داستان · آه حسرت
قسمت ۳
به قلمِ ناهید گلکار
قسمت_سوم
از یکطرف دیرم شده بود و دلم برای سلماز شور می زد و از طرف دیگه می ترسیدم پولم کم بیاد و نتونم هزینه ی بیمارستان رو بدم ...
تمام اون روز رو داشتم فکر می کردم یک مقدار از ساغر خانم قرض کنم چند بارم سر حرف رو باز کردم ولی خجالت کشیدم و نگفتم ؛ دلم نمی خواستم بهش رو بندازم از این کارا بدم میومد ...
ای لعنت به روزی که تصمیم گرفتم بیام تهران ....
دست پینار تو دستم بود و اونو کشون کشون با خودم بردم تا ایستگاه اتوبوس ؛ خیلی معطل شدم تا اومد ولی پر بود و به زور خودم و اون بچه رو جا کردم ...
پینار توی اون فشار و ازدهام داشت خفه میشد ..
بچه ام خسته شده بود و نای حرکت نداشت غر می زد و دلش می خواست گریه کنه ...
اون نمی دونست که اگر کسی به منم رو می داد همون جا گوشه ی اتوبوس زار زار گریه می کردم ...
ولی نمی تونستم ...من حتی اجازه نداشتم مریض بشم چون شکم بچه هام گرسنه می موند ...
یادم اومد چقدر خودم عزیز دورونه ی بابام بودم هر کاری از دستش بر میومد می کرد که ما راحت زندگی کنیم ...
اما بدبختی های من زمانی شروع شد که عاشق مراد شدم و با اینکه شغل خوبی نداشت به اصرارخودم باهاش ازدواج کردم
ولی خواهرم آی سو با یک مرد ترکمن ازدواج کرد و خیلی هم خوشبخت شد ..
اونسال ها مراد سر حال بود و قوی ،،عاشق من بود و بدون من حتی نمی تونست برای کاری تصمیم بگیره..کلا آدم بی دست و پایی بود ....
برای همین به هر دری می زد نمی تونست درست خرج زندگی ما رو بده ...
هر چی داشتیم و نداشتیم فروخت و من شده بودم چوب هر دو سر طلا از یک طرف شماتت های بابا و مامانم و از طرف دیگه طلبکارای مراد منو به ستوه آورده بودن...
و وقتی ازم خواست بیام تهران تا اینجا برام زندگی خوبی درست می کنه موافقت کردم و ترجیح دادم از خانواده ام دور بشم تا اینکه هر روز جواب گوی کارای مراد باشم ....
اینطوری اقلا دیگه جلوی چشمشون نبودم ..اما چون وضعیت معلومی نداشتیم مجبور شدم پسرم رو بزارم پیش پدر و مادرم تا پیش شوهر خواهرم که پرورش دهنده ی اسب بود کار کنه . و با سلماز که اون موقع ده سالش بود و پینار دوساله راهی تهران شدیم ...
خیلی آوارگی کشیدیم تا تونستیم دوتا اتاق توی یک خونه پیدا کنیم ...
حالا علاوه بر تحمل غربت دوری از پسرم هم برام غیر قابل تحمل بود و هر روز که از خواب بیدار می شدم با خودم می گفتم فردا برمی گردم گنبد وپسرم رو پیش خودم بزرگ می کنم ..
اما باز مراد با وعده و وعید منو راضی می کرد که بمونم ...
ولی اون نه تنها به قولش وفا نکرد و کار درست و حسابی نداشت ؛ مصیبت دیگه ای رو به سرم آورد و معتاد شد ..
ما دوتا اتاق توی یک حیاط بزرگ اجاره کرده بودیم که به جز ما چهار تا مستاجر دیگه داشت ..
همه معتاد بودن و جنس هم فراوان بود و مراد هم از فشار زندگی پناه آورد به مواد ... روز به روز وضع مون بدتر می شد فقط نون بخور نمیری پیدا می کردیم و نمی تونستیم کرایه خونه مون رو بدیم ..
صاحب خونه ی ما پیر زنی بود که خودش توی یکی از همون اتاق ها زندگی می کرد و همه مادر صداش می کردن زن مهربونی بود و از لطف خدا به من علاقه ی خاصی داشت و با اینکه از پس کرایه ی اونجا بر نمی اومدیم زیاد اذیتمون نمی کرد اما همین محبت اون باعث می شد که بیشتر به فکر دادن کرایه باشم .....
و من که عزیز کرده ی پدر و مادر م بودم مجبور شدم برم توی خونه ها مردم کار کنم تا شکم بچه هام رو سیر کنم و کرایه خونه رو بدم ...
تا با ساغر خانم آشنا شدم و اون خیلی زیاد بهم کمک کرد غیراز پول؛ گوشت و برنج و لباس بهم می داد و وسایل خونه اش رو که لازم نداشت می داد به من ؛؛..
اونم زن تنهایی بود؛ ولی پولدار ؛ و یک شوهر خوب و آقا ..هر چی دلش می خواست خرج می کرد و مهمونی می داد ..
خارج میرفت ؛ نه غصه ای داشت و نه درد سری فقط دلش بچه می خواست اغلب با هم درد دل می کردیم ..
اما من خجالت می کشیدم بهش بگم که مراد معتاده می ترسیدم کمک هایی که بهم می کنه قطع بشه ..و فکر کنه این پول خرج اعتیاد شوهرم میشه ...
برای همین همیشه از خوبی هاش می گفتم از بچه هام و هر بار اون با اشتیاق بیشتری گوش می داد و دلم نمی خواست بفهمه من چقدر بدبخت هستم ...
از اتوبوس پیاده شدیم ..دست پینار رو گرفتم و تقریبا اونو می کشیدم تا خونه چون دیرم شده بود و اون قدرت راه رفتن نداشت و همچنان گریه می کرد ....
سلماز حتما تا اون موقع مرخص شده و منتظر من مونده بود ...
با عجله وارد حیاط شدم همسایه ها تا منو دیدن اومدن که تبریک بگن اونا می دونستن که سلماز شب قبل دردش گرفته و بردیمش بیمارستان ...
با عجله جواب اونا رو دادم و رفتم به اتاقم تا پول ها رو بر دارم ...
صندوق رو کشیدم جلو فرش رو پس کردم یک مرتبه مثل این بود که یک دیگ آب جوش ریختن روی من ...
اونجا پولی نبود ..داغ شده بودم صندوق رو کامل کشیدم وسط اتاق و فرش رو کنار زدم ..نبود ؛که نبود ...
دو دستی زدم توی سرم و داد زدم یا فاطمه ی زهرا به فریادم برس ...
مادر که حواسش به من بود فورا اومد سراغم و گفت : بازم مراد پولاتو برده ؟
همینطور که می زدم تو صورتم و دستم با بی تابی گفتم : وای ؛ وای ؛خدایا به فریادم برس فکر کنم اینجا رو هم پیدا کرده ..آخه از کجا فهمیده بود؟ زیر صندوق ؛ زیر فرش ؛ عقل جن هم نمی رسه ...
گفت : مادر امروز یک طلبکار اومد در خونه ..
رفت تو اتاق یکم بعد برگشت من دیدم بهش پول داد و مواد هم خرید ...
بهت صد بار گفتم پولتو بزار پیش من نگفتم ؟ داد زدم چی میگی مادر پولم کجا بود یکم پس انداز کردم برای سلماز می دونستم که شوهر بی غیرت اون وقت زایمانش هم پول نداره ..به خدا از گوشه ی گلوی بچه هام زدم و این پول رو جمع کردم ..
همون موقع مراد از در اومد تو؛ دیگه نفهمیدم چیکار می کردم از حرص و غیظی که داشتم بهش حمله کردم و با مشت می زدم تو سینه و سر و صورتش؛؛ الهی مراد دستت بشکنه ..
الهی خیر نبینی ...
ادامه دارد
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «آه حسرت»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۴
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.