قسمت ۳

داستان · عاشقترین لیلا نوشته سمیه بهارلو

قسمت ۳

به قلمِ سمیه بهارلو (فرنوش)

پارت دوم

با صدای زنگ موبایل، آخرین نگاه را در آینه به چهره ام انداختم و از جا برخواستم.

-جانم هلن جون.

هلن-سلام لیلا جون. خواستم یادآوری کنم امروز مشتری داری.

-ممنون عزیزم، دارم راه میوفتم. نگران نباش، قبل مشتری میرسم.

تماس رو قطع کردم و پانچو ام را پوشیدم. کیفم را برداشتم. نگاهی به داخلش انداختم، فقط چند اسکناس ته کیف مانده بود. تا آخر هفته هنوز چند روز مانده بود و باید حساب‌شده خرج می‌کردم. خرید باربی، عروسک‌های پولیشی و کیک، بیشتر از چیزی که حساب کرده بودم، خرج روی دستم گذاشته بود ولی می‌ارزید به آن شوق کودکانه دخترکم.

از خانه بیرون زدم. می‌بایست قبل از رفتن به سالن، سری به مغازه نازبانو میزدم. سوار تاکسی شدم، چندی بعد به مقصد رسیدم. وارد مغازه شدم. پشت پیشخوان فقط شاگرد مغازه بود. با دیدنم لبخند زد و سلام کرد. سلامش را جواب دادم و گفتم: از همون پلی‌ژل قبلی می‌خوام.

چند تیوپ مقابلم گذاشت. نگاهی به آن‌ها انداختم و گفتم: نه، اون برندی که همیشه ازتون می‌گیرم.

نگاهی به قفسه ها انداخت و بعد رو به من گفت: اون برند تموم شده. احتمالاً فردا یا پس‌فردا جنس جدید برسه. اگه شماره‌تون رو بدید، بهتون خبر می‌دم.

شماره ام را در دفتری نوشتم و بیرون آمدم. تا شروع کارم هنوز وقت بود. تصمیم گرفتم باقی مسیر تا سالن را پیاده بروم.

هر بار که درِ سالن را می‌دیدم، ناخودآگاه یاد همان روز می‌افتادم.

«یه هنری یاد بگیر، لیلا. هم سرت گرم می‌شه، هم درآمد داری.»

آن روز از حرفش دلگیر شده بودم. فکر می‌کردم به جای اینکه کنارم بنشیند، می‌خواهد با یک سرگرمی، جای خالی خودش را پر کند. اما حالا، هر بار که دستم روی دست مشتری می‌نشست، با خودم فکر می‌کردم شاید مهرداد عاشقی کردن را بلد نبود، اما همان یک پیشنهاد، باعث شد امروز بتوانم روی پای خودم بایستم.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست. نفس عمیقی کشیدم و درِ سالن را باز کردم.

هلن با دیدنم لبخند زد و سلام کرد. پاسخش را دادم و با دیگر بچه هایی که در سالن حضور داشتند احوالپرسی کردم و به رختکن رفتم. تغییر لباس دادم و پیش‌بند مخصوص سالن را پوشیدم. برای خودم چای ریختم و بیرون رفتم. یاسمن مشغول آماده کردن موهای مشتری برای کوتاهی بود. کنارش رفتم. پرسید: با تینا جون خوش گذشت؟ لبخند روی لبهایم نشست.

-عالی بود، کلی از عروسکش خوشش اومد.

یاسمن- خیلی هم عالی، الهی که همیشه با هم خوش باشید.

به رویش لبخند زدم و جرعه ایی از چای‌ام را نوشیدم. کمی بعد اولین مشتری‌ام از راه رسید. صدای سوهان و بوی مواد، مثل همیشه مرا از دنیای خودم جدا کرد. تا ظهر، فرصت نکردم حتی درست بنشینم. فقط بین دو مشتری، چند لقمه از غذایی را که از خانه آورده بودم خوردم و دوباره پشت میز برگشتم.

وقتی آخرین مشتری رفت، انگشت‌هایم از شدت کار تیر می‌کشیدند اما از دیدن برگه‌ی نوبت‌های فردا لبخند زدم.

بعد از پایان کارم، میز را تمیز کردم، تغییر لباس دادم و از بچه ها خداحافظی کردم و سالن را ترک کردم. هلن گفته بود فردا هم پنج مشتری دارم. خدا را شکر. هرچه مشتری‌ها بیشتر می‌شدند، خیال من هم بابت خرج‌های آخر ماه راحت‌تر می‌شد.

سوار تاکسی شدم و به خانه بازگشتم. صدای تلویزیون از طبقه‌ی پایین می‌آمد. اجاره‌ی همان واحد، بخش زیادی از خرج زندگی‌ام را جور می‌کرد. اگر آن مستأجر نبود، باید ساعت‌های بیشتری کار می‌کردم. لبخندی زدم. خستگی تنم هنوز سر جایش بود، اما خیالم از فردا راحت‌تر شده بود. تکه‌ای از کیک شکلاتی پنجشنبه هنوز مانده بود. همراه چای خوردم و بعد روی تخت دراز کشیدم. گوشی را برداشتم و تلگرام را باز کردم. گروه «باران» با ده‌ها پیام نخوانده بالای صفحه جا خوش کرده بود. لبخندی روی لبم نشست و وارد گروه شدم.

باران، گروه کوچکی بود؛ سیزده نفر از شهرهای مختلف که هر کدام دنیای متفاوتی داشتند. هیچ‌وقت موضوع مشخصی برای گفتگو نداشتیم. یک روز درباره فیلم و کتاب می‌نوشتیم، روز دیگر درباره آشپزی، سفر یا خبرهای روز. گاهی هم فقط بهانه‌ای پیدا می‌شد برای خندیدن.

چیزی که مرا در آن گروه نگه داشته بود، احترام بین اعضایش بود. کسی وارد حریم دیگری نمی‌شد، کسی خودش را به دیگری تحمیل نمی‌کرد و شوخی‌ها هیچ‌وقت از مرز ادب عبور نمی‌کردند.

نوشتم:

«سلام... من اومدم.»

هنوز چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که پیام‌های خوشامد یکی‌یکی روی صفحه ظاهر شدند...

هنوز آمادگی نگاه‌های پر از سؤال و قضاوت را نداشتم. برای همین، ترجیح می‌دادم فقط ژیلا از جدایی‌ام خبر داشته باشد.

احسان-خانم ناخن‌کار بالاخره پیداش شد.

-سلام به همگی.

ژیلا- خسته نباشی. امروز هم تا شب سالن بودی؟

هنوز داشتم جواب پیام‌هایشان را می‌نوشتم که صدای پیامک گوشی بلند شد.

تصور کردم یکی از بچه‌های گروه پیام خصوصی داده است.

از تلگرام بیرون آمدم و صفحه‌ی پیامک‌ها را باز کردم.

«مشتری گرامی، پلی‌ژل مورد نظرتان رسید. برای دریافت، به فروشگاه مراجعه فرمایید.»

لبخند زدم و پیش خودم گفتم: خوبه... فردا بعد از سالن یه سر می‌زنم.

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «عاشقترین لیلا نوشته سمیه بهارلو»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۴

قفل

قسمت قبلی: قسمت ۲

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۳»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.