قسمت ۳

داستان · زخم نامیرای زمان

قسمت ۳

به قلمِ فرحناز طاهری

باید می‌رفت تا زودتر به ایستگاه مترو برسد. چهره‌ی غمناک پدر در نظرش آمد. زیر لب زمزمه کرد حتما بابام خیلی ترسیده، در حالی که از جمعیت دور می‌شد؛ صدای آن معلم مهربان در سرش طنین انداز شد: "پسرم فردا روز شروع کلاس یه معلم پیر با تنها شاگردشه. " لبخندی عمیق بر لب‌های خشکیده‌اش نشست. ایستاد. نفس‌نفس می‌زد. آهسته گفت: مامان" افروز "کاش بودی مدرسه رفتنم می‌دیدی. گرمای خوشایندی سراسر وجودش را فرا گرفت. نیروی تازه‌ای در پاهای خسته‌اش احساس کرد. شروع به دویدن کرد. تا ایستگاه مترو فاصله‌ی زیادی نبود. خم شد و دست بر زانوهای بی‌جانش گذاشت. دوباره برخاست. گیره‌ی پنجره را با انگشتان سردش لمس می‌کرد و می‌رفت. توقف را جایز نمی‌دانست. فکرش در‌گیر پدر بود. زیر‌لب می‌گفت:" حتما بابا از شنیدن این‌‌خبر خیلی خوشحال میشه. " از عرض خیابان شلوغ عبور کرد. صدای فریادها نزدیک‌تر شد. چندین نفر هراسان از کنارش گذشتند. امید بی‌آن‌که از ماجرا با‌خبر باشد، قدم‌هایش را تندتر کرد. به جمعیت توجهی نداشت.صدای شلیکی در هیاهوی خیابان گم شد. ناگهان گرمایی سوزان از پشتش گذشت و در قلبش متوقف شد. نفسش برید. بی اختیار دست بی‌جانش را روی جیبش گذاشت. در آن میان، انگار زنی با آغوش‌ گشوده به استقبالش‌ می‌آمد. لب‌های خون‌آلودش لرزید.

_ مادر..‌.

تن نحیفش آرام بر سنگ‌فرش خیس خیابان افتاد.

چند روز گذشت. معلم حیران از نیامدن شاگردش‌ با بسته‌ی کتاب و دفتر به سوی خانه‌ی پسرک روانه شد. مقابل اتاقکی نمور ایستاد. دستش روی در خشک شد. مردی روی ویلچر نشسته بود. پلک نمی‌زد. نگاهش به قاب عکس روی دیوار خشک شده بود. دستش را بر دست معلم که بر شانه‌اش بود گذاشت. بغضش شکست و های‌های گریست.

عصر همان روز، دو مرد بر قبری کوچک نشسته‌ بودند.

باد علف‌های تازه روئیده را می‌لرزاند و

قاب‌ عکس زن را تکان می‌داد. پدر دست بر خاک تازه کشید. آسمان صاف نبود. پوشیده از تکه ابرهای سیاه بود. مرد در میان هق‌هق گفت: 《خوش‌به‌حالت افروز.‌‌..که پسرمون مهمون توست.》

پایان.

پایانِ قسمت‌های این اثر

قسمت قبلی: قسمت ۲

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۳»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.