داستان · عاشقترین لیلا نوشته سمیه بهارلو
قسمت ۲
به قلمِ سمیه بهارلو
پارت اول
صدای آرام موسیقی در فضا پیچیده بود. زیر لب با خواننده همراه شدم:
مثل عصر پاییزیه رنگ و رومون
واسه خیلیا خاطره اس، آرزومون
عروسکهای پولیشی دخترکم را با وسواس روی مبل چیدم و هدیه ایی که برایش خریده بودم را روی میز گذاشتم.
در آینه نگاهی به چهره ام انداختم. کمی باندانا را عقب تر کشیدم و به موهای فرم اجازه خودنمایی دادم.
نگاهی به ساعت انداختم و پشت پنجره رو به خیابان ایستادم.
اتوموبیل مشکی رنگ که در حاشیه خیابان پارک کرد، اشارپم را روی شانه انداختم و از در خارج شدم و از پله ها پایین رفتم.
دستم بیاختیار روی نردهی چوبی کشیده شد. هنوز بوی سالهای دور را میداد؛ انگار خانه، بیشتر از آدمهایش، خاطرهها را حفظ کرده بود. هنوز بوی مادرم را میداد.
در را باز کردم. دخترکم با شادی به سمتم دوید. آغوش باز کردم و روی زمین زانو زدم و او را سخت در آغوش کشیدم و عطر موهایش را به جان خریدم. گونه دخترم را بوسیدم. خودش را از آغوشم بیرون کشید و با ذوق کودکانه گفت: امشب پیش تو میخوابم.
بار دیگر صورتش را بوسیدم و از روی زمین بلند شدم. دستش را گرفتم و به سمت مهرداد نگاه انداختم و سلام کردم.
مهرداد پاسخم را داد و نگاه از چشمانم گرفت و با اشاره به دخترکم گفت: تکالیفش رو انجام نداده.
سر تکان دادم همراه لبخند گفتم: با هم انجامش میدیم.
لبخند نیم بندی زد و گفت: فردا غروب میام دنبال تینا.
سری تکان دادم و لبخندم را روی صورت تینا پاشیدم.
مهرداد دستی به سر دخترکم کشید و خداحافظی کرد و رفت. من هم در را بستم و همراه تینا از پله ها بالا رفتم. مقابل در واحد رو به تینا گفتم: چشماتو ببند و تا نگفتم باز نکن.
کودکانه خندید و پلکهایش را بهم فشرد. در را باز کردم و به داخل هدایتش کردم. قبل از اینکه من چیزی بگویم، چشمانش را باز کرد و از دیدن عروسکهای قد و نیم قد روی مبل جیغی کشید به سمتشان دوید.
کنار در ایستادم و به شادی کودکانه اش لبخند زدم.
در حالیکه خرگوش کرم رنگ را زیر بغل زده بود به سمتم دوید و مرا در آغوش گرفت و با شادی گفت: مرسی مامان.
خم شدم و در آغوش فشردمش و همانطور که سعی میکردم عطر سلول به سلول تنش را در ریه هایم ذخیره کنم گفتم: هنوز سوپرایز اصلی رو ندیدی.
با چشمانی که شوق و تعجب در آن موج میزد، نگاهم کرد. به سمت میز اشاره کردم. مرا رها کرد. آنسو دوید. با عجله کادوی دور بسته را پاره کرد و در جعبه را باز کرد و جیغ زد: وااااای مامان، باربی. من عاشق باربی ام. واااای چقدر لباس داره، کفشاشو. واااای مامان مرسی، مرسی. وای دست و پاهاش تکون میخوره.
بوسه ایی بر گونه اش نشاندم و گفتم: تا تو با عروسکات بازی میکنی، منم یه کیک خوشمزه بیارم که بخوریم. بعدم بشینیم پای تکالیفت.
سر تکان داد و باز غرق بازی با عروسکش شد.
کیک شکلاتی را برش زدم و به داخل بشقابها منتقل کردم. لیوان ها را هم از آب پرتقال پر کردم و داخل سینی چیدم و به هال بردم. سینی را روی میز گذاشتم و کنارش نشستم.
-عزیزدلم، الهی مامان قربونت بشه. بیا آب میوه بخور.
باربی را روی کوسن خواباند و گوشه شال مبل را رویش کشاند و بعد تنگ من نشست. برشی کیک به دهانش گذاشتم و لیوان را به دستش دادم. جرعه نوشید و بعد بی مقدمه گفت: خیلی دلم برات تنگ شده بود. من تند تند دلم برات تنگ میشه.
چشمانم پر از اشک شد اما به خودم اجازه ندادم جلوی او گریه کنم. بغضم را فرو دادم و گفتم: منم دلم برات تنگ میشه، خیلی بیشتر. اما هر بار که میای پیشم، انگار همهی اون دلتنگیها تموم میشه..
فقط سر تکان داد و جرعه ای دیگر نوشید. برای اینکه جو حاکم بر فضا را عوض کنم گفتم: خب تینا خانم، اسم عروسکتو چی گذاشتی؟
خندید و گفت: مامان خب اسمش باربیه دیگه.
-یعنی نباید یه اسم دیگه روش بزاریم؟
باز خندید و گفت: مامان تو هیچی بلد نیستی؟
-ولی قراره کلی چیز از تینا خانم یاد بگیرم.
دست کوچکش را روی گونه ام گذاشت و گفت: اما تو بهترین مامان دنیایی. برام کیک پختی، کلی هم برام عروسک خریدی.
گونهاش را بوسیدم. دلم فشرده شد. هیچ کودکی نباید اینقدر زود، دلتنگی را یاد بگیرد.
تکالیفش را با خنده و شادی انجام دادیم. شام را هم در میان شیرین زبانی های او خوردیم و بعد از ساعتی روی تخت دراز کشیدیم. بدن کوچکش را در آغوش کشیدم. در حالی که موهایش را نوازش میکردم برایش قصه پریا رو گفتم. چشمانش که سنگین شد، از کنارش برخواستم. پتو را رویش مرتب کردم و از اتاق خارج شدم. یکی یکی چراغ ها را خاموش کردم و بعد به تراس رفتم. پشت میز حصیری گوشه تراس نشستم. سیگاری گیراندم و چشم به تاریکی شب دوختم.
همین تراس...
زمانی جای بازیهای کودکیام بود.
عصرهای تابستان، مادرم صندلی حصیری را کنار نرده میگذاشت و برایم هندوانه میبرید. من پاهایم را از لای نردهها آویزان میکردم و خیال میکردم دنیا از همین حیاط کوچک شروع میشود و همانجا هم تمام.
آن روزها هنوز نمیدانستم گاهی آدمها زودتر از خانه ها خالی میشوند.
صدای زنگ پیامک گوشی مرا از عالم گذشته بیرون کشید. ته مانده سیگار را در زیرسیگاری فشردم و از جا برخواستم و به داخل رفتم.
ژیلا بود که جویای حالم شده بود. پاسخش را ندادم. میدانستم که اگر جوابش را بدهم، مرا مجبور میکند که سری به گروه چت بزنم.
گوشی را رها کردم و کنار تینا دراز کشیدم و در حالی که تینا را بغل کردم ، خوابیدم.
صبح با تکان دست تینا بیدار شدم. دیدن آن چهره و آن خنده نمکی روزم را ساخت. با هم تخت را مرتب کردیم، مسواک زدیم و صبحانه آماده کردیم. بعد از صرف صبحانه با هم نقاشی کشیدیم و عروسک بازی کردیم. بعد من مشغول مهیا کردن ناهار شدم و تینا یک صفحه اعداد یک تا ده را نوشت.
بعد از ناهار، به اصرار صندلی زیر پایش گذاشت و با من مشغول شستن ظرفها شد. من کف میزدم و او با دستهای کوچکش آنها را آبکشی میکرد. البته که شیطنت هم کردیم. من صورت او را کفی کردم و او به رویم آب پاشید.
چیزی به رفتنش نمانده بود. از غروبهای جمعه متنفر بودم. روی مبل نشسته بودم. صدای ماشینهای خیابان را میشنیدم. میدانستم مهرداد هر لحظه میرسد.
تینا روی مبل دراز کشیده بود و سرش را روی پایم گذاشته بود. در حالی که دستهای باربی را تکان میداد پرسید: مامان، دیگه برنمیگردی خونهمون؟
همانطور که انگشتانم میان موهای مواج تینا میرقصید به گذشته کشیده شدم. به آن خانه که همیشه غرق در سکوت بود. سرد....
نه از آن سرماهایی که با یک بخاری یا آغوش تمام شود. سرمایی که آرامآرام میان دیوارهای خانه لانه کرده بود.
آن روز هم مثل بیشتر روزها، از چند ساعت قبل شام را آماده کرده بودم. چند بار ساعت را نگاه کردم. صدای آسانسور که آمد، بیاختیار لبخند زدم . مقابل آینه نگاهی به خودم انداختم. لبهایم را روی هم مالیدم تا رنگ رژم بیشتر روی لبهایم پخش شود. طره مویم را از روی صورت عقب زدم و به استقبالش رفتم. سلام کرد. جواب سلامش را با لبخند دادم. کیفش را از دستش گرفتم. خسته به نظر میرسید.
ـ خسته نباشی.
فقط سری تکان داد.
شام را کشیدم. روبهرویش نشستم. گاهی نگاهم را از بشقاب میگرفتم و به صورتش خیره میشدم. منتظر بودم چیزی بگوید. از روزم بپرسد. بگوید دلتنگم شده.
آرام غذا میخورد. گاهی فقط میپرسید: ـ نمک داری؟
نمکدان را جلو بردم.
دوباره سکوت.
صدای برخورد قاشق با بشقاب، تنها صدایی بود که میانمان رفتوآمد میکرد.
سکوت، مهمان همیشگی میز شاممان بود.
بعد از خوردن شام گفت: غذا خیلی خوب شده بود.
لبخند زدم، در حالی که لبتاپش را روی میز میگذاشت و بازش میکرد، پرسید: چه خبر؟
خودم را آماده کردم تا از کارهای ریز و درشتی که انجام داده بودم بگویم، اما انگار خودش هم حواسش به سؤالی که پرسیده بود، نبود. منتظر پاسخ نماند و خودش را مشغول کار کرد. انگار جواب سوالش را لازم نداشت.
بی آنکه جوابش را بدهم، میز را جمع کردم و ظرفها را شستم.لحظهای ایستادم. شاید سرش را بلند کند. شاید صدایم بزند.
اما نور صفحهی لپتاپ، تمام صورتش را پر کرده بود. در سکوت به اتاق خواب پناه بردم.
ـ مامان...
صدای تینا، رشتهی افکارم را برید. پلک زدم. دوباره روی همان مبل نشسته بودم. انگشتانم هنوز میان موهای نرمش حرکت میکرد.
نگاهم را به چشمان منتظرش دوختم. کلمهها در گلویم گیر کرده بودند. فقط پیشانیاش را بوسیدم و محکمتر در آغوشش کشیدم.
با شنیدن صدای زنگ، از جا برخواستم. ژاکت سفید، صورتی دخترکم را که روزی خودم ان را بافته بودم برداشتم و کمکش کردم که تنش کند.
بغض داشت. من هم بغض داشتم. اما نمیگذاشتم جای لبخندم را آن اشکهای لعنتی بگیرند.
-عروسکهاتو نمیبری؟
تینا-فقط باربی رو میبرم.
کیفش را برداشتم. بار دیگر صدای زنگ در بلند شد. تکمه آیفون را زدم و در واحد را باز کردم. ناگهان بغضش ترکید و با دو قدم خودش را به من رساتد و دستانش را دور پاهایم قلاب کرد.
اشک من هم سرازیر شد. در آغوش کشیدمش و در گوشش زمزمه کردم: دوستت دارم.
سرش را در گودی گردنم فرو برد و گفت: نمیخوام برم.
-منم دلم نمیخواد ازت دور بشم. اما میدونی که ...
تینا-مامان....
-دختر قشنگم، خیلی زود آخر هفته میشه و میایی پیشم. من بهت قول میدم که با بابا بهت خوش میگذره.
تینا- اره ولی من تو رو هم میخام.
-دختر نازم، منم تو رو میخوام اما ما یاد گرفتیم که قوی باشیم. یادته بهم قول دادیم.
سر تکان داد.
-پس بریم که بابا خیلی وقته منتظرته.
گونه اش را بوسیدم و بهش کمک کردم تا جعبه عروسک باربی اش را بردارد.
مهرداد مقابل در ایستاده بود. با دیدن ما، جلوتر آمد و همانطور که کیف و وسایل تینا را میگرفت، پاسخ سلام ما را هم داد. بار دیگر تینا را بوسیدم.
دست در دست مهرداد از عرض خیابان گذشتند و سوار اتوموبیل شدند. تا لحظهای که از مقابلم ناپدید شدند، ایستادم و رفتنشان را تماشا کردم.
در را بستم. خانه، در چند ثانیه دوباره بزرگ شد. هنوز بوی تینا در خانه مانده بود.
شروع کردم به جمع کردن عروسکهای جامانده روی مبل. نوک پایم به مداد سیاهی خورد. خم شدم و آن را از روی فرش برداشتم. مدادی که صبح، با همان دستهای کوچک، عددهای یک تا ده را نوشته بود. پلکهایم را روی هم فشردم، اما اشک راه خودش را پیدا کرد. مداد را بوسیدم و در گلدان کریستال گوشه اپن گذاشتم.
منتظر نظراتتون هستم🌹
یادتون نره اون قلب کوچولو رو هم قرمز کنید❤
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.