داستان · دومین چهارشنبهٔ پاییز 🍁
قسمت ۱
به قلمِ هانیه بابائی
« به نام خالق زیبایی ها »
🔺دوستان عزیزم سلام.رمان«دومین چهارشنبه پاییز 🍁 » رو قبلاً هم در اپلیکیشن گذاشته بودم و خوشبختانه خیلی استقبال شد.این قصه بر اساس روایتی حقیقی نوشته شده و با اجازه راوی و ویرایش مجدد،دوباره در اپلیکیشن بارگذاری میشه.خوشحال میشم همزمان با خوندن اگر پسندیدید لایک کنید و نظرتون رو هم برام بنویسید.همه نظرات رو حتما میخونم.ژانر قصه عاشقانه و احساسی هست پس اگر اهل رمان های عاشقانه هستی همراهم باش😊👈❤️ بریم برای پارت اول👇👇
خانه رنگ و بوی دیگری گرفته بود. پرچمهای سیاه و کتیبههای یا حسین، حیاط بزرگ و قدیمی خانه را محرمی کرده بود. همسایهها هر کدام گوشهای از کار را گرفته بودند؛ چند زن چادر به کمر بسته، دور تخت وسط حیاط نشسته بودند و پیاز پوست میگرفتند و داخل دیگهای پر از آب میانداختند. اکرمخانم و دخترش هم کنارشان با دستگاه، پیازها را خرد میکردند.
گوشهای دیگر، آقا جابر و آقا مصطفی مشغول روشن کردن گازهای تک شعله بزرگ بودند تا همهچیز برای نذری امسال آماده شود.
این خانه، سالها بود که در محرم همین شکل میشد. خانه حاجرضا رستگار؛ یکی از قدیمیهای محل. مردی که اسمش برای بیشتر همسایهها فقط یادآور پارچهفروشیِ قدیمی بازارچه نبود. حجرهاش گاهی پناه آشتیِ دو قهرکرده میشد، گاهی محل جمع کردن پول برای گرهگشایی از کار یک آبرودار، و گاهی جایی برای حرف زدن از وصلت دو جوان.
حالا هم مثل هر سال، نذریِ خانهاش بهانهای شده بود برای جمع شدن همسایهها.
راحلهخانم، همسر حاجرضا، از آن زنهایی بود که همهچیز را با دقت زیر نظر میگرفت. از صبح چند بار دور حیاط چرخیده و حواسش به ریز و درشت کارها بود. گاهی چیزی را تذکر میداد، گاهی چیزی را خودش جابهجا میکرد.
میان آن همه رفتوآمد و شلوغی، ریحانه در بالکن ورودی خانه، بوم و رنگش را چیده بود و از حالوهوای حیاط نقاشی میکشید. سوژهاش تخت کنار باغچه و زنهایی بودند که دور هم نشسته بودند و پیاز خرد میکردند.
آنقدر غرق کارش بود که صدای مادر را نشنید:
ـ ریحانه، با توام.
سرش را بلند کرد:
ـ بله مامان؟
ـ حواست فقط پیش کار خودته.میدونی چند بار صدات زدم؟
ـ ببخشید، نفهمیدم.
راحله خانم این بار آرامتر گفت:
ـ مادر، نقاشی رو بذار برای بعد. بیا تو هم یه کمکی بکن. زشته، در و همسایه هر کدوم یه گوشه کارو گرفتن، اونوقت تو همینجا نشستی.
ریحانه اخم کمرنگی کرد:
ـ مگه ما گفتیم بیان؟ خودشون دوست دارن. کاری هم که نمونده. بعدشم من حوصله حرفاشونو ندارم. همش میخوان سر از کار آدم دربیارن.
راحله خانم فوری صدایش را پایین آورد.
ـ هیس، یواشتر. میشنون، زشته. حالا کمک نمیکنی، لااقل این بساطتو جمع کن. جلوی چشم نباشی که حرف درنیارن.
ـ ای بابا مامان… سوژهی من توی حیاطه. بعد میگی برم تو؟
ـ برو دختر، با من بحث نکن.
ریحانه با بیمیلی وسایلش را جمع کرد و به اتاقش رفت. اتاقی نهچندان بزرگ با پنجرهای رو به حیاط و پردهای حریر که نور را نرم و سفید به داخل میپاشید. دیوارها پر بود از تابلوهای نقاشی و سیاهقلم.
درست روبهروی در، پرترهای از خودش نصب شده بود؛ با گلونیای که در سفر کرمانشاه به سر کرده بود. چند تار موی فر از کنار روسری بیرون مانده بود و چشمهای سبزش در سیاهقلم بیشتر به چشم میآمد.
راحلهخانم هر بار با دیدن آن تابلو یک چیز میگفت:
ـ این نقاشی خودتو از اینجا بردار دختر. آخه آدم عکس خودشو میکشه، میزنه به دیوار؟ چشم میخوری مادر… یه غریبه ببینه، زشته.
با این غرلندهای مادر دربارهی نقاشیِ چهرهاش، گاهی میخندید و گاهی از روی کلافگی، زیر لب غُری میزد:
ـ آخه کدوم غریبهای میآد اتاق من؟
مادر با لحنی که انگار داشت پیشبینیِ آینده را میکرد، گفت:
ـ بلاخره یه وقتی خواستگار میآد. اون وقت باید بیاد این اتاق بیسروصدا و آشفتهی تو رو ببینه تا بفهمه کی رو میخواد بگیره! چشمش میافته به این عکست، بیشتر عاشقت میشه و بعد… از اصل کار غافل میشه. بعد که رفتید سرِ خونه زندگیتون و دید مثل همین بازار، خونهت هم همیشه آشفتهست، اونوقت میفهمه زندگیشو به یه عکس باخته!
ریحانه با هیجانِ یک جوان که از نصیحتهای تکراری خسته شده، پرید وسط حرفش:
ـ مامان؟! تا کجا پیش رفتی آخه! تو رو خدا دست از این حرفها بردار. اتاق خودمه، دوست دارم عکسم جلوی چشمم باشه. هر وقت هم غریبهای اومد که نمیاد، برش میدارم!
ـ آره، نمیاد… بلاخره چی؟…
اما ریحانه همیشه راه خودش را میرفت. بحثهای مادر مثل صدای باد ملایمی بود که اثری در او نداشت؛ جوابهایش را با لبخندی کوتاه و شوخی از سر میگذراند. سهپایهی نقاشی را کنار گذاشت. نگاهش به بوم ماند، اما انگار تمام ایدهها از سرش پریده بودند. از پنجره به حیاط نگاه کرد؛ شلوغیِ نذری و صدای همهمه، حوصلهاش را سر برده بود. در دل گفت: «کاش امروز تعطیل بود… میرفتم گالری، اما اینجا…»
پوفی کشید، روی تخت دراز کشید و چشمهایش را بست. در خیالِ خود، میان دیوارهای سفیدِ گالری و درخشش آثارش، گم شد.
……….
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.