یاری مرا بر خاک تن برخاره سر وز خون خورش خوشتر که بردن در ی عزت از این گان خواری درین نرمادگان مردی و زین گان ...
می کرد ز قسمت ازل بخت خراب با دیده جدل قرعه زدند اصل صواب افتاد به دیده روز و شب بیداری شد قسمت بخت جاودان قرعه خواب
رسید همایون نامه سرکاری بزم دوستان را مشک به خرمن و گوهر به دامن ریخت نوید تندرستی کلید درهای امید گشت جان به مژده در آستین و پیشانی به ستایش و سپاس یزدانی به آستان نهادم پرسش و رو...
نخستین شیون شیپور آزادی و دویم خروش خروس بامدادی خواب از چشم نرسته و چشم از خواب نشسته از تالار بارخانه به سالارکارخانه شدم از به افتاد بخت بزم از انداز پریشانی پویان کاسته بود و پ...
سرکار سردار را بنده ام و به امید آنکه جان بر وجودش فشانم زنده اینک در صحبت سرکار قاآنیم و به دیدار مینو آثارش نقد در بهشت جاودانی بر سر فرهنگ فرسب میان ایشان و من حرف است بی حضور و...
تا به خاطر مژه و ابروی توام بر گذرد همه در دیده و دل دشنه و خنجر گذرد هر که دید آن لب نوشین و دل سنگین گفت آب خضر است که بر سد سکندر گذرد چشم و مژگانش نگه کن که همی پنداری شهسواری ...
خم شد از باد مخالف قد رعنای حسین ای فلک وای حسین همچو گل غرقه به خون شد رخ زیبای حسین ای فلک وای حسین آتشین گل کند از خون شقایق به کنار باغ را دست بهار تا کنید از تف دل غنچه لب های...
رایم به روش سپرد هنجار دگر سبکم به سخن سرود گفتار دگر بعد از من و عهد من بدین گفت و گزار میدان دگر باید و سردار دگر
مخدوم مهربانم خط شریف که پرسش حال مهجوران را مکتوب و مصحوب شخص کاشانی که معروف من نیست مرسول داشته بودند و اصل و از اطلاع بر صحت حال آن مخدوم شادمانی و مسرت حاصل آمد بسطی در حفظ پی...