داستان · رویای برادران
قسمت ۲
به قلمِ رضا مهدویان
.......«فصل سوم : جاوید»........ نزدیک ظهر بود که پدرم من را به اقامتگاه خود فراخواند. پشت میزش نشسته بود و چایی مخصوص را با ملایمت نوش جان می کرد. ( خوش اومدی جاوید. بشین ) بعد از نشستن و احوال پرسی از پدر دلیل احضارم را پرسیدم و او پاسخ داد. ( فکر می کنی من بی عرضه ای هستم که نمیتونه از مردمش محافظت کنه ؟ ) ( نه پدر. این چه حرفیه. شما همیشه هر کاری کردید برای رسیدگی به مردم بوده. ) ( پسرم. پادشاهی تِراچان حدود هزار و دویست نفر از پناهنده ها که به ما پناه آوردند رو به عنوان برده می خواد و ما هم قدرتی نداریم که جلوشون ایستادگی کنیم) از حرف پدر چهره ام در هم رفت. چرا پدرم اینقدر خودش را ناتوان می دید. ما باید هر طور که میشد با تراچانی ها می جنگیدیم. چیز بیشتری نگفتم تا اینکه پدر گفت: ( ازت می خوام مخفیانه و تنهایی با نشان مخصوص برای بازدید از استحکامات مرزی ما با تِراچان عازم بشی. همین بعد از ظهر حرکت کن) دستور پدر را دریافت کردم و از اقامتگاه او بیرون آمدم و ملکه آزیتا را به همراه عالیجناب تاکارا دیدم که به سمت اقامتگاه پادشاه می آمدند. آنها حتما دنبال مجبور کردن پدر به اطاعت از پادشاهی تِراچان بودند. «***» در دشت های شمالی با سرعت بسیار زیاد در حال تاختن به سمت قلعه ها و استحکامات مرزی بودم. قلعه کوچکِ شماره بیست و شش نزدیک ترین قلعه به مرز تِراچان بود باید از آنجا بازدید می کردم. پنج بار در راه به کمک چاپارخانه ها اسب خود را تعویض کردم و بالاخره به قلعه بیست و شش رسیدم. نگهبان در با زره خاکستری خود در حال استراحت بود که بعد از دیدن من به سرعت جلو آمد. نشانم را که دید فورا اَدای احترام کرد و من را تا نزد فرمانده قلعه که آینار نام داشت برد. فرمانده آینار مردی میان بالا با صورتی پر طراوت و شاداب بود که محکم دست من را فشرد. ( خیلی خوش اومدید شاهزاده. ما همیشه آماده خدمت به دارابِ بزرگ هستیم ) به او خسته نباشید گفتم و پرسیدم. ( تحرکات غیرمنطقی و مشکوکی در اطراف ندیدین؟ جاسوس های شما باید قبل از اینکه نیزه پرتاب کن های دشمن به اینجا برسه متوجه بشن تا شما بتونین باهاشون مقابله کنین ) فرمانده آینار گفت : ( خیالتون راحت شاهزاده. جاسوس های ما تو همه مسیر های اطراف و منتهی به قلعه پخش شدن ) سربازی با چهره در هم رفته پیش فرمانده آمد و اجازه خواست که برای دیدن دخترش که بیمار شده به خانه اش برگردد. فرمانده با گشاده رویی احوال سرباز را جویا شد و برای دختر او آرزوی سلامتی و شادابی کرد و دستور داد تا حقوق این ماه سرباز را به جای آخر ماه همین الآن به او بدهند تا بتواند برای دخترش چیزی بخرد. «***» هوا کمی خنک تر شده بود و خورشید آماده میشد که آرام آرام غروب کند. یک ساعتی میشد که در قلعه شماره بیست و شش بودم و با سربازان بخش های مختلف صحبت می کردم. یکی از سربازها رفت تا مقداری نوشیدنی برای من بیاورد. همین لحظه بود که جهنم روی سر ما خراب شد. نیزه ای کوتاه که انگار از وسط بریده شده بود جلوی چشم من به یک گاری درون قلعه اصابت کرد و فقط چند ثانیه طول کشید تا یک انفجار، سربازی که نزدیک گاری بود را به آتش بکشاند. فریاد کشیدم. ( پناه بگیرید. پناه بگیرید ) یک دقیقه بیشتر طول نکشید که صدای انفجارهای پیاپی همه ما را به لرزه انداخت. جنازه های سوخته یکی یکی روی زمین می افتادند و هر بار بیشتر اطمینان پیدا می کردم که خدایان مرا دوست دارند چون هنوز زخمی بر نداشته بودم. فرمانده آینار را دیدم که فریاد می کشید و گروهی از سربازان را آماده می کرد که از قلعه بیرون ببرد و نیزه پرتاب کن ها را از کار بیندازد. اما آیا می توانست تا نزدیکی آنها سالم بماند؟ بعید می دانستم. آینار یکی از سربازها را فرستاد تا فرار کرده و خبر حمله به قلعه را به بقیه پادشاهی برساند. خودم را به سختی به او رساندم و گفتم ( چطور جوخه آتش دشمن به اینجا رسیده بدون اینکه تو خبر داری بشی ؟ جاسوس هات کجا بودن فرمانده ) فرمانده که فرصتی برای پاسخ دادن نداشت با سرباز ها از قلعه بیرون رفت و به تاخت به سمت مبدأ حملات حرکت کرد. من هم همراه او رفتم ولی در راه تیراندازان با دو تیر بازوی من را هدف قرار دادند. مشخص بود یک گردان از کمانداران نزدیک جوخه آتش هستند تا از نیزه پرتاب کن ها محافظت کنند. ما به سرعت به سمت بالای تپه ها حرکت می کردیم ولی من آرام آرام از حال رفتم و اسبم راه دیگری را پیمود و خود را از آن مهلکه نجات داد. .........««فصل چهارم : قباد»........( پدرجان. خبر رسیده که جوخه آتشِ پادشاهی تِراچان به قلعه مرزی شماره بیست و شش حمله کرده. باید هر چه زودتر نامه ای بفرستید و خواسته اون ها قبول کنید. به خاطر چند صد نفر پناهنده کل کشور رو به سمت خطر نبرید ) تا جایی که توانستم سعی کردم روی پدر تاثیر بگذارم تا از یک جنگ بی مورد جلوگیری کنم. مادرم هم بعد از من شروع به حرف زدن کرد. ( داراب. اقتدار تو در اینه که مردممون رو از جنگ محافظت کنی. باید خواسته تِراچان رو قبول کنی ؟ ) عالیجناب تاکارا و بقیه مقامات هم همین درخواست را از پادشاه داشتند. پدرم با صدای پایین و پر از بغض و ناراحتی گفت : ( جناب تاکارا از طرف خودتون به عنوان نماینده من یک نامه برای فرماندار یارجا بفرستید و خواسته اون ها رو قبول کنید. من خستم. میرم که یکم بخوابم ) بالاخره موفق شدیم که پدر را قانع کنیم دست از این افکار احمقانه بردارد. خیلی خوب شد که جاوید اینجا نبود. وگرنه پدر را تحریک می کرد که وارد جنگ شود. «***» به میدان تمرین رفتم تا کمی با سربازها تمرینِ شمشیرزنی و مبارزه کنم. متوجه شدم که فرمانده ارشد گودرز به همراه عالیجناب تاکارا در حال تماشای من هنگام مبارزه هستند. آنها بعد از اینکه حریف تمرینی خود را نقش زمین کردم جلو آمدند. فرمانده گودرز گفت : ( مثل اینکه واقعا شما بهترین شمشیرزن در سرتاسر باراد هستید شاهزاده. پدرتون باید به توانایی مبارزه شما افتخار کنه. من مطمئنم که اگه روزی نبردی شکل بگیره شما با شجاعت در صف اول جنگ خواهید بود ) نمی فهمیدم که او دارد از من تعریف می کند یا به من به دلیل ترس از جنگ کنایه می زند. به او و نخست وزیر تاکارا گفتم. ( فرمانده ارشد گودرز. خوش حالم که شما و نخست وزیر تمرین من رو تماشا کردید. پدرم حال روحی مناسبی نداره. خواهش می کنم مراقبِش باشید تا بیشتر از این صدمه نبینه ) فرمانده گودرز گفت : ( پدرتون به شجاعت خدمتکاران وفادار خودش نیاز داره تا حالش بهتر بشه ) این مرد که همیشه با چشمان خشن و زره بر تن همه جا می گشت طبیعی بود که آنقدر ها هم از جنگ متنفر نباشد. نخست وزیر خندید و گفت : ( قطعا شاهزاده قباد یکی از شجاع ترین و وفادارترین خدمتکاران دارابِ بزرگ هستن ) بعد از صحبت با آن دو خودم را به اقامتگاه مادرم رساندم. او هم مثل من از نبود جاوید تعجب کرده بود. مادر جوشانده ای که طبیب قصر برایش فرستاده بود را سر کشید و گفت : ( عجیبه که اون جاویدِ لعنتی اینجا نیست که توهمات خودش رو تو سرِ داراب فرو کنه ) ( ندیمه تون به من گفت که با من کاری داشتید مادر. ) ( درست شنیدی پسرم. پسر داییِ بزرگت داره به قصر میاد تا پدرت رو قانع کنه جانشین خودش رو معرفی کنه. تو باید رسماً به عنوان جانشین انتخاب بشی ) ( مادر. تو این شرایط اینکار زیاد درست نیست. پدر الآن عصبانیه. می دونی که پسردایی چندباری خودش رو شریک پادشاهی معرفی کرده. پدر اصلا از این کار اون خوشش نیومده. ) ( پسر دایی تو با قدرتی که داره میتونه پدرت رو مجبور کنه که فکر جانشینی جاوید رو از سرش بیرون کنه. پدرت نباید فراموش کنه که واقعا مقداری از پادشاهی رو با خانواده من شریکه ) می ترسیدم با اینکار مادرم ، خشم پادشاه از کنترل خارج شود ولی کاری از دستم بر نمی آمد.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.