قسمت ۱

  1. خانه
  2. داستان‌ها
  3. مرگ و عشق
  4. قسمت ۱

داستان · مرگ و عشق

قسمت ۱

به قلمِ Ella

*روزی که باران حس دیگری داشت*

برای بار دوم بود که شماره ناشناس زنگ می‌زد. پوفی کشیدم و کلافه به مانیتور خیره شدم؛ اعداد و ارقام امروز با هم سر ناسازگاری داشتند و حسابی عصبی‌ام کرده بودند. قطعا یک جای کار می‌لنگید و باید با مدرک و دلیل ثابتش می‌کردم. عطر خانم اسکندری در فضا پیچید و صدای مخملی‌اش بلند شد: «خانم سهرابی، امروز خیلی کار کردید؛ بهتر نیست شرکت رو تعطیل کنیم؟ هووم؟!» با لبخند، صندلی‌ام را با نوک کفش چرخاندم سمتش: «موافقم، اما باید این کار رو تموم کنم.» با همان لبخند که امیدوار بودم حرصش را درآورد، دوباره صندلی را برگرداندم و مشغول شدم. از گوشه چشم دیدم که اخم‌هایش درهم رفت و با غیض گفت: «هرطور مایلید.» نیشخندی زدم و او از میز فاصله گرفت؛ حتی صدای تق‌تق کفش‌هایش هم روی اعصابم رژه می‌رفت.

باید از این ارقام سر درمی‌آوردم، اما فقط نیم‌ساعت دیگر می‌توانستم نورِ آزاردهنده مانیتور را تحمل کنم. چاره‌ای جز تمام کردن تحقیقاتم نداشتم. همین که از شرکت زدم بیرون، قطره‌ای باران روی گونه‌ام نشست. خیلی‌ها عاشق حس نم باران‌اند و آن را رویایی می‌دانند، اما من هیچ‌وقت با این حرف موافق نبودم. این حس نم را زیر دوش هم می‌شود تجربه کرد؛ وقتی صبح صورتت را می‌شوری، با اینکه ناخوشایند است، قطرات سرد و گرم آب را بیشتر حس می‌کنی. این آدم‌ها فقط دنبال رویا و وهم‌اند؛ اینکه هر چیزی را عاشقانه و احساسی جلوه بدهند.

سری به نشانه تاسف تکان دادم و راه افتادم. کنار خیابان ایستادم و با چشم‌های ریزشده دنبال ماشینم گشتم. بالاخره کنار دو معشوقی که با خنده دور خودشان می‌چرخیدند، پیدایش کردم. برعکس آن‌ها، هیچ علاقه‌ای نداشتم که مثل موش آب‌کشیده شوم؛ برای همین مستقیم پریدم داخل کابین کوچک ماشین. قبل از بستن در، نگاهی به آن دو انداختم که سعی داشتند با لبخند، انرژی مثبت پخش کنند، اما وقتی با چهره بی‌تفاوت من مواجه شدند، بیخیال شدند و حتی معذب به نظر می‌رسیدند. پام رو محکم روی پدال فشار دادم و دور شدم. می‌خواستم شیشه را پایین بکشم، اما می‌دانستم قطرات باران مزاحم رانندگی‌ام می‌شوند. خیلی زود به ترافیک پشت چراغ قرمز رسیدم. نگاهم سرد و بی‌روح در اطراف چرخید؛ در ماشین کناری، زوجی با خنده و سرخوشی مشغول حرف زدن بودند. زیر لب گفتم: «این تیپ‌های عاشق و معشوق هم همه‌جا هستن.» غیر از این‌ها، نورهای زرد و سفیدِ ماشین‌ها و ساختمان‌ها، فضای تاریک شهر را پر از ستاره‌های مصنوعی کرده بود. ترجیح می‌دادم تمام این آتش‌های کوچکِ الکتریسیته خفه شوند و تاریکیِ واقعی شهر را در بر بگیرد. تنها رنگی که با بقیه فرق داشت، چراغ راهنمایی بود که حالا به رنگ خون درآمده بود. صدای بوق ماشین‌های کم‌صبر وادار به حرکتم کرد. آدم‌ها همیشه همین‌طورند؛ عجول و اعصاب‌خردکن. کاش دنیا این‌قدر پر از آدم نبود.

ماشین را پارک کردم و به سمت آسانسور رفتم؛ در آن لحظه، چیزی جز اتاقم و تخت گرم و نرمم نمی‌خواستم. همین که دکمه را زدم، صدای گام‌های بلند و کوبیده شدن پاها روی زمین را شنیدم؛ مردی دوان‌دوان به سمت آسانسور می‌آمد...

این قسمت تمام شد

قسمت بعدی

قسمت ۲

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.

ورود به ناهید
ناهید

رادیوی شامگاهی ناهید — همان کتابخانه، برای لحظه‌ای که چراغ‌ها را خاموش می‌کنی.

ناهید

  • دربارهٔ ما
  • اشتراک ناهید
  • وبلاگ

راهنما

  • حریم خصوصی
  • قوانین و مقررات
  • حذف حساب
نماد اعتماد
الکترونیکی
اندروید مستقیموب‌اپ آیفون

© ۱۴۰۵ ناهید — تمامی حقوق محفوظ است.