قسمت ۲

داستان · دومین چهارشنبهٔ پاییز 🍁

قسمت ۲

به قلمِ هانیه بابائی

ساعت ۹:۲۵ بود و ترافیک، مثل همیشه، راه نفس را می‌بست. امیر با کلافگی به فرمان تکیه داد. هر روز با خودش عهد می‌کرد که قید رانندگی را بزند و با مترو یا بی‌آرتی برود، اما هر بار، در آخرین لحظه، سوئیچ را در دست می‌گرفت و دوباره در همین مارپیچِ بی‌پایان گیر می‌افتاد. صبح‌ها با خودش می‌گفت: «یک کمی در ترافیک بمانم بهتر از شلوغی متروست»، اما عصر، وقتی به این بن‌بست می‌رسید، فقط می‌خواست خودش را لعن کند.

حتی موسیقی ملایمِ رادیو هم نمی‌توانست از شدتِ کلافگی‌اش کم کند. زیر لب زمزمه کرد: «اوف… ساعت ده شد. کی برسم؟ کی بخوابم؟ خرم‌خر!»

با صدای زنگ گوشی، از ناسزا گفتن به خودش دست کشید. شماره‌ی ریحانه بود.

ـ بله؟

صدای خنده‌ی ریحانه از پشت خط آمد؛ خنده‌ای که امیر را کفری کرد.

ـ چیه؟ زنگ زدی که بخندی؟

ـ … باز گیر کردی توی ترافیک؟ نشد من این موقع زنگ بزنم تو با عصبانیت جواب ندی؟

ـ تو هم باشی، کلافه می‌شی دیگه!

ـ خب تقصیر خودته دیگه.

ـ آره، راست می‌گی. از فردا دیگه ماشین نمی‌برم.

ـ نخیر، راه چاره نیست. قحطیِ کار که نیومده. محل کارتو عوض کن، کم مهندسی نیستی که! همین نزدیکی‌ها یه جایی پیدا کن.

ـ باز شروع نکن ریحانه! چند بار بگم بحث محل کار نیست. رفیقم به هوای ما این شرکت رو ثبت کرده؛ دندمون نرم، یکیمون از شرق، یکیمون از جنوب… از هر وَری باید برسیم به کارمون.

ـ ای بابا، این آقا مدیرتون نمی‌تونن یه ذره دفتر رو به شماها نزدیک کنن؟

ـ تو رو خدا بس کن ریحان! باز حرف‌های تکراری… مگه بابامه که دَم‌ به‌ دم من بده!

ـ چه می‌دونم، تو می‌گی رفیق‌ جون‌ جونیمه‌!

ـ باشه، باشه! کار نداری چراغ سبز شد.

ـ مامان می‌گه کی می‌رسی؟

ـ نمی‌دونم، شاید نیم ساعت دیگه.

ـ خیلی خب، مراقب خودت باش داداشی.

ـ باشه، خداحافظ.

با سبز شدن چراغ، پدال گاز را فشرد و سعی کرد از افکارِ آشفته‌اش فرار کند.

…………….

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۲»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.