داستان · ورثالین
قسمت ۱
به قلمِ ساناز صابونی ( ل.سانیا ) ساناز صابونی
ورثالین ( شبآویز ) « داستان اول: حقهباز » پشت به میز کنسول طلایی و فنجان قهوه بی بخاری که از دو ساعت پیش مانده. و روی میز بلوطیِ اتاق، پوشهها و برگههای پژوهشی پراکنده بودند؛ نمودارهای عصبی، فرمولهای زیستپایداری، تصاویر اسکن مغزی، و در مرکز همهی آنها، پوشهای چرمی با مُهری نقرهای: «پروژهی بقای انسان» آرانسو نگاهش را از پنجره گرفت. چند ثانیه به پوشه خیره ماند، بعد سیگاری روشن کرد.دود آرام بالا رفت و در نور خاکستری صبح پیچید؛ شبیه روحی سرگردان که هنوز نمیدانست باید به آسمان تعلق داشته باشد یا به زمین. پدرش همیشه میگفت: «خدا حقیقت رو به آدم نشون نمیده، آرانسو… فقط ظرفیت تحملش رو امتحان میکنه.» و او، از کودکی، از این جمله متنفر بود. چون حقیقت، برایش چیزی مقدس و دستنخورده نبود؛ حقیقت باید شکافته میشد. باید زیر نور آزمایشگاه میسوخت. باید تا آخرین لایهی تاریکش کالبدشکافی میشد، حتی اگر در پایان، چیزی جز پوچی باقی نماند. برید. میز فراخ پذیرایی کنار صحن بزرگ، نقره خاک گرفته ای بود با سه شمعدان قدبلند مسی دفن شده زیر گرد و خاک. شمع ها تا نیمه ی تن سوخته ی آتش؛ سوگند خاکستر میخواند و گلدان های بزرگ ارکیده های قرمز و ارغوانی شاهدان خاموش مرگ زمان با قوت داس ناقوس گرینویج این منزل بودند.لحظهای کنار در ایستاد؛ انگار پیش از نزدیک شدن به آرانسو، باید از مرزی نامرئی عبور میکرد. آرام گفت: — «دیشب دوباره نخوابیدی.» آرانسو بدون آنکه برگردد، لبخند کمرنگی زد. — «خواب برای آدماییه که وجدان آسوده دارن.» ماریام چیزی نگفت. نزدیک میز رفت و انگشتانش را آرام روی پوشهی چرمی کشید. «پروژهی بقای انسان» نگاهش برای لحظهای روی عنوان ماند؛ و در همان لحظه، چیزی در عمق چشمانش لرزید. ترس؟ پشیمانی؟ یا حافظهی تصمیمی که هنوز گرفته نشده بود؟ آرانسو برگشت و نگاهش کرد. و برای چند ثانیه، تمام خشونت ذهنش خاموش شد.او نامزدش ماریام را شبیه مردان عاشق دوست نداشت؛ بلکه مانند انسانی در حال غرق شدن که آخرین تکه نور را پیدا کرده باشد. آرام گفت: — «اگه این تحقیق درست باشه… اونوقت تمام چیزی که درباره مرگ گفتن ناقص بوده.» ماریام نگاهش را پایین انداخت. — «یا شاید بعضی چیزا نباید کامل فهمیده بشن.» باد ناگهان به شیشهها کوبید. شمعهای کنار کتابخانه لرزیدند. و در همان لحظه، در جایی دورتر از عمارت، پشت دیوارهای سنگیِ کلیسایی قدیمی در ادینبرو، مردی پروندهای را بست و گفت: — «وقتشه.» نام او میشائل گراین بود. .... مهِ سحرگاهیِ ارتفاعاتِ شمالِ اسکاتلند، آرامآرام از روی تپههای خیسِ «اینورنس» پایین میلغزید؛ باران، همچون رشتههای بیوقفهی فولاد سرد، بر شیشههای بلند دادگاه ادینبرو فرو میریخت.شهر زیر آسمانی سربی، نه زنده بود و نه مرده؛ بیشتر شبیه اندامی بود که نفسش را مدتها پیش فراموش کرده باشد.. درون تالار دادگاه، سکوتی جز ضربت تیک تاک؛ سنگین جریان داشت !سکوتی که از قانون نبود، از ترس آمده بود. آرانسو روتارستارس ایستاده بود.دستهایش بسته نبودند، اما نگاهش چنین حس میداد که گویی تمام جهان دور مچهایش حلقه شده است. روزنامهها او را «مقدسترین دزد علمی اروپا» نامیده بودند.اما خودش، تنها یک جمله در ذهن داشت: «اگر حقیقت را دزدیدهام، چرا هنوز میتوانم آن را ببینم؟» در ردیف اول، ماریام نشسته بود. زنی با دستکشهای سیاه، پیراهنی تیره و قامتی که دیگر به هیچ خانهای تعلق نداشت.چهرهاش همان بود، اما حضورش نه. او دیگر نگاه نمیکرد؛ او «عبور میکرد». و همین عبور نکردن، از هر اعترافی دردناکتر بود.قدی متوسط و قامتی کشیده و آرام پوستی روشن، سرد و کمخون، شبیه زنانی که کمتر زیر آفتاب زندگی کردهاند.موهای بلند خرمایی با انعکاس قهوهایِ سوخته زیر نور شمع چشمان عسلیِ متمایل به سبز، با اندوهی دائمی و خسته لبهایی ظریف که بیشتر برای سکوت ساخته شده بودند تا خندهو دستانی استخوانی و لطیف با انگشتانی آرام و کنترلشده. با هر چه از قوه دادگری مانده بود.صدایی نرم، آهسته و کشیده؛ شبیه زمزمهای در راهروی سنگی کلیسا آرانسو آرام به سمت قاضی نگاه کرد. قاضی در متانت پرسید: — «آقای روتارس، آیا اتهام سرقت دادهها را میپذیرید؟» آرانسو لبخند زد؛ لبخندی کوتاه، نه از سر تمسخر، از فرسودگی. — «سؤال اینه… دادهها متعلق به چه کسی بودن قبل از اینکه شما اسم “مالکیت” روش بذارید؟» همهمهای در سالن افتاد. در همان لحظه، میشائل گراین تکان نخورد. اما نگاهش برای یک ثانیه دقیقتر شد؛ مثل دانشمندی که نتیجه آزمایش را دیرتر از موعد دیده باشد. قاضی: — «شاهد اول، میشائل گراین.» او برخاست.حرکتش دقیق بود؛ بیش از حد دقیق.مثل کسی که حتی قدمهایش هم طراحی شدهاند.رو به دادگاه گفت: — «آرانسو در ماههای پایانی پروژه، مسیر تحقیق را بدون هماهنگی تغییر داد. دادهها دستکاری شدند.» آرانسو آرام گفت: — «دادهها دستکاری نشدند، میشائل… فقط چیزی که شما نمیخواستید ببینید، دیده شد.» میشائل برای اولین بار مکث کرد. و همان مکث، اولین ترک در تصویر او بود. قاضی اعلام کرد: ماهیت صادقه ی پروژه چیست؟ یک پروژه علمی-سیاسی برای: ساخت مدل «آگاهی کنترلشده انسان» یعنی انسان فکر کند آزاد است، اما در چارچوب طراحیشده تصمیم بگیرد. نقش آقای روتارستارس : او «کاشف انحراف» بوده، نه دزد دادهها را دستکاری نکرده اما نسخهای از حقیقت را منتشر کرده که پروژه را لو میدهد. پس جرم احتمالی او: افشای دادههای طبقهبندیشده نفی سرقت. نقش میشائل گراین مدیر علمی پروژه مسئول کنترل روایت دادهها کسی که دادهها را «قانونیسازی جعلی» کرده جرم: جعل چارچوب تفسیر داده، علاوه ی ساخت سند جعلی علیه آرانسو نقش مارس خوان سرمایهگذار/قدرت اقتصادی هدف: کنترل نتیجه اجتماعی پروژه نگاه ابزاری به انسان جرم: سوءاستفاده ساختاری (نه مستقیم، اما تعیینکننده) دوشیزه التورن دختر پدر آندرانیک و نامزد مظنون در بطن پرونده : تنها کسی که «آگاه به حقیقت» بوده اما بین عشق، ترس و کنترل گیر کرده شهادتش = نقطه سقوط اخلاقی داستان — «شاهد بعدی، ماریام التورن.» فضا تغییر کرد. نه به خاطر قانون، بلکه به خاطر «گذشته». ماریام برخاست. حرکتش آهسته بود، اما نه از ترس؛ از سنگینی انتخاب.وقتی به جایگاه رسید، نگاهش برای لحظهای با آرانسو تلاقی کرد. آرانسو آرام گفت: — «تو هنوز هم میتونی حقیقت رو بگی.» ماریام پاسخ نداد. اما نگاهش گفت: «حقیقت همیشه چیزی نیست که نجاتت بده.» و بعد، با صدایی که انگار از عمق کلیسایی خالی میآمد: — «من شاهد بودم که دادهها بدون هماهنگی منتقل شدند.» سکوت. سپس جملهی دوم: — «و میدانستم این اشتباه است.» آرانسو برای اولین بار نه عصبانی شد، نه دفاع کرد. فقط زمزمه کرد: — «پس تو شاهد نبودی… تو تصمیم بودی.» ماریام چشمهایش را بست. و این، تمام پاسخ او بود. در انتهای سالن، مردی لبخند زد. مارس خوان. او بدون اجازه برخاست، گویی قانون شامل او نمیشد. — «این پرونده، یک سوءتفاهم علمی است… من پیشنهاد میکنم از دید اقتصادی بررسی شود.» آرانسو نگاهش کرد. — «تو همیشه همهچیز رو اقتصادی میبینی؟ حتی انسان رو؟» مارس لبخند زد: — «بهخصوص انسان رو.» صدای قاضی: — «اسناد پروژه “بقای انسان” ارائه شد.» تصاویر روی پرده افتاد. نمودارها. دادهها. امضاها. و در مرکز همه چیز: نام آرانسو. اما چیزی اشتباه بود. او آرام گفت: — «این امضا… مال من نیست.» میشائل پاسخ داد: — «چرا هست. فقط یادت نمیاد کِی یاد گرفتی که مال تو باشه.» ماریام ناگهان زیر لب گفت: — «بس کن…» اما نه خطاب به آرانسو. خطاب به خودش. آرانسو نگاهش کرد: — «تو میدونستی… نه؟» ماریام پاسخ نداد. و همین سکوت، اعتراف بود. میشائل آرام گفت: — «تو فکر کردی محققی، آرانسو… اما تو فقط بخشی از ساختار بودی.» آرانسو با صدای پایین: — «ساختار چی؟» میشائل: — « توهمات دوست من، خودِ ساختار فکر کردن.» نور سالن کمی لرزید. نه به صورت استعاره؛ بلکه انگار خود فضا دچار تردید شد. میشائل ادامه داد: — «پروژه درباره جاودانگی نبود.» مکث. — «درباره ساختن کسی بود که باور کند آزاد است.» آرانسو آهسته نشست. نه از ضعف. از فهم. ماریام گریه نکرد. فقط گفت: — «من از همون اول انتخاب نکردم… من انتخاب شده بودم که انتخاب کنم.» آرانسو زمزمه کرد: — «پس حقیقت چی بود؟» میشائل: — «ابزاری برای ادامه دادن.» مارس خوان: — «یا توهمی برای تحمل پایان حقهباز هم حقه خورد.» ماریام: — «یا چیزی که هیچوقت نمیخواستیم کامل بفهمیم.» سکوت. و سپس آرانسو: — «پس هیچکس گناهکار نیست…» میشائل: — «نه.» مکث. — «هیچکس واقعی هم نیست.» دادگاه در حال پایان بود. اما هیچ حکمی صادر نشده بود. چون دیگر کسی نمیدانست «محاکمه» چیست. آرانسو آرام گفت: — «اگر من فقط یک نقش بودم… پس درد من چی بود؟» میشائل: — «داده.» ماریام: — «خاطره.» مارس خوان: — «هزینه.» باران همچنان میبارید. اما دیگر بر شهر نبود. بر مفهوم شهر میبارید. آرانسو آخرین جمله را گفت: — «اگر حقیقت وجود نداره… پس چی مونده؟» و پاسخ نه از انسان آمد، نه از دادگاه.از سکوت. «کسی که هنوز سؤال میپرسد.» و حقیقت، در نهایت، نه پیروز شد و نه شکست خورد؛ فقط لایههایش را عوض کرد. چرا که در بعضی بازیها، فریبکار کسی نیست که دروغ میگوید… بلکه کسیست که دیرتر از همه میفهمد خودش هم فقط یک جمله در متنِ دیگری بوده است. فریبکاری ریا و تزویر؟ بله حقیقت، هیچ وقت مطلق نمیماند. حق با هیچکس نیست. نه دین، نه علم و نه بقا هیچکدام پرچمدار ردای حقیقت نیستند، چون هر عنصر یا مفهوم جهانی، تنها نطفه انتزاع آدمی ست که بر هر توالی حالی که توانست درک کند، نامی گزارده. انسان در این داستان پیروز یا شکستخورده نیست. انسان فقط «در حال تفسیر شدن» است. و شاید تراژدی واقعی هماین باشد: نه اینکه حقیقت وجود ندارد… بلکه اینکه هر حقیقت، فقط تا زمانی واقعی است که کسی به آن باور دارد.«چه کسی حقیقت را کنترل میکند؟ در قانون نانوشته کتاب های لاتین پوسیده، حقهباز واقعی چه کسی است؟» .پایان. نویسنده: ال.سانیا
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.