قسمت ۱

داستان · زخم نامیرای زمان

قسمت ۱

به قلمِ فرحناز طاهری

ای وطن، ای بار سوگ و غم به دوش

خنده بر لب کودکانت شد خموش

زخم نامیرای تو در هر زمان

رد خون شد، جاودان هر مکان

با پشت دست‌، خواب را از چشم‌های درشت‌ش زدود. خمیازه‌ای کشید. بخار نفسش در هوای سرد اتاق، گم گشت. کش و قوسی به هیکل لاغرش داد. به سمت پنجره‌ی چوبی کوچک رفت. شدت باد لنگه‌ی آن را به دستش کوبید. زیر لب گفت: 《 با این وضع بابا از سرما یخ می‌زنه. هر طور شده امروز درستش می‌کنم.》

صدای پدر در رختخواب گوشه‌ اتاق آمد:

_صبح‌بخیر " امید"جان زود پاشدی پسرم!

امید با لبخندی که همیشه برلب داشت، آهسته گفت: 《بابا جون، امروز می‌خوام جامو عوض کنم؛ بلکه فروشم بیشتر بشه. باید فکری هم به حال این پنجره بکنم چفتش خراب شده.》

اشک در چشم‌های خسته‌ی مرد حلقه زد.

بغض تلخی گلویش را فشرد. آهی کشید و با صدای گرفته گفت:《 جای تو روی نیمکت کلاسه..‌.نه گوشه‌ی خیابون.》

امید خم شد و دست چروکیده‌ی پدر را بوسید. با مهربانی گفت: چای آماده‌س صبحونه بخوریم؟

پدر قطره اشکی که روی گونه‌‌ی رنگ پریده‌اش بود، پاک کرد و سری تکان داد.

تا ایستگاه مترو راه زیادی بود. امید با گام‌های محکم می‌رفت. کاپشن کهنه‌اش باد کرده بود. صدای خش‌خش نایلون پر از دستمال جیبی که زیر لباسش بود سکوت جاده خاکی را می‌شکست. گونه‌هایش یخ کرده و موهای بلندش روی پیشانی می‌رقصید.

با شنیدن صدای بوق قطار خنده‌ی رضایت‌مندی بر لب‌های‌ ترک خورده‌اش نشست. در این ساعت از روز تنها مسافر ایستگاه بود. سرما کم‌کم از بدنش خارج شد. دست‌هایش را به‌هم مالید. چشم‌های سیاهش را بست و غرق در رویا شد. چهره‌ی مهربان مادرش در قاب عکس غبار گرفته روی دیوار ترک خورده اتاق در ذهنش زنده شد. حرف پدر به ذهنش آمد.

ادامه دارد.

این قسمت تمام شد

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.