داستان · ورثالین
قسمت ۲
به قلمِ ساناز صابونی ( ل.سانیا ) ساناز صابونی
لبخند خون (ماتم زاد) بیمارستان روانی کودکان کاروس، ایرلند، پاییز سال ۱۹۲۷ راهروی سفید بیش از حد سفید بود.آنقدر که چشمها بعد از چند دقیقه، رنگ خودشان را فراموش میکردند. جک لاویه، ۱۱ ساله، دندان های بزرگ، صورت چرکی، فک منحرف و صورت ککمک دارش، رشته های قرمز موهایش از مبدأ فرق که تا پس گردنش از عقب امتداد داشت و لباس بیمارستانی گشاد، روی صندلی نشسته بود. پاهایش به زمین نمیرسید. پرستار گفت: «اسم؟» پسر لبخند زد. لبخندی که دیر تمام میشد. «جک…واتر» پزشک یادداشت کرد. «تشخیص اولیه؟» پرستار مکث کرد: «افزایش فعالیت گفتاری، خندههای غیرقابل کنترل… و تکرار یک جمله.» از پشت در، صدای خنده آمد. نه شاد. نه کودکانه. بیشتر شبیه نفس کشیدن یک چیز شکسته. غذا آن روز: سوپ . نان سرد. او شیر در لیوان فلزی. جک فقط به لیوان نگاه کرد و گفت: «بوی فلز، مثل خونِ قدیمی میاد دکتر.» بخش مراقبت بچهها در تختها بسته شده بودند. همه چیز مرتب بود. حتی ترس. جک در تخت خودش نبود. او راه میرفت. بیاجازه. همیشه میخندید. پرستار ارشد گفت: «اون نمیخوابه.» دکتر پاسخ داد: «داروها؟» «اثر نمیکنن.» جک از راهرو رد شد و به دیوار نزدیک شد. آرام گفت: «اون زیر… هنوز حرف میزنن.» پرستار: «کی؟» جک لبخند زد: «اونا که توی سرم راه میرن.» غذای شب: سیبزمینی لهشده با سس بیرنگ جک غذا نخورد. فقط قاشق را لمس کرد و گفت: «این طعم… مثل فراموش کردنه.» پرونده در آرشیو محرمانه بیمارستان سنت برین ثبت شد با کد: SB-11/RED اما یک نکته در تمام نسخههای رسمی حذف شده بود. در شب هفدهم بستری، قبل از اولین نشانههای فروپاشی کامل، جک یک جمله را فقط یکبار گفت. و هیچکس آن را در گزارش ننوشت. بهجز یک پرستار تازهکار که سه روز بعد استعفا داد. او نوشته بود: «اون منو صدا نمیزد… چیزی از زیر منو صدا میزد.» بخش ۶: اتاق ایزوله جک را به اتاقی بدون آینه منتقل کردند. دستور مستقیم روانپزشک ارشد: «هیچ سطح بازتابدهندهای نباید باقی بماند.» اما مشکل از آینه نبود. مشکل از صدا بود. صداها از خودِ دیوار میآمدند. جک در گوشه اتاق نشسته بود، زانوها را بغل کرده. و برای اولینبار، نخندید. پرستار گفت: «جک… الان چی میشنوی؟» جک آهسته پاسخ داد: «دیگه نمیشنوم… دارن جواب میدن.» اتاق بدون پنجره. صندلیها فلزی. دکتر: «جک، اون جملهای که تکرار میکنی چیه؟» سکوت. بعد خنده. بلندتر از همیشه. جک: «دکتر… شما هم میشنوین؟» دکتر: «چی رو؟» جک نزدیک شد. چشمهایش بازتر از حد طبیعی. «صدای راه رفتن زیر مغز…» پرستار یادداشت میکرد. دستش میلرزید. غذا در این بخش: بیسکویت خشک چای تلخ جک چای را بو کرد. گفت: «این برای آدمهاییه که میخوان یادشون بره چی بودن.» بخش ۴: فروپاشی شبها بدتر بود. جک دیگر نمیخوابید. دیوارها را نگاه میکرد. یک شب گفت: «مامانم… اونجا نیست.» دکتر: «کجا؟» جک: «اون چاه.» سکوت. بعد خنده. اما این بار همراه با سرفه. لکهای تیره روی لباسش. پرستار: «بسه… باید بخوابی.» جک آرام گفت: «اگه بخوابم، اون بیدار میشه.» غذا آن شب دستنخورده ماند. سینی صبح، همانجا ماند. بخش ۵: پایان پرونده سالها بعد. هیچکس دقیق نمیدانست جک دقیقاً چه زمانی مرد. پروندهها ناقص بودند. صفحات حذف شده. یادداشتها پاک شده. اما یک عکس باقی مانده بود. جک نشسته روی تخت. لبخند بزرگ. چشمهایی که انگار به دوربین نگاه نمیکنند… بلکه از پشت آن عبور میکنند. و زیر عکس، یک جمله دستنویس: «بوی جنازه میاد دکتر… مورچهها دارن توی مغزم راه میرن.» سالها بعد، این تصویر در یک پروژه انیمیشنسازی بازسازی شد. لبخندش طراحی شد. صدا بازسازی شد. و وقتی برای اولینبار روی پرده رفت… در سالن، چند نفر گفتند: «این صدا رو قبلاً شنیدیم…» اما هیچکس یادش نمیآمد کجا. فقط خنده. همان خنده. که هنوز هم… گاهی در بایگانیها پخش میشود. پایان نویسنده: ال.سانیا
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.