داستان · پر و بالِ عشق
قسمت ۳
به قلمِ فرحناز طاهری
دختر بچهی حدودا سه چهار ساله در حال سُرسُره بازی زمین خورده و با صدای بلند گریه میکرد. پدر همانطور که می دوید به سمت دخترک فریاد میزد و بد و بیراه میگفت به همسرش که دست خونی بچه را پاک میکرد. بهناز خانم با دیدن این صحنه نفس عمیقی کشید و در همانحال که نگاهش به مرد تندمزاج بود که با وجود ساکت شدن بچه هنوز با همسرش دعوا میکرد، گفت: بازم خدا رو شکر با اینکه شش سالی هست از ازدواجمون میگذره. فرزندی نداریم وگرنه قوزبالاقوز میشد. طولی نکشید که همان مرد بچه را بغل کرده و همراه با همسرش روی نیمکت نزدیک ما نشستند. بهناز خانم که انگار مشکل خودش را از یاد برده بود؛ با کنجکاوی و دقت به آنها نگاه میکرد. مرد همچنان غرولند میکرد.
_ همش تقصیر توئه زن بچه رو عادت دادی به پارک و کوفت و زهرمار. خسته کوفته از سرکار میام. نرسیده باید شال و کلاه کنم دنبال شما..
زن بیچاره با صدای لرزان گفت: آخه چیکار کنم. اگه تو اجازه بدی خودم میارمش. اما تو که... مرد وسط حرفش پرید و در حالیکه رگهای گردنش از عصبانیت بیرون زده بود، گفت: آره دیگه. دنبال بهونهای که تنهایی اینور و اونور بری پی دل خودت.
از طرز فکر مردجوان حال من هم دگرگون شد. مگر میشد به آن مرد که چون ماری زخمی بود نزدیک شد. ناخودآگاه نگاه من هم به سمتشان کشیده شده بود. مرد به سرعت از جا پرید. چشمغرهای به من رفت، دست دخترک را گرفت و با اشاره به زن از آنجا دور شدند. بهناز خانم سر تکان داد و گفت: ببینید وضع ما زنها رو، هر کدوم یهجور گرفتاریم. مثل فرشتهی نجات سوار بر اسب سفید میان. به دامت که انداختن میشن دیو دوسر میافتن به جونت. آخآخ آخ از دست این مردا.
راستش من هم برای آن خانم و امثال او خیلی ناراحت شدم. اما چه میشود کرد. هر رفتاری معلولِ علتی است که نیازمند شناختی اساسی است. زن محکم بر سرش کوبید و گفت: ببینید پدرجان! این مرد حتی نیومد ببینه من چه بلایی سرخودم اوردم. با اینکه میدونه من جایی ندارم برم و تنها پناه من این درختای بیزبونه. جامم بلد هااا. اما یه تُکپا به خودش زحمت نمیده بیاد ببینه مردم یا زنده. با لحنی آرام گفتم: اگه دلت میخواد بگو مشکلتون چیه. شاید تجربه عمر و چشیدن سرد و گرم زندگی منه پیرمرد هفتادو پنج ساله یهجایی به دردتون خورد.
دوباره نفس را با اوف بلندی بیرون داد و گفت: بالاخره پدرم با شرط و شروطی سختی از جمله تحت هیچشرایطی تا زندهست پامو توی خونهش نذارم با ازدواج منو همسرم بهنود موافقت کرد. یکی دوسال اول زندگی خوبی داشتیم. اما از اونجایی که خانوادهی شوهرمم مخالف سرسخت با ازدواج ما بودن کمکم با دخالتهای خواهر و مادرشوهرم بگوومگوایی بینمون بهوجود اومد. شوهرم بهونهگیر شده. سر چیزای کوچیک قهر میکنه. کنایه میزنه اینکه من پنج سال ازش بزرگترم به رخم میکشه. اصلن به حرفم گوش نمیده. بگم شبه اون میگه روزه. اما خب چیکار کنم با این وجود دوسش دارم خیلی.
از اینکه به حرفش خوب گوش میدادم، مرتب تشکر میکرد و به دردِ دلش ادامه میداد.
قطرات اشک روی مژههای بلندش زیر نور کمرنگ و طلایی خورشید در حال غروب میدرخشید. صدای خنده و هیاهوی شادی بچهها که مشغول بازی بودند با صدای آواز پرندگان روی شاخهی درختها فضای پارک را پر کرده بود.
کش و قوسی به پاهایم که خشک شده بودند دادم و با لحنی که سعی میکردم همراه با آرامش باشد، گفتم: یادش بخیر. پدر و مادر خدابیامرز فرهنگی بودن. زندگی سادهای داشتیم، اما خاطرات خوش اون روزا همیشه خنده به لبم میاره. یادمه یبار غذای مامانم سوخت. اونم چه سوختنی. من بودم و یه خواهر کوچیکتر از خودم. چقدر انتظار آماده شدن اون غذای مورد علاقهمونو کشیده بودیم. بوی غذای جزغاله شده پخش شده بود توی خونهی کوچیکمون. میدونی بابام چه عکسالعملی از خودش نشون داد. مامان که میزد توی صورت خودشو و پریشون بود؛ بلند شد و با لبخند گفت: فدای سرت خانوم. سوخت که سوخت. قسمت بود امشبو چهارنفری بریم پیش حسنآقا یه دیزی مشتی بخوریم. پنجرهی آشپزخونه رو وا کرد و گفت: بهبه چه هوایی خیر ببینی مهری خانم، زود باش که دل توی دلم نیست از این هوای تازه لذت ببریم. لباسامونو که میپوشیدیم مامانم که آثار پشیمونی از چهرهش مشخص بود؛ گفت:
ادامه دارد.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «پر و بالِ عشق»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۴
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.