قسمت ۳

  1. خانه
  2. داستان‌ها
  3. مرگ و عشق
  4. قسمت ۳

داستان · مرگ و عشق

قسمت ۳

به قلمِ Ella

وقتی لیوانی از دستت بیوفتد و بشکند، صدایش به قدری بلند است که همه توجه‌ها را به سمت خود جلب کند. همه به سوی تو باز خواهند گشت و متوجه میشوند لیوانت شکسته و به ذرات کوچک تری تبدیل شده.

اما هنگامی که شخصی با یک یا حتی چندین ضربه چکش قلبت را به مولکول‌های ریز تقسیم میکند هیچکس صدایش را نخواهد شنید، منتظر می‌مانی، بغض می‌کنی، چهره ات درهم می‌رود اما هیچ کس متوجه نخواهد شد حتی در اکثر اوقات با اینکه متوجه میشوند خود را به آن راه میزنند که من هیچ درکی از این قضیه ندارم و موضوع را می‌بندند. چه بلایی بر سر تو می‌آید؟ اول ناراحت میشوی سپس تبدیل به یکی از آن هزاران افراد غمگین و عقده ای می‌شوی. آن مولکول‌ها به نقاط سیاه درونت تغییر می‌کنند.

برای بار آخر قسمت بالایی تای زده شده مقعنه ام را چک کردم. به نظر می‌رسید تا چند قدم بعدی تکان نخورد اما بازهم خیالم از بابتش راحت نبود. برگه‌های محاسباتم را از روی میز برداشته و داخل کیفم قرار دادم، سوییچ را هم برداشتم و بعد از بررسی آخر وسایل الکتریکی خانه در را بستم. در حالی که سرکی به وسایل کیفم می‌کشیدم به سمت آسانسور قدم برداشتم، حواسم به اطراف نبود اما کفش‌های مردانه آشنایی را روبروی آسانسور دیدم، بدون حرف کمر راست کرده و روبروی همان در منتظر ایستادم «صبح بخیر» بازهم سرآغاز صحبتی نو. سرم را تکان دادم«همچنین شما» با سرفه خفه ای صدایش را صاف کرد «چند روز پیش یه آقایی سراغتون رو می‌گرفت» ابروهایم ناخودآگاه درهم رفت، چه کسی اینجا را می‌شناخت «خب؟» نگاهش را برای مدت کوتاهی حس کردم«انگار کار مهمی باهاتون داشت» دسته ی کیفم را با هر دو دست روبروی بدنم گرفتم«اگر کارش انقدر مهم بوده باید تماس می‌گرفت با…» قبل از تمام شدن کامل حرفم کارتی را روبرویم گرفت «همه اطلاعاتی که بهم داد همین کارت، که گفت بدم به شما» در آسانسور باز شد من هم با یک نگاه به صورتش کارت را از بین زندان انگشت هایش آزاد کردم و داخل سیاه چاله کیف خود پرتاب کردم. هر دو همزمان با گام‌های برابر وارد اتاق کوچک فلزی شدیم اینبار من پیش قدم شدم و دکمه را فشردم، مقصد هر دو نفر مشخص بود. صدای دم و بازدم، تنها صدایی بود که از ما دو نفر به گوش می‌رسید. ذهنم ناخودآگاه به سمت کارتی با مشخصاتی معلوم که حتی نیم نگاهی به آن ننداخته بودم، کشیده شد. یعنی چه کسی به دنبال من می‌گردد، نکند شخصی از گذشته‌ها باشد! از نقاطی که خیلی وقت پیش ترک کرده بودم اما حالا برگشته! من از آن گذشته و تمام آدم هایی که بودند نفرت دارم، حس انزجار اجازه نمیدهد حتی خاطراتی که با آنها داشتم به خاطر بیاورم. نگاهم به چهره در هم رفته خودم در آیینه افتاد، ابروهایم درهم قفل شده بودند، لب هایم ورچیده شده بود؛ اما نگاه دیگری هم آنجا بود که رنگ تعجب داشت، نگاه میکرد ولی چیزی نمی‌گفت.

در همان لحظه در باز شد، اول او به حالت نرمال بازگشت و بدون حرف خارج شد.

باز هم مسیر آشنای هر روزه ام، خیابان نم زده که نشان دهنده اشک‌های بی وقفه آسمان در شب گذشته بود. به حال چه کسی می‌گریست؟ شاید به حال تمام افرادی که روی این زمین می‌زیستند. آنقدر این مسیرتکراری بود که می‌توانستم چشم بسته هم این مسیر را رانندگی کنم. خوبی اش این است که من منتظر تغییرات نمی‌ماندم، بلکه خود تغییرات را ایجاد میکردم فقط با یک بررسی ساده روی نقشه یک مسیر جدید می‌توانستم پیدا کنم.

ماشین را پارک کردم، قبل از پیاده شدن و شروع یک روز کاری دیگر کارتی را که صبح داخل کیفم زندانی کرده بودم را داخل دستم گرفتم، باید این کنجکاوی را رفع می‌کرد؛ بار اول حروف را کنار هم قرار دادم زیاد نرمال به نظرم نیامد. چندین بار خواندم، بار دوم و سوم، کلمات ناشناس به نظر می‌رسیدند. کارت را دوباره داخل کیف پرتاب کردم و بدون ارائه هیچ ایده دیگری از ماشین پیاده شدم. غیر از زندگی شخصی، زندگی کاری هم منتظر من بود.

صندلی ام از تشک جنس خوب و ناب نبود اما وقتی روی آن می‌نشستم احساس قدرت میکردم، چرا قدرت؟ قدرت بخاطر چه؟ همیشه به این فکر میکردم که در حالی که خیلی از آدم‌ها اسیر تفکرات پوسیده اطرافیان خود هستند من این فرصت را داشته ام که عرضه اندام ناچیزی در عرصه کار کنم. بلکه در گوشه چشم دیگران شغل من ناچیز بود اما من حس قدرت استقلال از آن می‌گرفتم. به چشم حقارت نگاه نمیکردم به دیگران، فقط خود را در سطح بالاتری می‌دیدم که من خوش شانس بوده ام و آنها نه!

میتوانم بگویم اینجا تمام احساس من نهاده شده بود. چهره آشنا افراد حاضر در اتاق زنگی بود برای جستوجوی بیشتر یافتن اطلاعات ناقصی که ثبت شده بود. بیشتر از همه دلیل کنجکاوی ام بر این قضیه این بود که متوجه شوم او چه کسی بوده که فکر میکرده با ثبت کردن یکسری اطلاعات غلط یا وارد نکرد اعداد حاشیه ای میتواند مرا گمراه کند یا به اصطلاح سرم را شیره بمالد. قصد داشتم زمانی که با او روبرو میشدم نگاه تاسف بارم را روانه اندامش کنم.

با صدای خانم اسکندری روبرگرداندم و منتظر نگاهش کردم«آقای رئیس باهاتون کار دارن» سری با عنوان فهمیدن تکان دادم، لبخند مرموزش چهره اش را از همیشه مسخره‌تر نشان میداد. اول بالا سر میزم رفتم و کیفم را روی صندلی رها کردم، گویا که بار اضافی ای را به همراه داشتم. با صدای بلند مردی که یقینا پشت این در، در حال بررسی برگه‌های پیش رویش بود وارد اتاق شدم. حدسم درست بود او پشت میزش در حال تایپ و همزمان بررسی برگه‌های روبرویش بود. با دیدن من صاف نشست و لبخند کوچکی زد، فکر میکنم کاملا طبیعی بود احساس جدیت او در پس لبخندش، فکر میکنم اگر اینطور نمیتوانست باشد پس قطعا مدیر خوبی هم نمیتوانست باشد.

با دست اشاره ای مودبانه به صندلی روبرویش کرد«لطفا بفرمایید» سری تکان دادم و با لبخند اجباری روی صندلی از پیش تعیین شده نشستم، از آنجایی که ماموریتی داشتم پس قبل از او من پیش دستی کردم«مشکلی پیش اومده که منو صدا کردید؟» باز هم لبخندی زد«انگار شما بیشتر از من عجله دارید پس بریم سر اصل قضیه» منتظر نگاهش کردم اما سوالش کمی شروع صحبت هایش را غیر قابل پیش بینی کرد«شما چند وقته که برای من کار میکنید؟» چند روز؟ چند هفته؟ چند ماه؟ چند سال؟ باید تمامی اینها را می‌دانستم برای جواب دادن؟ به راستی چند وقت از آن اتفاق گذشته بود؟ چند وقت است که من گذشته را رها کرده بودم؟ «تقریبا 4 سال» سرش را به علامت تایید تکان داد اما من میدانستم جواب سوال هایی که از ذهنم گذشته بود این نیست! «درسته شما تقریبا 4 سال هست که برای ما کار میکنید و کارتون توی اعداد عالی بود، حقیقتا تا بحال توی هیچ کدام از گزارشاتی که تحویل دادید اشتباهی نکرده بودید اما…» نگاهم، حتی تمامی اعضای چهره ام علامت از سوال شد«این اواخر انگار چندان خوب نیستید…» نگاهش تلاش میکرد به عمق من راه پیدا کند ولی من در بین تعجبی که کرده بودم سعی میکردم برای نگاهایش هم دیواری بسازم برای ادامه مرموز بودنم«خواستم بهتون بگم اگر نیاز به مرخصی دارید من ایرادی توش نمیبینم» کمی صاف‌تر از قبل در مبل جای گرفتم«مشکل این اواخر من چی بوده که شما همچین فکری راجبم کردید؟!» زنجیر شدن انگشت هایش را دیدم، فشاری که روی دستهایش نشست برای تکیه دادن را هم کمی احساس کردم اما حرفی که گفت برایم کاملا ناملموس بود«گویا این اواخر دوستان شما رو دیدن که قفسه سینه تون رو فشار میدید یا گاهی هم از درد صورتتون درهم رفته شده…» انگار یادش افتاد باید فکر فشاری که به میز می‌اورد هم باشد نیم نگاهی به آن انداخت و دوباره در چشمان من زل زد«و اینکه تو این دو ماه اخیر اکثر گزارشاتی که تحویل دادید اشتباهات ریزی داشتند» من همچنان با اینکه تحلیل موضوع کامل شده بود برایم نمیتوانستم درکش کنم«اگر حالتون خوب نیست میتونید از تمامی مرخصی هایی که داشتید استفاده کنید لازم نیست انقدر از خودتون کار بکشید وقتی میتونید که استراحت کنید، نگران کارها هم نباشید کارآموزی خانم نوروزی تمام شده ایشون میتونن مدتی حساب‌ها رو اداره کنن» می‌خواهی بدانی واکنشم چه بود؟

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «مرگ و عشق»، مشترک ناهید شو.

اشتراک ناهید

قسمت بعدی

قسمت ۴

قفل

قسمت قبلی: قسمت ۲

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۳»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.

ورود به ناهید
ناهید

رادیوی شامگاهی ناهید — همان کتابخانه، برای لحظه‌ای که چراغ‌ها را خاموش می‌کنی.

ناهید

  • دربارهٔ ما
  • اشتراک ناهید
  • وبلاگ

راهنما

  • حریم خصوصی
  • قوانین و مقررات
  • حذف حساب
نماد اعتماد
الکترونیکی
اندروید مستقیموب‌اپ آیفون

© ۱۴۰۵ ناهید — تمامی حقوق محفوظ است.