داستان · ورثالین
قسمت ۳
به قلمِ ساناز صابونی ( ل.سانیا ) ساناز صابونی
< خیاط کوتوله> قد: حدود ۱۳۸ سانتیمتر سن: ۵۳ سال اندام: استخوانی و باریک، با شانههای افتاده پاها: پای چپ کمی کوتاهتر از راست؛ هنگام راه رفتن صدای کشیده شدن کفش شنیده میشود دستها: انگشتان بلند و غیرعادی، شبیه قیچیهای خیاطی چشمها: آبی بسیار روشن، سرد، حریص و بیخواب مو: کمپشت، خاکستری و روغنی پوست: زرد و پارچهمانند، پر از چینهای ریز بوی همیشگی: نفت چراغ، پارچه نمکشیده و دود سوخته بدبین طعنهزن دارای خشم پنهان نسبت به آدمهای قدبلند عاشق کنترل دیگران حرف زدن با عروسکهای پارچهای اختلال در مرز خیال و واقعیت وسواس روی دوخت دامن زنانه شبها از صدای خنده دختر بچهها وحشت میکند اما انکارش میکند تنها ساکن محلهای قدیمی و فراموششده مردم محل از او خرید میکنند اما دوستش ندارند کودکان از مغازهاش میترسند شایعه شده ۲۵ سال پیش در آتشسوزی خیاطی قبلیاش کسی مرده پیشینه خانوادگی مادرش «رخساره» خیاط زنانه بود پدرش مردی الکلی و کفاش در کودکی به دلیل کوتولگی تحقیر میشد. تنها کسی که دوستش داشت زن خیاطی به نام «ماهرخ» بود؛ زنی که در همان آتشسوزی ناپدید شد پیشخوان تا زانوی مشتری میرسید سقف پایین آینهها کج صندلیها کوچک چرخ خیاطی روی سکویی کوتاه از سقف: عروسکهای پارچهای و کاموایی آویزان بودند؛ زخمیشده سایه جادوگر تاریک روح مادر معصوم قربانی منطق داستان تمام رفتارهای عجیب یونس ریشه در: تحقیر کودکی احساس نقص و انزوای اجتماعی و حادثه آتشسوزی دارد. باران ریزی روی شیشههای چرکِ کوچه «سقاها» میلغزید.انگار خودِ کوچه «سقاها» عرق کرده بود. دیوارهای نمزده بخار میدادند و آبِ سیاه از ناودانها مثل مارهای لزج پایین میخزید. تابلوی پوسیدهی «خیاطی نخ آخر» در باد تکان میخورد و هر بار صدایی میداد شبیه طنابی که روی چوبه دار کشیده شود. داخل مغازه، هوا بوی نفت، پارچه نمکشیده، و چیزی قدیمیتر میداد… بوی گناهی که سالها در اتاقی بسته مانده باشد. عروسکهای پارچهای از سقف آویزان بودند. با گردنهای کج، چشمهای دوختهشده، و پاهای کوک خورده ار نخ و رد سوراخ سوزن. و خط زیگزاگ... هرکدام، مثل کودکی که نیمهکاره ساخته شده باشد. چراغ نفتی گوشه مغازه، نور زرد مریضی روی صورت یونس میپاشید.تابلوی زنگزدهی «خیاطی نخ آخر» با هر وزش باد، ناله میکرد.مغازه کوچکتر از آن بود که آدم باور کند انسانی بالغ در آن زندگی میکند. رعنا وقتی خم شد تا وارد شود، اول سرش به زنگوله خورد. صدای زنگ… کشدار و پیر بود. پشت پیشخوان کوتاه، مردی نشسته بود با چشمانی آبی و سوزناک. چرخ خیاطی زیر انگشتان استخوانیاش تقتق میکرد. پاهاش به پدال نمی رسید و تخته چوبی زیر پاشنه هاش چسبونده بود! بدون اینکه سر بلند کند گفت: «در رو ببند دختر… سرما پارچههامو چروک میکنه.» رعنا آرام در را بست. چشمش به عروسکها افتاد.عروسکهای کامواییِ بیچشم، از سقف آویزان بودند و آرام تاب میخوردند. یکیشان دامن قرمز داشت… که از وسط چاک خورده بود.یونس بالأخره نگاهش کرد.لبخندی کج زد: «نکنه ترسیدی؟» رعنا گفت: «نه… فقط عجیبه.» یونس پوزخند زد. «عجیب اونیه که فکر میکنه آدما از عروسکا ترس دارن… آدما باید از خیاطا بترسن.» و خندید.خندهاش شبیه قیچیای بود که پارچه خیس را میبُرد. سه زن داخل شدند.«طوبا خانم»، «مهری» و دختر نوجوانی به اسم «سوما».طوبا با عصبانیت پارچهای را پرت کرد روی میز. «باز دامنمو چاکشو زیاد دادی!» یونس بیتفاوت نخ را گاز گرفت. «پا داری که دیده شه.» مهری خندید. «الهی زبونت بریده شه مرد.» یونس نگاه سردی به پاهایشان انداخت: «شما زنا همیشه غر میزنید، یا دامن تنگه، یا شوهرتون؟ » سمیه زیرلب گفت: «مامان بریم…» چون صدایی شنیده بود. از زیرِ کف مغازه. صدایی مثل کوبیدن ناخن روی چوب.رعنا هم شنید. یونس ناگهان فریاد زد: «ساکت!» همه خشک شدند. او به عروسکها نگاه کرد. زمزمه کرد: «خفه شید،مشتری داریم.چیه؟ خوشت اومد،ها؟ میخوای حرف بزنی؟ بخند.» باد سردی از زیرزمین بالا آمد. چراغ نفتی گوشه مغازه لرزید. شب، رعنا برای پرو لباس برگشت. کوچه خلوت بود.نور زرد چراغ نفتی، پشت شیشه تکان میخورد. وقتی وارد شد، یونس با کسی حرف میزد. اما کسی آنجا نبود : «نه ماهرخ! اون یکی نه. اون هنوز نفهمیده…» رعنا ایستاد. آرام میچرخیدند. اما این بار، عروسکها باهم خندیدند. یونس برگشت.چشمهای آبیاش در تاریکی برق زد: « بچه، فالکوش وایسادن و دزدکی گوش دادن زشته.» رعنا گفت: «با کی حرف میزدید؟» سکوت. بعد لبخند. «با زنم.» رعنا اخم کرد. « اما شنیدم همسرتون....» یونس آرام از پشت میز پایین آمد. پایش روی زمین کشیده میشد: «بعضیا حتی وقتی میمیرن، یقه ی آدمو ول نمیکنن.» ناگهان صدای خنده دختربچهای آمد، واضح.خیلی واضح.رعنا رنگش پرید: «شنیدید؟!» یونس بیحالت گفت: «هر شب بازی میکنن. دخترا رو میگم .» و دوباره مشغول دوخت شد. رعناآنشب خوابش نبرد.صبح، سراغ پیرزن همسایه رفت.پیرزن وقتی اسم «نخ آخر» را شنید، صلیب کوچکی روی سینه کشید. «اون مغازه قبلاً سوخت.» «کِی؟» «بیستوپنج سال پیش… نصف شب.» «کسی مرد؟» پیرزن مکث کرد. «دوتا دختر بچه و یه زن خیاط.» رعنا آرام گفت: « اما یونس کوتوله که سر و مر گنده است، یعنی چی؟!» پیرزن نگاهش را دزدید. «میگن خودش چراغ نفتی رو انداخت.» آن شب رعنا دوباره رفت.باران شدیدتر بود.داخل مغازه بوی سوختگی میآمد.عروسکها تندتر تکان میخوردند. به شکم عروسک زد. «خفه شو…» تق. صدای خندهای از زیرزمین آمد. نه واضح، نه کامل… اما زنده. یونس فریاد زد: «گفتم خفه شین!» چراغ نفتی لرزید. در همین لحظه، زنگ در صدا کرد. اما این بار، مثل صدای ناقوس در گلوی مرده. در باز شد. و مرد وارد شد. نه… وارد نشد؛ انگار تاریکی برایش کنار رفت. قدش بلند بود، اما نه تهدیدکننده. بلند مثل سروهای قبرستانهای قدیمی؛ آرام، سنگین، و فراموشنشدنی. احرام کرمرنگی بر دوش داشت؛ خیس باران. موهای قهوهای بلندش روی شانه میریخت. ریشش مرتب، اما ساده؛ مثل کسی که زیبایی را برای نمایش نساخته باشد.و چشمها سبزآبی. رنگ دریا؛ رنگ آرامشی که جفا دیده باشد هنوز، با عهد . بچهها پشت شیشه جمع شدند. هیچکس حرف نمیزد. مرد چوبدستیاش را آرام روی زمین گذاشت. تق… تق… تق… یونس اخم کرد. «چی میخوای؟» مرد آرام گفت: «پناه.» یونس پوزخند زد: «اینجا خونه نیست.» مرد به عروسکها نگاه کرد. آرام گفت: «اینا مدتهاست آویزونن…» یونس با خشم جلو رفت: «به تو ربطی نداره.» مرد سکوت کرد. بعد گفت: «منو مردم یاشوعا صدا میکنن.» سکوت سنگینی افتاد. حتی چراغ نفتی لرزید. بچهها پشت شیشه عقب رفتند. یونس با تمسخر گفت: «اسم قشنگی ساختی واسه خودت.» مرد به او نزدیکتر شد. و ناگهان، نور چراغ افتاد روی دستانش. کف دستها… سوراخهایی قدیمی داشتند. نه تازه، نه خونین… بلکه کهنه، مثل خاطره. یونس ناخودآگاه عقب رفت. «اون چیه؟» مرد آرام گفت: «ردِ میخ هایی که از رگم عبور کرد .» یکی گفت: «اون… همونه…» یونس فریاد زد: «گمشید از اینجا!» مرد اما نگاهش را از او برنداشت. آرام گفت: «تو همیشه از قدبلندها نمیترسیدی… از چیزی میترسی که یادت میاره کی بودی.» سکوت افتاد. حتی چراغ نفتی برای لحظهای لرزید. یونس با خشم گفت: «اسمت چیه؟» مرد مکث کرد. بعد نگاهش را پایین آورد؛ به کف دستانش. جایی که زخمهایی قدیمی مثل دهانههای بستهنشده دیده میشد. گفت: «اسم؟ مردم به من چیزهای زیادی گفتن…» بعد آرامتر: «بعضیها میگن… مسیح.» هوای مغازه شکست. نه صدا بود، نه انفجار. فقط «شکست». یونس عقب رفت: «دروغ میگی…» مرد یک قدم جلو آمد. «دروغ، معمولاً جایی شروع میشه که آدم ذاتش رو انکار میکنه. نور، الف و یا » در همان لحظه، یونس با پرخاش به سمت عروسکها رفت و یکی را با چوب زد. تق! و خندید: «دیدی؟ اینا فقط پارچهان!» اما عروسکها نخندیدند. ساکت ماندند. مرد آرام گفت: «تو به چیزی میخندی که هنوز زندهست.» یونس خواست جواب بدهد که در باز شد. باد، زن چادرمشکی را داخل هل داد و شاکی و گله مند به پیشخوان کوبید و گفت: «آقا یونس، سه هفته است تعمیر این چادر رو تموم نکردی؟ آدم باید منصف باشه. اینم کاره، مسئولیت مردمه.» مرد رشید نورچهره لب زد: « چادر عزاست فرزندم؟» زن زیرلب جواب داد: «برای دخترم…» و اشکش را پاک کرد.یونس بیحوصله گفت: «اگه پول نداری، ببرش جای دیگه. رخت سیاه پولدارا خرج داره» مرد سرش را آرام به سمت یونس برگرداند.برای اولین بار، غم در چهرهاش سنگین شد: « حتی اندوه مردم رو هم میفروشی؟ حقیقت و حیات نیامد حکم کنند. من کفاره ام» یونس فریاد زد: «تو نمیفهمی! تو قدت بلنده! هیچوقت نفهمیدی پایین بودن یعنی چی!» گفت: « اینجا پارچه نمیدوزی یونس تو زخم میدوزی.» یونس فریاد زد: «خفه شو!» بعد اضافه کرد: «حلقهی آتیش دور خودت رو تنگتر نکن، ریاکار.» یونس عصبی شد: «برو بیرون!» مرد اما جلو آمد.و بی خشونت، دستش را گرفت، انگشت یونس را آرام درون یکی از سوراخهای کف دست خودش گذاشت.جهان شکست.با تصویر آتش.فریاد.ماهرخ که در را میکوبید: «بچهها اونجان!» چراغ نفتی واژگون. پارچههای شعلهور. دخترهایی که پشت در زیرزمین میکوبیدند. و یونس… که ایستاده بود. و قفل را چرخانده بود. یونس با وحشت دستش را عقب کشید. «نه… نه… من نمیخواستم…» مرد نگاهش کرد. بی قضاو نفرت شبیه نجات: «حقیقت، وقتی دیر بشه، آتش میشه.» چراغ نفتی ناگهان شعله کشید. مرد آرام عقب رفت. و قبل از رفتن گفت: «دوزندهای که نخِ روحشو پاره کنه… آخر خودش رو میدوزد.» و رفت.باران او را بلعید یونس کنار چراغ نفتی نشسته بود. با چشمان خیره: «میدونی آتیش چه صدایی داره ؟» رعنا آرام عقب رفت. یه لبخند گل و گشاد به کشیدگی یه پارچه دریده، با دندان های کرمخورده به زردی زعفران؛ ادامه داد: «اولش مثل خندهست… بعد مثل جیغ.» تق.صدایی اززیر زمین آمد. این بار بلندتر. کمکم کن… رعنا یخ کرد. «اونجا کیه؟!» یونس آرام سر بلند کرد. چشمهای آبیاش برق بیمارگونهای داشت. «گذشته.» و خندید.چراغ نفتی ناگهان خاموش شد. تاریکی مغازه را بلعید.عروسکها در سیاهی تاب میخوردند. بعد… صدای دو دختر بچه آمد: «مامان… داره میسوزه…» رعنا جیغ کشید. در زیرزمین خودبهخود باز شد. بوی دود قدیمی بالا زد.و میان تاریکی، زنی سوخته با سوزن خیاطی در گلویش ایستاده بود.ماهرخ.چشمهایش خالی بود. اما انگشتش… به سمت یونس اشاره میکرد. یونس عقب رفت.برای اولین بار ترسید: «نه، من نمیخواستم…» صدای دخترها بلندتر شد. «دروغگو ! » چراغ نفتی دوباره روشن شد. شعله بالا کشید. حریر سفید چرک مرده پردهها آتش گرفتند.عروسکها میان دود تاب خوردند…مثل جنازههای کوچک. رعنا فرار کرد. آخرین چیزی که دید، چشمهای آبی یونس بود؛ حریص، ترسیده، و درحال سوختن. صبح روز بعد، از تمام خشت بنای خیاطی «نخ آخر» فقط خاکستر مانده بود.اما مردم محل قسم میخوردند شبها، در انتهای کوچه سقاها، هنوز صدای چرخ خیاطی میآید… و عروسکهایی که آرام، در تاریکی، تاب میخورند. . پایان روایت. نویسنده: ال.سانیا
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.