داستان · پر و بالِ عشق
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
بهنامِ عشق
زیر درختهای کاجِ سر به دوش هم نهادهی قسمتی از پارک نشسته بود. هایهای گریه میکرد. جیغ هم میکشید. آنگونه که کسی عزیزی را از دست داده باشد. اشک به پهنای صورت پهنش میریخت. هیچکس توجهی به او نداشت. زنی میانسال بود. کنجکاو شدم بدانم چه دردی در دل دارد. دل به دریا زدم نزدیکش شدم. من را که دید با گوشهی شال نخی نقش دارش، گوشه چشمهاش را پاک کرد. قبل از آنکه چیزی بگویم، با بغضی که راهِ گلویش را بسته بود، آرام گفت: میخوام با خدا تنها باشم. دستم را روی سینهام گذاشتم و با ببخشید کوتاهی از وی فاصله گرفتم. ذهنم را به خود مشغول کرده بود. فریادِ خدا خدا کردنش آنقدر بلند و سوزناک بود که تا مغز استخوان را میسوزاند. در دلم گفتم: یعنی چی باعث میشه یه زن اینجوری به این وضع بیفته ؟ اونم تو پارکی که کلی آدم غریبه هست؟! هر کاری کردم نتوانستم بیخیال زنی که درمانده از آدمها؛ خدای خودش را صدا میزد؛ بشوم. چند دقیقهای که گذشت، آرامتر شد. زیر چشمی نگاهی به سمتی که نشسته بود انداختم. داشت میآمد بهطرف من. سر جایم ایستادم. دماغش را بالا کشید و با لحنی آرام گفت: ببخشید آقا واقعا نیاز داشتم با خدایی که شاهد زندگی منه و هیچکاری نمیکنه، حرف بزنم. به نیمکت چوبی قهوهای رنگ اشاره کردم بنشیند. شالش را روی سرش جابهجا کرد موهای بلوندش را از پیشانی کنار زد. با آه جانسوزی که از گلو بیرون میفرستاد، روی صندلی نشست... ادامه دارد..
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.