داستان · زخم نامیرای زمان
قسمت ۲
به قلمِ فرحناز طاهری
_ مادرت آرزو داشت تو درس بخوانی و معلم شوی... خودش را پشت میز چوبی دید؛ در حالی که تکالیف بچهها را ورق میزد.
با رسیدن قطار به ایستگاه مورد نظر چشم باز کرد و رویای شیرینش ناتمام ماند . خیابان کمکم شلوغ و شلوغتر میشد. با این محله جدید آشنایی چندانی نداشت. نگاهی به نایلون انداخت، آهی کشید. دست بر پیشانیاش گذاشت. روز رو به زوال میرفت. نور طلایی و کم جان آفتاب بر نیمرخش میتابید. سرش را روی زانوهای بیرمقش نهاده بود.
ناگهان دستی بر شانهاش احساس کرد.
صدایی ملایم در سرش پیچید. خواب بودی پسرم؟ ببخش بیدارت کردم...
از جایش پرید، بلند شد و شتاب زده گفت: ن... نه... بفرمایید، آقا دستمال خواستین؟ فال... فال حافظ هم دارم... مرد دستی به موهای خاکستریاش کشید با چهرهای مهربان دست امید را در دستهای گرمش فشرد. گفت:《 بله پسرم همه رو میخوام.پسرک لبخند زد؛ آنقدر عمیق که چشمهایش برق زد. مشغول شمردن دستمال جیبی و فالهای کاغذی شد.》
مرد لحظهای سکوت کرد؛ سپس با لحنی پدرانه پرسید: 《 پسرم چند سالته؟ درسم میخونی؟ امید انگشت به دهان گرفت. سرش را پایین انداخت و آرام گفت: ده سالمه. خیلی دوست دارم، آرزوی مادر خدا بیامرزم هم همین بود. من خیلی کوچیک بودم که عمرشو داد به شما. بابام اینو بهم گفت؛ اما متاسفانه نمیشه. باید کار بکنم آخه پدرم مریض احواله کسی رو نداره جز من.
مرد صورت امید را میان دستهایش گرفت بر سرش بوسه زد و با ملایمت گفت: 《نگران نباش پسرم. هنوزم فرصت داری. منم کمکت میکنم. من معلم بازنشسته هستم. فردا بیا با هم شروع کنیم.》
امید سرش را پایین انداخت و با بغضی که راه گلویش را میبست گفت: آقا خدا به شما خیر بده. ممنونم اما خونه ما خیلی دوره.مرد با لبخند گفت: 《 میشه پسرم. میشه.》
امید خندان دستهایش را رو به آسمان بلند کرد. فکر پنجره شکسته چون برق از ذهنش گذشت. آسمان به یکباره تاریک شد. ابرهای سیاه به یکدیگر پیوسته و صدای ترسناک رعد دل کوچک امید را لرزاند. یاد پاهای بیجان پدر افتاد. شروع به دویدن کرد. گیرهی پنجره را در جیب کاپشن خیسش گذاشت. قطرات باران از سر و رویش میچکید. نفس نفس زنان میرفت. قلبش محکم به استخوانهای سینهاش میکوبید. ناگهان خود را در میان جمعیتی پر هیاهو دید. لحظهای ایستاد. هراسان و کنجکاو سرش را به دو طرف چرخاند. باران بند آمده بود. صداها بیشتر و بیشتر میشد از میان جمعیت شروع به دویدن کرد.
ادامه دارد.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.