داستان · دومین چهارشنبهٔ پاییز 🍁
قسمت ۳
به قلمِ هانیه بابائی
حاجرضا آخرین ظرفهای قیمه پلو را پخش کرده و تازه به خانه رسیده بود. همانطور که درِ پژوی سیاه رنگش را قفل میکرد، صدای ورود ماشین امیر به پارکینگ را شنید.
ـ باباجان، امیر؟ همین بیرون پارک کن. پارکینگ فعلاً پره، تا فردا وسیلهها رو جمع میکنیم.
امیر با اشارهی سر، دنده عقب گرفت و ماشین را کنار دیوار نگه داشت. پیاده شد و به پدرش که کنار در منتظر بود، ملحق شد.
ـ سلام بابا، خسته نباشید.
ـ سلام باباجان. تو هم خسته نباشی. باز که دیر کردی!
ـ ترافیکه خب… قبول باشه، نذریها پخش شد؟
ـ آره شکر خدا، همه رو پخش کردیم.
ـ ای بابا… میخواستم بیام کمک، اما اصلاً نشد.
ـ عیبی نداره، بچهها بودن… اما از ثوابش جا موندی!
……………..
کیف و نقشهها را با بیحوصلگی روی میز رها کرد. کتش را از دوش پایین کشید و به چوب لباسی آویزان کرد؛ انگار داشت تمام خستگیِ راه را به آن تکه چوب میسپرد. به سمت اتاق مدیریت رفت، تقهای به در زد و وارد شد:
ـ سلام رئیس، صبح بخیر.
رهی، در حالی که آخرین پکِ سیگارش را با ولع میکشید، از پشت میز بیرون آمد. نگاهش را از دودِ غلیظ گرفت و دستش را به سمت امیر دراز کرد:
ـ بَــــــــه! داش امیر. صبح شما هم بخیر.
امیر با کلافگی به سیگار نگاه کرد:
ـ نکش رئیس! هنوز روزت رو شروع نکردی، این مزخرف رو میذاری رو لبت؟
رهی خنده کوتاهی کرد:
ـ جون داداش، دوباره گیر نده! خب، نقشه رو کامل کردی؟
ـ آره، بیا یه نگاه بنداز.
ـ پس صبر کن مسعودو صدا کنم.
رهی، همان دوستِ دوران دانشگاه که حالا مدیریتِ این شرکت مهندسی را بر عهده داشت، آدمِ عجیبی بود. اگر نبود رفاقتهای قدیمی و اصرارِ دوستان، شاید الان در جای دیگری از دنیا، دور از این شلوغیهای تهران، مشغول زندگی دیگری بود. او که از آن خانوادههای مرفه بود، میتوانست بدون ذرهای دغدغه، تنها به فکرِ خوش گذرانی و تفریح باشد؛ اما آن پروژههایی که پدرش، با تمامِ آن غرور و سکوتش، به طور غیرمستقیم برای او فراهم کرده بود، او را به این میز و این نقشهها زنجیر کرده بود.
رهی جوانی بود که با آن ابروهای مشکی و موهای نیمه بلندی که همیشه با ظرافت پشت سرش جمع میکرد، نگاهها را به خود خیره میکرد. اما مغرورتر از آن بود که اجازه دهد نگاهی، آرامشِ تنهاییاش را بر هم بزند. او با امیر، صمیمیتی داشت که فراتر از کار بود؛ رابطهای که در آن، امیر نه تنها همکار، که تنها مرهمِ زخمهای قدیمیِ اش بود. از همان روزهایی که مرگِ مادر، دنیای او را سیاه کرده بود و او را در سیاهیِ خود غرق کرده بود، امیر بود که با حرفهای برادرانه و حضورِ همیشگیاش، او را از آن ورطه بیرون کشید.
حالا، تمامِ انرژیِ آنها روی یک پروژه بازسازی بزرگ متمرکز شده بود.
رهی پک محکمی به سیگارش زد، آن را در زیرسیگاری مچاله کرد و در حالی که دودِ غلیظش را بیرون میداد، با لبخندی که معنای خاصی نداشت، گفت:
ـ امشب بعد از کار، همگی مهمون من. بخور بخور و عشق و حال!
سیاوش با عجله از جایش بلند شد و همزمان نقشههایش را جابهجا کرد:
ـ من که نمیتونم. امشب مادرخانوم اینا شام مهمونمونن. خانومم کلی سفارش کرده. شرمنده.
مسعود هم چایش را یک نفس سر کشید و گفت:
ـ آقا، منم که میدونید باید شام پیش زن و بچه باشم. وگرنه دختر بابا شام نمیخوره!
امیر لبخندی زد. رهی هم با همان شیطنت همیشگیاش گفت:
ـ خاک بر سرتون! برید بابا، زنذلیلا. زن گرفتن اینجوریه؟ همش اسیرین شماها. امیرجان، خودمو خودتو عشق است داداش،
اما بگما… شام مفصل امشب رو از دست دادید؛ اون هم توی بهترین رستوران. دیگه خود دانید.
امیر با خنده گفت:
ـ چیکار داری به این طفلکها؟ خب زن و بچه دارن، باید برن به زندگیشون برسن.
رهی یک ابرو را بالا انداخت:
ـ این زندگیه؟ اسارته! وقتی نتونی در حد یه شام خوردن با رفیقات وقت بگذرونی، اسمش میشه زندگی؟ بابا ولم کن!
سیاوش ضربهی آرامی به شانهی رهی زد و درحالیکه به امیر چشمک میزد، گفت:
ـ حالا شما رو هم میبینیم، رهیخان. وقتی ایشالا به زودی با دخترعموجانتون تشکیل زندگی دادید، اونوقت معنی واقعی زندگی رو میفهمید. آره، دادااااا!
و درحالی که میخندید، از اتاق خارج شد.
مسعود کیفش را برداشت و در ادامهی شوخی سیاوش، همانطور که به طرف در میرفت، گفت:
ـ تازه این دخترعمویی که من دیدم، فکر نکنم بذاره حتی سر کار هم بیای رئیس!
رهی اخم آشکاری کرد. با غیظ سیگار دیگری از پاکتش بیرون کشید، فندک زد و بعد از پک کوتاهی، رو به امیر غرید:
ـ این دوتا چی میگن؟ این چرت و پرتها رو کی انداخته دهنشون؟
امیر با خونسردی شانه بالا انداخت:
ـ چیه؟ منظورت اینه که من چیزی گفتم؟ تو منو نمیشناسی؟ بعد هم لازم نیست کسی چیزی بگه، داداش. اونا چیزی رو میگن که خودشون میبینن.
رهی با تعجب پرسید:
ـ یعنی چی؟ چی دیدن؟
ـ داداش من، خودت مقصری. تکلیفت رو با خودت و این دخترعموت روشن کن.
ـ چه تکلیفی؟
ـ خب، یه جوابی بهش بده. وقتی هفتهای دو، سه بار بلند میشه میآد شرکت، حتماً خیلی خاطرت رو میخواد دیگه.
رهی عصبی و کلافه از جایش بلند شد.
ـ غلط کرده!
ـ ای بابا! چه طرز حرف زدنه، رهیجان؟ چشمهات رو روی همهچی بستی. یکم دوروبرت رو ببین. نمیتونی تا ابد از همهی زنهای عالم فرار کنی که.
ـ من از زنهای عالم فرار نمیکنم. امثال ثمین هستن که حالم رو به هم میزنن.
ـ ازش خوشت نمیآد؟ خیلی خب، چرا رک و راست بهش نمیگی تا اون هم تکلیف خودش رو بدونه؟ هر دفعه پا میشه میآد اینجا؛ اونم با اون وضع لباس و آرایش… بهت برنخوره ها، ولی درست نیست. حالا که باب میلت نیست، اجازه نده بیاد تا دوروبریهات هم بخوان از این ماجرا برات داستان درست کنن.
رهی با کلافگی دستش را میان موهای تابدارش فرو برد و آه عمیقی کشید.
ـ خیلی خب. درستش میکنم.
ـ باشه. از بچهها هم ناراحت نشو؛ منظوری ندارن. من دیگه میرم. شام امشب رو هم هستماا!
امیر چشمکی زد و از اتاق بیرون رفت و رهی را با افکار پریشانش تنها گذاشت.
رهی از اینکه ثمین آبرویش را جلوی همکارانش به بازی گرفته بود، به مرز انفجار رسیده بود. چند نفس عمیق کشید، اما آرام نشد. گوشیاش را برداشت و انگشتش را روی نام «بابا» نگه داشت. چند لحظه مکث کرد و بعد تماس گرفت.
طولی نکشید که صدای پدرش از پشت خط آمد:
ـ بَه! گل پسر! چه عجب یاد پدر افتادی!
ـ سلام.
ـ سلام، چیزی شده؟ چرا صدات اینجوریه؟
ـ لطف کن به اون برادرزادهی عـ…
پوفی کشید و جملهاش را نیمهکاره رها کرد. چند ثانیه سکوت کرد تا خشمش را فروبخورد.
ـ به اون برادرزادت بگو بیخود و بیجهت راه نیفته بیاد محل کار من.
ـ کی؟
ـ خودت میدونی. اگه بخواد بیشتر از این جلو همکارام آبروم رو ببره، بد میبینه. اونوقت دیگه مراعات خواهر و برادرت رو هم نمیکنم.
ـ آخه اون طفلک چطوری بهت بفهمونه عاشقته؟
ـ غلط کرده! بهش بگو… حتماً بهش بگو حالم ازش به هم میخوره.
ـ این حرف رو نزن، گناه داره. اصلاً مشکل تو با ثمین چیه؟ هان؟ چون ازت بزرگتره؟ مگه چند ساله؟ فقط دو سال! اصلاً مهمه؟
ـ بس کن! من چی میگم، تو چی میگی؟ بهش بگو اگه یک بار دیگه بیاد شرکت، دیگه ملاحظهاش رو نمیکنم.
ـ خیلی خب، تو آدم باش. چهار جا باهاش برو، ببینش و باهاش حرف بزن. اون هم دیگه نمیآد اونجا.
رهی با تمام عصبانیت از پشت میزش بلند شد و صدایش بیاختیار بالا رفت:
ـ من میگم حالم ازش به هم میخوره، تو میگی برو ببینش؟ نخیر! حرف زدن با تو فایده نداره، خودم ادبش میکنم.
ـ خیلی خب، حالا جوش نیار. خودم باهاش حرف میزنم.
ـ بهترین کار رو میکنی. خداحافظ.
ـ صبر کن ببینم، این هفته هم شمال میری؟
ـ معلومه که میرم. هر هفته میرم، همیشه میرم.
ـ باشه… مواظب خودت باش. از طرف منم…
ـ باشه، از طرف تو هم فاتحه میخونم! خداحافظ.
با ضربهای محکم، دکمهی قرمزِ گوشی را فشار داد. گوشی را با خشمی که انگار از ته چاه میآمد، روی میز کوبید و به سمت پنجره رفت. سیگاری روشن کرد و در حالی که دودش را به سمت آسمانِ ابری و سنگین میفرستاد، خیره ماند. انگار میخواست تمامِ خشمش را در آن تپههای خاکستری حل کند.
………..
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «دومین چهارشنبهٔ پاییز 🍁»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۴
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.