داستان · رویای برادران
قسمت ۳
به قلمِ رضا مهدویان
............«« فصل پنجم : جاوید »»............ اسب سیاه و جنگی من زمانی که بیهوش بودم تا تپه های آکاتا من را برده بود. دو روز بعد هنگامی که به هوش آمدم و اطراف خودم را بررسی کردم متوجه شدم که در اردوی یک کاروان حضور دارم. همان جا بود که سوسن را دیدم. دختری بیست ساله که در حال حرکات نمایشی با شمشیر بود و با بدن چابک ، ظریف و منعطف خود مدام به این طرف و آن طرف می پرید. موهای خود را پشت سرش جمع کرده و بسته بود. با هر حرکت او صدای بلند فریادش نیز شنیده میشد. در همین حال بود که چشمان کشیده و همرنگ موهای مشکی اش به من افتاد و زمانی که فهمید به هوش آمدم به سمت من حرکت کرد. به یکی از ده ها خدمتکاری که در حال رفت و آمد بودند دستور داد که کمی آب برای من بیاورد. ( بالاخره به هوش اومدی پسر جون؟ بهت نمی خوره که عرضه جنگیدن داشته باشی ولی مثل اینکه اسبت تو رو از وسط یک میدون مبارزه آورده ) خندید و مَشک آب را به دستم داد. ( خوب باید این خبر خوب رو بهت بگم که من اون آدم سخاوتمندی هستم که جونت رو نجات داد و زخمات رو درمان کرد. به نظر میرسه خیلی ضعیف شدی برای همین گفتم وقتی به هوش اومدی برات کمی گوشت پخته کنن تا یکم جون بگیری ) دستی بر لباس کاملا اندازه و آبی خود کشید و سرش را به طرف من خم کرد. ( زبون داری دیگه . آره ؟ یکم حرف بزن. نکته دشمنات زبونت رو بریدن ؟ ) کمی بازوی خود را تکان دادم و آثار درد در چهره ام نمایان شد. ( من … راستش باید بگم که …. از شما ممنونم خانم. ) چند سرفه کردم و ادامه دادم. ( اگر خودتون رو معرفی کنید حتما سعی می کنم در آینده لطفتون رو جبران کنم. ) روی یک صندلی نزدیک بستر من نشست و یک پای خود را روی آن یکی انداخت ، صدایش را صاف کرد و گفت : ( من دختر ارباب یاور هستم. باید پدرم رو بشناسی چون تو سرتاسر باراد ، تِراچان ، آکِرلَند و اوگاجا معروفه. پدرم رئیس قبیله بزرگ گوریا است. همچنین اون یک تاجر بزرگه که با پرنفوذ ترین مقامات سیاسی در ارتباطه. خوب من رو شناختی. حالا بگو ببینم تو کی هستی ؟ از لباسات پیداست که آدم مهمی نیستی. ) کمی به ناخن هایش نگاه کرد. ( نمیدونم کار درستی کردم که نجاتت دادم یا نه. اگه آدم مهمی نیستی که احتمالا کار بی فایده ای انجام دادم. ولی اگه واقعا آدم مهمی نیستی امیدوارم که حداقل آدم خوبی باشی. دوست ندارم که یک آدم جنایتکار رو نجات داده باشم ) لبخند زدم و گفتم. ( لباسام ساده و معمولیه چون به یک ماموریت اومده بودم و مجبور بودم که مخفیانه بیام. ) صدایم را صاف کردم و دوباره لبخند زدم. ( خوب فکر نمی کنم به اندازه تو آدم مهمی باشم ولی به هر حال بد نیست که تو هم من رو بشناسی. من شاهزاده جاوید هستم. پسر دارابِ بزرگ ) ابروهایش را کمی بالا داد و چند لحظه ای به آسمان نگاه کرد. ( من رو مسخره می کنی ؟ ) ( نه. چرا باید تو رو مسخره کنم. تو کسی هستی که جون من رو نجات دادی. من توی قلعه مرزی شماره بیست و شش بودم که جوخه آتشِ تراچانی ها به ما حمله کردند. من روی اسب از حال رفتم و اسبم من رو از اونجا دور کرد و پیش شما آورد ) محکم ایستاد و با انگشت خود به من اشاره کرد. ( وای به حالت اگه دروغ گفته باشی. منم قضیه اون حمله رو شنیدم. همین جا بمون باید پدرم تو رو ببینه ) «***» ارباب یاور با ریش و موی بلند و لباس گران قیمت زرد و نارنجی و یک خنجر کوتاه و نمایشی بر کمرش که زمردی خوش رنگ روی دسته آن می درخشید به دیدن من آمد. او چند باری به قصر آمده بود و یک بار با پدرم دیدار کرده بود. مثل اینکه حافظه خوبی داشت چون بلافاصله من را شناخت. ( شاهزاده. واقعا خودتون هستید. ) به ملازم خود که کنارش ایستاده بود گفت : ( مدیر یاپا هر چه زودتر تو چادر مخصوص من یک پذیرایی درخور برای شاهزاده آماده کنید ) ( لازم نیست ارباب یاور. من هرچه زودتر باید به قصر بِرم. احتمال داره یک جنگ بزرگ بین ما و تِراچان در بگیره ) ارباب یاور به دخترش نگاه کوتاهی کرد و گفت : ( فکر نمی کنم جنگی در راه باشه. چون بعد از حمله جوخه آتشِ تراچانی ها به قلعه بیست و شش مرزی دارابِ بزرگ درخواست اونها را قبول کرد و چند صد نفر از پناهنده ها رو به شهر سیراب برای فرماندار یارجا فرستاد. فرماندار هم مقداری ابریشم به عنوان هدیه برای پدرتون فرستاد ) انگار آب سردی رویم پاشیده بودند و گرمای آفتاب ظهر روی سرم بی تاثیر شده بود. ( پدرم … پدرم خواسته تراچانی ها رو قبول کرده؟ ما قدرت این رو داشتیم که از خودمون محافظت کنیم ) «***» پذیرایی خوبی برای من در چادر ارباب یاور تهیه کردند و بعد از اینکه به خوبی غذا خوردم سوسن آمد و کنار من نشست. کمی اطراف را نگاه کرد و زمانی که مطمئن شد در چادر تنها هستیم و کسی هم داخل نمی آید به من نگاه کرد. ( راستش شاهزاده. می خواستم بگم که من حتی فکرش رو هم نمی کردم که شما ممکنه پسر دارابِ بزرگ باشید. لطفاً بی ادبی من رو ببخشید ) خندیدم و گفتم. ( واژه بزرگ رو به عنوان لقب پدرم به کار می بریم ولی اون مجبور شده که صدها نفر رو تسلیم دشمن کنه ) مقداری آب نوشیدم و فنجان را محکم روی میز کوبیدم. سوسن که رویش سمت من بود صندلی اش را نیز سمت من چرخاند و کمی خود را به سوی من خم کرد. ( من مدت ها تجربه تجارت با سرزمین های دور و نزدیک رو دارم. افراد ریش سفید و با تجربه زیادی رو کنار پدرم دیدم و باهاشون هم صحبت شدم. گاهی به جای رویا داشتن باید منطقی فکر کرد. من شجاعت شما رو تحسین می کنم ولی با احترام باید بگم که پدرتون تصمیم مناسبی گرفته. نمی گم تصمیم خوب و اخلاقی گرفته. ولی تصمیم مناسب گرفته. شما خودتون قدرت جوخه آتشِ تراچانی ها را دیدید. صرفا با شجاعت نمیشه جلوی اون ها مقاومت کرد. اگر شما می خواید که جلوی تراچانی ها مقاومت کنید و با اونها بجنگید باید راهی برای مقابله با اون سلاح های آتشین پیدا کنید.) لب های هم اندازه و ظریفش را به گوش من نزدیک کرد و دستش را روی ران پایم گذاشت. ( کاروان ما داره به باراد میاد و قراره که من و پدرم یک مدت اونجا اقامت داشته باشیم. اگر اونجا به دیدن من بیاید من میتونم به شما کمک کنم که راهی برای مقابله با سلاح های جوخه آتش پیدا کنید. با همفکری هم از عهده این کار بر میایم )
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «رویای برادران»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۴
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.