قسمت ۱

  1. خانه
  2. داستان‌ها
  3. آه حسرت
  4. قسمت ۱

داستان · آه حسرت

قسمت ۱

به قلمِ ناهید گلکار

داستان آه_حسرت

#قسمت_اول

خودمم نمی دونستم چی می خوام و چرا دوباره همه ی خونه رو بهم ریختم و آیناز رو وادار کردم دوباره همه چیز رو جا بجا کنه ..

جای مبل ها رو عوض کردم و کلا خونه رو تغییر دادم ....

آیناز هفته ای سه روز میومد خونه ی ما و همه جا رو تمیز می کرد ...

شاید هفت سالی می شد که یکی اونو به من معرفی کرده بود و وقتی اومد هم از کارش هم از خودش خوشم اومد ولش نکردم ..

در واقع حالا بیشتر به خونه ی من میومد و در آمدش از همین راه بود ...

شیر زنی که بدون اینکه خم به ابرو بیاره از صبح تا شب زحمت می کشید ولی خوشبخت بود ... من با تمام وجودم دوست داشتم جای اون بودم ...

آیناز چند سالی بود که از گنبد اومده بود ..یک پسر نه ساله و دوتا دختر داشت یکی از اونا که هنوز شش ساله بود اغلب با خودش میاورد و از اونم کار می کشید ...

و در حالیکه سی و دو،سه سال بیشتر نداشت دختر بزرگش رو توی سن شانزده سالگی شوهر داده بود ...و هر بار که میومد پیش من چنان با آب تاب از خواستگاری و عروسی دخترش تعریف می کرد که منو وادار می کرد آه بکشم ..

آهی از ته دلم که از گرفتن یک بچه در آغوشم محروم بودم ...

اون حتی از شوهرش هم تعریف می کرد و می دونستم که خیلی دوستش داره و اینم برام یک حسرت بود ...

اون روز تا وارد شد و داشت چادرشو جمع می کرد که مشغول کار بشه گفت : خانم مژده بدین سلماز دیشب زایید ...

گفتم : چشمت روشن ,, دختر بود دیگه ؟

گفت : آره یک دختر ناز و قشنگ خدا رو شکر سالم و سر حال ...

گفتم : ماشاالله خدا بهت ببخشه دیگه نوه دارم که شدی خانم .....

گفت : آره چقدر م شیرینه صبح دلم نمی خواست ازش جدا بشم ...وقتی به دنیا اومد از خوشحالی گریه کردم ..باور می کنین خانم؟ گریه کردم ...

خدا قسمت شما هم بکنه ..اگر اجازه بدین من امروز زود تر برم مرخصش می کنن ومن باید باشم ..

گفتم باشه برو , حتما ...

اما با اینکه می دونستم اون برای پول اومده و دلش شور دخترش رو می زنه بازم خونه رو ریختم بهم و اونو به کار کشیدم ...

همینطور که داشت گردگیری های آخر رو می کرد دوباره ازم پرسید : خانم ؟ می تونم امروز یکم زود تر برم ؟

گفتم : وای آره آیناز جون ؛یادم نبود امروز دخترت بیمارستانه ..ببخشید یادم رفت ...در حالیکه اصلا یادم نرفته بود و انگار دلم می خواست معطلش کنم

گفت : شما ببخشید که امروز زود میرم ...

گفتم : آره آره جمع کن برو ..ببینم پول کم نداری ؟

گفت : خدا رو شکر؛؛ خودش روزی رسونه ...پس با اجازه من برم ...

گفتم : شوهر خودش مگه نیست بره دنبالش ؟ تو چرا بری ؟

گفت : نه خانم ؛خودم باید باشم نمی تونم بچه ام رو تنها ول کنم ..

گفتم: شوهر خودت چی ؟

گفت : اونم طفلک دست و پا ی این کارا رو نداره ...چند تا جعبه شوکولات داشتم که خیلی وقت بود توی خونه ی ما مونده بود یکی رو بر داشتم و رفتم به اتاقم و مزد اون روزش رو با مقداری اضافه گذاشتم روی جعبه و دادم بهش و گفتم : چشمت روشن برو بسلامت ...

وقتی اون رفت دلم خیلی گرفت ..به آیناز و به هر زنی که می تونست بچه ی خودشو بغل کنه حسادت می کردم و دست خودم نبود ...

هفده سال بود که مثل مرغی در قفس زندگی کرده بودم ..

چهل سال داشتم و بهترین سالهای عمرم از دست رفته بود ...

منی که یک دختر شاداب و سر زنده بودم ..

دانشکده ی ادبیات رو تموم کردم و می خواستم نویسنده بشم ،،و حالا شده بودم یک زن گوشه گیر و منزوی که جز کشیدن آه حسرت کار دیگه ای نمی کردم ...

اون خونه ی بزرگ با اتاق های متعدد و حیاطی زیبا و پر از گل خدمتکار و باغبان ..و راننده چند تا ماشین آخرین مدل برای من مثل سیم خار داری شده بود که دست و پای منو می بست ...

وقتی بیست و سه سال داشتم عاشق یکی از هم دانشگاهی هام شدم ؛ اونم منو دوست داشت ..

اون زمان من می نوشتم و اون با ذوق و شوق گوش می داد و تشویقم می کرد و اون نقاشی می کشید و من لذت می بردم ..

هر دو هنرمند بودیم و این درک متقابل می تونست ما رو به خوشختی که باید برسونه ... ولی پدر و مادرم اجازه ی ازدواج با اونو بهم ندادن و زن مرد تاجری شدم که جز پول چیز دیگه ای از این دنیا نمی دونست ...

ادامه دارد

این قسمت تمام شد

قسمت بعدی

قسمت ۲

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.

ورود به ناهید
ناهید

رادیوی شامگاهی ناهید — همان کتابخانه، برای لحظه‌ای که چراغ‌ها را خاموش می‌کنی.

ناهید

  • دربارهٔ ما
  • اشتراک ناهید
  • وبلاگ

راهنما

  • حریم خصوصی
  • قوانین و مقررات
  • حذف حساب
نماد اعتماد
الکترونیکی
اندروید مستقیموب‌اپ آیفون

© ۱۴۰۵ ناهید — تمامی حقوق محفوظ است.