داستان · مرگ و عشق
قسمت ۲
به قلمِ Ella
همین که دکمه را فشردم صدای گامهای بلند و سپس مردی که دوان دوان به سمت آسانسور میآمد را دیدم من او را مینگریستم و او فریاد میزد«نگهش دااار» او تلاش میکرد و من نظاره گر بودم، برایم هیچ اهمیتی نداشت که از آسانسور جا میماند اما درست در لحظه ای که نیم سانت تا بسته شدن کامل در مانده او دستش را از بین شیار آنها عبور داد و خود را داخل اتاقک پرتاب کرد. چشمانش برق پیروزی داشت اما هیچ پیروزی ای بدون تلاش به دست نمیآمد این را از نفسهای بریده و بدن وا رفته اش میتوانستم بگویم همینکه تنفسش روانتر شد دکمه را فشرد و راست به سمت در ایستاد. «فکر نمیکردم گوش هاتون هم مشکل داشته باشه» از روی جنس کدر در اتاقک به او دقیق شدم«چطور؟» دستانش را روبروی بدنش قفل کرد، این تنها تغییری بود که در حرکتش انجام داد«هیچی گفتم که انگار امروز حالتون خوب نیست زیاد» ابروهایم را به نشانه فهمیدن بالا انداختم و نهایت صداقت جوابش را دادم«اگر دنبال استقبال یا لبخند گرم از جانب من میگردید باید بگم که منتظرش نباشید. امروز، روز مناسبی نیست»کمی از پشت به او مایل شدم و گویی که قصد گفتن یک حرف مهمی را داشته باشم «پس لطفا ازم دور باش» و بعد وزن خود را روی دیوار آهنی پشت سرم رها کردم. صدای انگشتانش که دور کیف سامسونتش محکم شده بود را به وضوح شنیدم اما خود را به کوچه علی چپ هدایت کردم. برایم جالب بود که اینبار پاسخی برای حرف هایم نداشت، در هر صورت خوشحال بودم که کلمات بیشتری بین ما مطرح نمیشد.
صدای آهنگ ملایم در فضا پخش میشد اما تاثیری بر جو سنگین آن نمیگذاشت. اصلا چه لزومی به آن بود. خیلی زود به طبقه مورد نظر رسیدم و هردو باهم از آسانسور پیاده شدیم و به سمت واحدهای خود حرکت کردیم. هرکس روبروی واحد خود ایستاد، هرگاه در یک زمان به این نقطه میرسیدیم جنگی نانوشته و بی دلیل آغاز میشد که چه کسی زودتر میتوانست درب را باز کند. به قدری با عجله دنبال کلید خانه بودم که متوجه نشدم عادتی که چندین ماه تلاش در ترکش دارم را باری دیگر تکرار کرده بود، لب هایم را مانند وحشیهای بیمار گاز میگرفتم؛ چه بد که تمامی آن بیهوده بود زیرا صدای چرخش قفل را به خوبی شنیدم، نیاز به بازگشت نبود مطمعنا با غرور ایستاده بود و من هم مانند مجرمانی که هر آن امکان یافتن شان هست بی حرکت و ساکت فریز شده بودم. چندی بعد صدای بسته شدن در آمد و من توانستم نفس عمیقی که به آن نیاز داشتم را تامین کنم…
بالاخره به اتاق خود رسیده بودم جایی که حاضر نیستم با هیچ چیز و هیچ جایی عوض کنم. مقنعه مزخرف را از روی سرم چنگ زدم و به گوشه ای پرتاب کردم و انگشتان دست راستم را لای موهایم کشیدم و در میان سد راهشان شده و به حالت ماساژ روی کف سرم کشیدم.
روز خسته کننده ای بود اما قرار نبود این روز به همین زودیها تمام شود. لباسهای اضافی را از تن کندم و روی تخت پرتاب کردم. قطرات باران سرسختانه خود را به شیشه اتاقم میکوبیدند، گویا اصرار داشتند که آنها را به خانه راه دهم، شانه ای بالا انداختم منظور باران را نمیفهمیدم اما قطعا نیاز بدنم را به قطرات دوش را خوب میفهمیدم پس مستقیما به سمت حمام حرکت کردم. بعد از یک دوش حسابی میتوانستم به کارهای مانده ام رسیدگی کنم؛ چیزهایی از محل کار مانده که ذهنم را درگیر کرده بودند. زیر دوش که ایستادم، با هر قطره ای که بر تنم فرود میآمد احساس میکردم ذره ای از خستگی روزانه از روی پوستم به پایین سر میخورد. کف دستهایم را روی گوش هایم قرار دادم، با این کار هر نوع صدای اضافه ای از اطراف در پس زمینه گوش هایم محو شد و فقط شلاق قطرات بود که در فضای ذهنم مانند یک موسیقی بی قاعده اما آرامش بخش، پخش میشد. چشمانم را بستم و فقط ذهنم را با ریتمی که پخش میشد خالی کردم، همیشه این حرکت را انجام میدادم، باعث میشد که از دنیای فانی اندکی فاصله بگیرم و صداهایی خارج از صدای بوق ماشینها، صدای فریاد انسانها، صدای خندهها و حتی صحبتهای چاپلوسانه و بی معنی همکارانم خلاصی پیدا کنم همگی انها در اینجا و با این حرکت از حافظه کوتاه مدتم پاک میشد و صفحه جدید روزانه ای را میتوانستم آغاز کنم. روز خیلیها شاید با طلوع یک خورشید بزرگ آغاز میشد ولی روز من از همین نقطه تاریک و دنج شروع میشد.
شر شر آب از روی موهای بلندم به راه است. از نظر من سختترین بخش از فرآیند دوش گرفتن همین خشک کردن مو است. بعضی اوقات از شدت بی حوصلگی متوصل به سشوار میشدم اما قطعا این گزینه جزء اولویت هایم نبوده و نیست. پس فقط حوله را نه چندان محکم دور موهایم بستم و بی هیچ تعللی به سمت لب تاب حرکت کردم. یکبار یکی از همکارهایم گفت«کار فرار نمیکنه انقدر درگیرش نباش، اول و آخر باید خودت رو درگیر کاری کنی، این لازمه ادامه زندگیه» و من بعد از چند لحظه خیرگی جوابش را دادم«من تنها چیزی که برای لذت بردن دارم کار کردن زیاده، اگر کار نکنم…» لحظه ای مکث کردم و به اندازه نیمی از ثانیه خود را در حالت تفکر قرار دادم «هیچ کار دیگه ای برای انجام دادن ندارم، این زندگیه منه همینقدر کسل کننده از نظر دیگران» اما حقیقت این بود که من نیز تفریحات خود را داشتم؛ برای مثال گاهی اوقات پیش میآمد که سریالی را دنبال کنم یا در پاساژها برای خریدهای طولانی مدت پا وقت بگذرانم. مسافرت؟ وقتش را نداشتم. با وجود اینکه مرخصیهای بیشماری را طلب داشتم ولی نمیخواستم خود را درگیر استراحت تنبل کننده ای کنم. من از کارم لذت میبردم و تمام، ممکن است خیلیها این حس رضایت را نداشته باشند، فکر کنم گاهی اوقات پیش آید که من هم برتری هایی نسبت به دیگران داشته باشم.
وارد برنامه سپیدار سیستم شدم و باز هم با بازی دوستانه ام را با اعداد از سرگرفتم. این اعداد گاهی مرا دیوانه میکردند مانند سردرگمی اکنونم، یک چیزی از این وسط در جنگلی تاریک از دروغها و حیلهها گم شده بود که من باید در میافتم که آن جنگل متعلق به چه کسی است!
این قسمت از کار وظیفه من نبود، باید بگویم چه خوب که هنوز روحیه کنجکاوم از کار نیافتاده است. دوست داشتم خودم تمامش را انجام دهم از ناقص ماندن کارهایی که عهده من بود بیزار بودم.
ساعتها پشت میز مشغول به وارسی بودم و به قدری درگیر حسابرسی بودم که حواسم به لیوانهای خالی از چای کنار هم چیده شده، نبود. ساعت تقریبا از 10 گذشته بود و من هنوز حتی شام درست و حسابی ای نخورده بودم. دست هایم را بالا بردم و در حالی که کش و قوصی به بدن خشکیده ام میدادم صدای خرناس خفیفی هم از خود بیرون دادم که برای رفع خستگی تاثیر بیشتری هم داشت.
ایده ای برای شام نداشتم، پس بلند شده و به سمت یخچال حرکت کردم. همیشه آخرین امیدم در این لحظات پناه بردن به غذای آماده داخل یخچال و چه غذای آماده ای بهتر از نون و پنیر که هم خوردنش راحت و هم آماده کردنش راحتتر است. بعد از تقریبا 6 لقمه احساس سیری کردم و سفره کوچکی که باز کرده بودم را مرتب تای زده و جا خودش گذاشتم و باقی مانده پنیر را داخل یخچال قرار دادم. دیگر وقت خواب شده بود؛ خواب برای من معقوله متفاوتی بود خواب برای من به معنای تمام شدن وابستگیهای دنیوی بود البته کوتاه مدت اما همین هم برای من بس بود، بیشتر از این قسمت لذت میبردم که نه صدای کسی را میشنیدم و نه مجبور به زبان آوردن کلامی بودم. فقط رویا میدیدم و تمام البته خیلی اوقات از رویا هم خبری نبود، پس فقط چشمهایم را میبستم و فرض میکردم دنیا هم مانند سریالهای طولانی ترکی بالاخره در فصل دهم به پایان رسیده اما در صبح روز بعد همه چیز دوباره آغاز میشد.
همین که سرم بر روی بالین نشست، احساس درد نه چندان غلیظی در قفسه سینه ام کردم. چند نفس عمیق کشیدم، این بهترین کاری بود که در چنین شرایطی انجام ما دادم. میدانم فقط نباید به تنفس مکرر بسنده باشم ولی وابستگی به داروها زیاد باب سلیقه و علایق من نبود. بعد از نزدیک ده بار تنفس سرشار از درد بالاخره کمی احساس راحتی کردم.
غلطیدم و رو به سقف خیره به رنگ سفیدی که در تاریکی فضا محو شده بود، شدم. «امروز چطور گذشت؟» سکوت و سپس پاسخ «مثل روزهای دیگه داغون» «اتفاق جدید؟» «هیچ» خبرهای جدید»«هیچ» «چه خبر از دوستای جدید» «باز هم هیچ»«دوستای قدیمیت خبری ازت نگرفتن؟ » «فکر نکنم شماره جدیدم داشته باشن» «پس قراره تا کی اینجوری ادامه پیدا کنه؟» «فکر کنم تا ابد»داین مکالمه هر شب قبل از خوابم بود. از یک جایی به بعد در اعماق تنهایی و حتی لذت بردن از آن نیاز به صحبت کردن خواهی کرد و وقتی فقط خود باشی پس چاره ای غیر از هم صحبتی با یک سقف خالی نداری. البته از خیلی جهات بهتر از هم صحبتی با اشخاص دیگر بود؛ من هیچگاه نتوانسته بودم به دوستها اعتماد کامل کنم، حرف هایی که از یکی با آب و تاب به دیگری منتقل میکردند یا زمانی که همان حرفهای شخصی را بر علیه ات استفاده میکنند یا حتی میتوانند در خفا تمام چیز هایی که تو از آن رنج میبری را مورد تمسخر قرار دهند ابله هستی که بازهم برای آنها از غصه هایت تعریف کنی. این درس بزرگ را دیر فهمیدم اما حال آن را همانند قانون مدنی رعایت میکردم. اعتماد به گوش و زبان انسانها ممنوع بود و تمام.
پلک هایم را روی هم بستم و دایره دیدم از سقف محو شده به تاریکی کامل رسید. حال میتوانستم به تاریکی مطلق بازگردم، تاریکی ای توام با آرامش.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.