قسمت ۲

  1. خانه
  2. داستان‌ها
  3. آه حسرت
  4. قسمت ۲

داستان · آه حسرت

قسمت ۲

به قلمِ ناهید گلکار

قسمت_دوم

وقتی آیناز از خونه می رفت بیرون ؛ نادر با ماشین اومد و توی پارگینگ نگه داشت از پنجره نگاه می کردم ..

آیناز چادرشو جمع کرد و با سرعت رفت جلو و سلام کرد ..

نادر سری تکون داد و با عجله اومد بالا ..

من همینطور کنار پنجره ایستاده بودم ..

تا وارد شد گفت : سلام ،، ساغر من یکساعت دیگه باید برم جلسه دارم یکساعت می خوابم بیدارم کن لطفا ...

گفتم : ناهار حاضره می خوری ؟

درحالیکه میرفت به طرف اتاق خواب بدون اینکه به من نگاه کنه گفت : نه بیرون یک چیزی خوردم یادت نره صدام کنی ؟

بلند گفتم : می دونی آیناز مادر بزرگ شده ؟ امروز دخترش زایید ..و در اتاق محکم بسته شد و من از اون صدا تکونی خوردم ،،

آه عمیقی کشیدم و با افسوس در رو به حیاط رو باز کردم رفتم روی تاب کنار استخر نشستم ..

دل من به اندازه ی تمام دنیا گرفته بود نادر منو نمی دید هر کاری می کردم نمی تونستم در مقابل پول قد علم کنم ...

پامو به زمین فشار دادم و تند تاب خوردم سرمو رو به آسمون بلند کردم و چشمم رو بستم و مرور کردم اون زندگی سردی رو که با نادر داشتم ..

یک دختر احساساتی و پر شوربودم،، و درست شب اولِ هم بستری با مردی که شوهر من شده بود اینو فهمیدم که با چه کسی ازدواج کردم ..

اون مثل یک وسیله با من رفتار کرد و خوابید ..

چند روز که گذشت معصومانه خواستم ازش گله کنم چنان مورد تمسخر و توهین اون واقع شدم و متهم به بی عقلی و احساسی فکر کردن شدم .. که غرورم شکست و احساس کردم از دورن خرد شدم ..

نادر همه زندگیش در پول در آوردن خلاصه می شد ..

یا تنها بودم یا با اون به مسافرتی میرفتم که دلخواهم نبود ...

چون اغلب توی هتل می موندم واون برای کار و جلسه میرفت و دیر وقت بر می گشت ..

در حالیکه مقدار زیادی پول روی میز میریخت و می گفت هر چی دلت می خواد بخر و هر کجا می خوای برو بگرد؛ ...

و من ساعتها توی شهر ها و کشور های دیگه بدون اینکه هدفی داشته باشم و یا احساس رضایت کنم غمگین و افسرده راه میرفتم ..

و گاهی مدت زیادی توی هتل می خوابیدم ...

و اون موقعی که برمی گشت اونقدر خسته بود فورا خوابش می برد و حتی از من نمی پرسید تمام روز رو چیکار کردی ؟

اون زمان سعی می کردم تا می تونم بنویسم ..

ولی هر بار که منو به این حال می دید تمسخری می کرد و می گفت : آخه تو چرا بنویسی ؟پول بده برات بنویسن آدمی که پول داره نیاز به این کارای پیش پا افتاده نداره ..

این کارا مال آدم های فقیر و بیچاره اس ...

در حالیکه می دونستم خودش حتی دیپلم هم نداره و در مورد علاقه ی من اشتباه می کنه ،،با این حال دلسرد شدم و دیگه کم کم دست از نوشتن هم بر داشتم ...

دلم رو به خوردن و پوشیدن و وقت تلف کردن خوش کرده بودم ؛

و این خلاء و کمبود محبت باعث شد من به یک آدم عاطل و باطل تبدیل بشم ...

نادر با من بد رفتاری نمی کرد ولی حتی یکبار به من نگفت که دوستم داره یا از چیزی که مربوط به من می شد تعریف کنه ...

دلم بچه می خواست و فکر می کردم از این طریق می تونم زندگیمو گرم کنم و توجه اونو به خودم جلب ..

ولی نشد و خدا اینم از من دریغ کرد ..

دنبال معالجه رفتم و به من گفتن تو عیبی نداری اما نادر حاضر نشد آزمایشی در این مورد بده و سالهای عمر من در انتظار برگشتن اون و داشتن یک بچه گذشت ...

اما توی این مدت هرگز به فکر جدایی نیفتادم .. و فکر می کردم روزی همه چیز برای من درست میشه ...

اوایل زندگیم پناه می بردم به خونه ی پدری و به آغوش مادرم ..

ولی هر دوی اونا فوت کرده بودن و دوتا برادرم با هم زندگی می کردن و جایی که پناهگاهی برای من باشه نبود ...

اونقدر فکر کردم تا صدای نادر رو شنیدم که گفت : خوابی ؟

چشمم رو باز کردم و گفتم : نه تو بیدار شدی ؟

گفت : دستت درد نکنه منو صدا کردی خوبه بهت گفتم دیرم نشه همین کارم از دستت بر نمیاد ؟

من رفتم شب دیر میام تو شامت رو بخور ...

ورفت ..

با نگاه غمباری دنبالش می کردم ..کاش یکبار موقع خدا حافظی بغلم می کرد یکبار توی چشمام نگاه می کرد و می گفت دوستم داره و از اینکه تنهام می زاره متاسفه ...

و آه جانسوزی از ته دلم کشیدم و بلند گفتم ؛ کاش زن اون کسی که دوستش داشتم شده بودم نقاش بود ولی پر از احساس و عاطفه ...

اصلا ؛ کاش جای آیناز بودم ....

راوی قصه آیناز :

ساغر خانم اون روز خیلی ازم کار کشید ..

از بس مبل ها رو جابجا کرده بودم بدنم درد می کرد وارد حیاط که شدم آقا نادر رو دیدم به امید اینکه بهش بگم دخترم زایید و کمی بهم کمک کنه رفتم جلو و سلام کردم ...

ولی مهلت نداد و با عجله رفت ..

خدایا کمکم کن ..دارم دیوونه میشم ...و در حالیکه بغض گلومو گرفته بود و از ناراحتی نمی تونستم جلوی اشکم رو بگیرم ..

زیر لب به شوهرِ سلماز فحش دادم مرتیکه الدنگ و بی عار ..

معلوم نیست چه غلطی می کنه زنش زایید و یک قرون پول نداره ...

مثل الاغ سرشو انداخته پایین و اومده بیمارستان اصلا فکر نمی کنه زنش زاییده باید پول بیاره .....

احمقِ بیشعور ..ای خدا چیکار کنم از دست این پسره ....

حالا و باید این همه راه رو میرفتم خونه تا پولی رو که پس اندازکرده بودم بر می داشتم میرفتم بیمارستان ...

ادامه دارد

این قسمت تمام شد

قسمت بعدی

قسمت ۳

قسمت قبلی: قسمت ۱

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۲»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.

ورود به ناهید
ناهید

رادیوی شامگاهی ناهید — همان کتابخانه، برای لحظه‌ای که چراغ‌ها را خاموش می‌کنی.

ناهید

  • دربارهٔ ما
  • اشتراک ناهید
  • وبلاگ

راهنما

  • حریم خصوصی
  • قوانین و مقررات
  • حذف حساب
نماد اعتماد
الکترونیکی
اندروید مستقیموب‌اپ آیفون

© ۱۴۰۵ ناهید — تمامی حقوق محفوظ است.