قسمت ۲

داستان · پر و بالِ عشق

قسمت ۲

به قلمِ فرحناز طاهری

من هم گوشه‌ی دیگر نیمکت نشستم. چشم‌هاش قرمز و متورم شده بود. حرفی نمی‌زد. گویی تردید داشت چیزی بگوید. بالاخره پس از چند دقیقه سکوت میان‌مان را شکست. آقا؟ با لحنی اطمینان بخش و نگاهی پدرانه گفتم: بله، دخترم. مِن و مِنی کرد و گفت: هیچ‌کس به حرف من گوش نمی‌کنه. شما چی؟ گوش می‌دید؟

لبخند زدم و گفتم: اول بگو چی باعث شد برای حرف زدن یا بهتر بگم دردِدل کردن سراغ منه پیرمرد بیای؟ چشم‌هاش بست و با نفسی که بیرون می‌داد، گفت: برای من چه فرقی داره جوون،

پیرمرد یا حتی بچه وقتی شنیده نشده و نمی‌شم. می‌فهمی چه دردی داره بابا جون...

این را گفت و به یک باره غرق شددر روزهای گذشته. پارک_ نیمکت و من دور شدیم.

_ این پنبه‌ی لعنتی رو از گوشت در بیار دختر. این خونواده تو رو نمی‌خوان. توی فامیل خوار و خفیفم نکن. ببین بهناز، من بخاطر غرغرای این مادر یدنده‌ت کوتاه میام آااا. وگرنه اون روی سگم بالا بیاد واویلا...کی گفته زن جماعت اظهار نظر کنه تا برسه شوهرم انتخاب کنه وا حسرتا...

خاطرات آزارش می‌داد. دوباره اشک چون دانه‌های مروارید از چشم‌های درشتش سُر می‌خورد و روی تکه‌ای از شالش ناپدید می‌شد.

نگاه متلمسانه‌ای به من که سراپا گوش بودم، کرد و ادامه داد...

می‌دونی پدر‌جون، توی خونه‌ی ما پدرم حرف اول و آخرو می‌زد. و من اون دختر لجباز و خیره‌سر. دنبال فرار از اون محیط دیکتاتوری بودم. بدون این‌که خودم بدونم و به نامِ عشق خودمو توی چاه تاریکی انداختم که هر روز و شب با بارون اشک پرِ آب میشه.

در میان حرف‌های زن صدای جیغ بچه‌ای با فریاد مردی درآمیخت و...

ادامه دارد

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۲»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.