قسمت ۱

  1. خانه
  2. داستان‌ها
  3. رویای برادران
  4. قسمت ۱

داستان · رویای برادران

قسمت ۱

به قلمِ رضا مهدویان

........«« فصل اول : قباد »»...... پدر همیشه به او توجه می کرد. جاوید برادر لعنتی من و آن مادر عفریته اش ذهن پدرم را اشغال کردند. پدرم شب ها را در اقامتگاه بانو ماندانا به صبح می رساند و به مادر من سر نمی زد. من به شدت تاج پادشاهی پدرم را در خطر می دیدم. بعید نمی دانم اگر او در خیال خود جاوید را به عنوان پادشاه آینده انتخاب کرده بود. چرا اینقدر پدر به او توجه می کرد ؟ من نمی دانم. من پسر بزرگ و شاهزاده لایق کشورِ باراد بودم. همیشه تمام تلاش خود را برای خوشحال کردن پدر انجام میدادم ولی در نهایت عزیز دردانه او قلبش را به دست می آورد. پنجم از ماه خرداد فرستاده کشور تِراچان یعنی حاکم منطقه سیراب به قصر ما آمده بود و پدرم جشن کوچکی را برای فرستاده و افرادش تدارک دید و هم من و هم برادرم را به این جشن دعوت کرد. «***» نزدیک غروب بود و خدمتکاران با لباس های یک دست سفید رنگ خود در حال عبور و مرور بودند و ظرف های خالی روی میز طویل را پر می کردند. مسئول شراب خانه به اندازه کافی برای همه شراب آماده کرده بود و فرستاده تِراچان جناب یارجا و افرادش با لباس و شلوار آبی رنگ مشغول لذت بردن از مهمانی بودند. مادر جاوید بانو ماندانا در کنار پسرش و پادشاه نشسته بود و مثل همیشه برای پدرم دلبری می کرد. فرستاده تِراچان مردی بود با قد متوسط و صورت کشیده که آمد و کنار من نشست. ( امیدوارم که حالتون خوب باشه. من رو که به جا آوردید شاهزاده ؟ ) در پاسخ او گفتم : ( قیافه شما از آخرین باری که دیدمتون فرقی نکرده ) جناب یارجا گفت: ( باعث افتخاره که من رو به یاد میارین ) خدمتکار را صدا زدم تا فنجانی تمیز برای فرماندار بیاورد. سپس آن فنجان را برای فرماندار پر کردم. ( خیلی ممنونم شاهزاده ) خودم نیز کمی نوشیدنی مزه کردم و سپس گفتم : ( چه خبر از جنگتون با قبایل جنگل نشین؟ ) فرماندار کمی ابروهایش در هم رفت و گفت : ( کسانی هستن که از اون قبایل با سلاح و تدارکات حمایت می کنن. وگرنه ما تا الآن نابودشون کرده بودیم و اون جنگل ها رو در اختیار پادشاهی تِراچان در می آوردیم ) فرماندار یارجا که همه کاره شهر سیراب شده بود خودش و پدرش هر دو از اهالی پادشاهی مادپا بودند که به هموطنان خود خیانت کردند و دروازه های شهر را برای دشمن باز کردند. لبخند کوچکی زدم و گفتم : ( فرماندار این موضوع که دارید برای کسانی که وطنتون رو نابود کردن کار می کنید شما رو ناراحت نمی کنه ؟ ) فرماندار با اخمی گفت : ( چاره ای جز نابودی مادپا وجود نداشت. من الآن خادم پادشاهی تِراچان هستم همین و بس. خوشحالم که اون کشور نابود شد و من الآن در یکی از شهر های همون کشور که حالا در اختیار تِراچانی ها قرار داره به عنوان فرماندار در حال خدمت هستم ) کمی مکث کرد و ادامه داد. ( من نامه پادشاه تِراچان رو برای پدرتون آوردم شاهزاده ولی از شما هم خواسته ای دارم ) به او گفتم : ( می دونم که پادشاه تِراچان به شدت به شما اطمینان داره. خوش حال میشم که بتونم کمک کنم ) لبخندی به من زد. ( پدرتون رو قانع کنید که نباید بردگان فراری و تحت تعقیب پادشاهی سقوط کرده مادپا رو به عنوان پناهنده قبول کنه و اون ها رو تو باراد پناه بده. ) پدرم عادت داشت همیشه برای خود دردسر درست کند. او وظیفه خود می دانست که از مردم ستم دیده کشور سقوط کرده مادپا حمایت کند. فرماندار کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد. ( ما تقریباً سی سال پیش مادپا رو نابود کردیم ولی پدرت هنوز حاضر نیست که قدرت و برتری مارو نسبت همه کشور های اطراف قبول کنه . اون باید خوشحال باشه که مادپا توسط ما نابود شده. پدرت که الآن پادشاه دارابِ بزرگ خطابش می کنن رئیس نگهبانان پادشاهی مادپا بود و بعد از نابودی اون پادشاهی تونست با حمایت ما پادشاهی خودش رو پایه گذاری کنه. در واقع به خاطر حمله ما به مادپا بود که پدرت تونست شاه بشه ) کمی نگاهم را به رقاصه ها و دیگر مهمانان چرخاندم و به فرماندار گفتم : ( فرماندار یارجا. حق با شماست.در افتادن با پادشاهی تراچان به جز بدبختی چیز دیگه ای برای ما نداره. اگر من و شما با هم متحد باشیم کار های خوبی رو می تونیم انجام بدیم ) فرماندار خندید و کمی نوشیدنی خورد. سپس دستش را سمت من دراز کرد و من نیز دستش را فشردم . در همین حال او به من گفت : ( شاهزاده قباد حالا که شما با ما هم نظر هستی ما هم از شما تا جای ممکن حمایت خواهیم کرد ) داشتن حمایت پادشاهی تراچان می توانست به من کمک می کند که در رقابت با جاوید برنده شوم . «***» پدرم با لباس های یک دست سرخ رنگ و با تاج کوچک و طلایی خود در صدر مجلس نشسته و مشغول صحبت کردن با مقامات بود. حتما پدرم می دانست که این مهمانی دوستانه با فرستاده کشور تِراچان می تواند به راحتی مقدمه جنگی بزرگ بین باراد و تراچان شود. پدرم بنیان گذار یک پادشاهی نوپا در منطقه بود. کشور ما مثل یک نوزاد نیاز به مراقبت بسیار داشت. پدرم بعد از تاسیس پادشاهی خود مراسمات مختلف و آداب و رسوم پادشاهی سقوط کرده مادپا را عیناً از آنها تقلید کرد. عطرآگین کردن فضای قصر هنگام مهمانی ، نمایش رقاصه ها ، هدیه دادن به سفیرانی که از خارج نزد ما می آمدند و چندین رسم دیگر که هم‌اکنون در جریان است. می ترسیدم که پدرم ما را به سمت یک جنگ بزرگ ببرد. مادرم با لباس و دامنی گشاد که نوار های آبی و سیاه روی آن دوخته شده بود به همراه دو ندیمه خود پیش من آمد. ( پسرم. می‌دونی که اگه پدرت دوباره کله شق بازی دربیاره این دفعه حتما یک جنگ بزرگ بین ما و پادشاهی تِراچان در می گیره. ) دستی بر لباس ابریشمی و آبی رنگ خود کشیدم و پاسخ دادم. ( خیلی خوب می دونم مادر جان ولی اون جاوید لعنتی و مادرش اجازه نمیدن که پدر درست فکر کنه و تصمیم بگیره ). «***» بعد از اتمام مهمانی پدرم ، من و برادرم را احضار کرد. در راهرویی طولانی که با نقاشی های مختلف از خدایان باستانی تزئین شده بود به سرعت قدم بر می داشتم تا به اتاق پدرم برسم. جلوی درِ اقامتگاه پدر اجازه ورود گرفتم و سپس وارد شدم. جاوید قبل از من آمده و در کنار پدر نشسته بود. ( بشین قباد. کار مهمی با شما دارم. ) ابروهای پدرم در هم بود. احتمالا نامه پادشاهِ تِراچان محتوای آزار دهنده ای برایش داشت. من ، جاوید و پدر کنار هم جلسه کوچکی را شروع کردیم. پدرم چشمان سیاه خود را به نوبت به طرف من و جاوید می چرخاند. ( شما شاهزاده های باراد هستید. باید نکته ای رو بهتون بگم. ) به پدر گفتم: ( اتفاقی افتاده پدر جان ؟ مشکلی با فرستاده تِراچان پیش اومده ؟ ) پدرم نفسش را بیرون داد. ( اون ها می خوان که ما صد ها مرد ، زن و بچه ای رو که تو کشورمون پناه دادیم دستگیر کنیم و به عنوان برده برای اونها بفرستیم ) معلوم بود که جاوید هم مثل پدر عصبانی است. شاید اینکار کار بدی باشد ولی از درگیری و جنگی بزرگ میان ما و ارتش تِراچان جلوگیری می کرد. به پدر گفتم : ( پدر. شما بنا دارید چه تصمیمی بگیرید ؟ ) جاوید به پدر نگاه کرد و گفت : ( پدر. ما نباید مردم بی گناهی که به حمایت ما نیاز دارند رو برای اون تِراچانی های مغرور بفرستیم. من میگم که ما نباید خودمون رو به اسباب بازی پادشاهی تراچان تبدیل کنیم ) چشمان خشمگین خود را به چشمان سبز جاوید قفل کردم. ( نکنه تو فکر می کنی که ما باید با اونها وارد جنگ بشیم. می‌دونی جنگ چه هزینه های سنگینی برای ما داره ؟ ) جاوید مشت خود را روی میز گذاشت و ابروهای خود را به هم نزدیک کرد و گفت : ( برادر قباد تو شاهزاده کشور باراد هستی. چرا اینقدر از جنگ می ترسی ؟ ) به او گفتم : ( تو فکر می کنی که ارتش تِراچان مثل ارتش قبیله های اطراف کشور ماست ؟ نمی‌دونی که اونها چه سلاح هایی دارند ؟ نیزه پرتاب کن هایی که مثل منجنیق با چرخ روی زمین کشیده میشن. نمی دونی زمانی که نیزه توی اون دستگاه قرار می گیره ، به عقب کشیده میشه و بعد پرتاب میشه بعد از برخورد یک انفجار به پا می کنه. مثل اینکه این سلاح رو فراموش کردی ؟ باید برات توضیح بدم تا یادت بیاد؟ جاسوس های ما گفتن که ارتش تِراچان مقدار زیادی از اون نیزه پرتاب کن ها داره ) جاوید با لحنی خودشیفته گفت : ( یعنی چون اونها همچین سلاح هایی دارند ما باید هرچی که اونها میگن رو گوش کنیم ؟ ) پدر که انگار از حرف های ما خسته شده بود لباس خود را در آورد و با لباس خواب روی تخت دراز کشید و از ما خواست اتاق را ترک کنیم. ...........«فصل دوم : جاوید».......... برادرِ احمق من حاضر بود به خاطر اینکه مبادا با تِراچانی ها درگیر جنگ بشویم هر چه آنها می گفتند را انجام دهد. این اخلاق او هم به مادرش ملکه آزیتا رفته بود. ملکه مدام در گوش پدرم پادشاه داراب از اطاعت کردن از پادشاهی تراچان می گفت. فردای بعد از رفتن فرستاده تِراچان طبق عادت همیشگی با پدر در حال رفتن به بازار با لباس مبدل بودیم تا ببینیم مردم کوچه و بازار چه نظری درباره ما دارند. محافظان در نزدیکی ما حرکت می کردند. رئیس گارد پادشاهی افسر ساسان نیز همراه ما بود. ما به یک غذاخوری رفتیم و پادشاه کمی سوپ و گوشت سفارش داد. در میزی نزدیکی ما نیز یک پیرمرد با دو جوان نشسته بودند. پیرمرد دستی بر ریش به شدت سپید خود کشید و خطاب به جوانان گفت :( شما می دونین چرا فرستاده تِراچان ، فرماندار یارجا اومده بود اینجا ؟ ) جوانان به نشانه ندانستن سر و دست تکان دادند. پیرمرد ادامه داد. ( اونها از پادشاه داراب می خوان که پناهنده ها رو دستگیر کنه و به تراچان بفرسته. ) یکی از جوانان گفت : ( امکان نداره پادشاه داراب زیر قسم خودش بزنه. ) پیرمرد گفت : ( وقتی دستور رسمی از کشور تِراچان بیاد دیگه پادشاه می خواد چیکار کنه ؟ ) پدرم نگاهی به پیرمرد کرد و گفت : ( شما فکر می کنید پادشاه داراب دست‌نشانده تراچانی هاست ؟ ) پیرمرد کمی صندلی خود را سمت ما چرخاند و گفت: ( یک زمانی قسم خورده بود که از پناهنده ها محافظت کنه ولی الان بعید می دونم بتونه جلوی تراچان کاری از پیش ببره. مگه نمی دونی که اونها چه سلاح های دارند ؟ ) یکی از جوانان گفت : ( بهترین اسلحه سازان و دیگر افراد ما هنوز نتونستن بفهمن که نیزه هایی که با دستگاه نیزه انداز اونها پرتاب میشه چطور بعد از اصابت با هدف منفجر میشه. شاه داراب یا باید پناهنده ها رو به اونها تحویل بده یا اینکه با اونها بجنگه و بعد از شکست خوردن کل کشور رو به اونها بده ) به نظر می رسید که پدرم ناراحت و آشفته است برای همین از او خواستم که به قصر برگردیم تا کمی استراحت کند. در راه بازگشت با پدرم و افسر ساسان مشغول صحبت شدیم . پدرم از افسر ساسان پرسید : ( ساسان تو هم با اونها موافقی ؟ یعنی ما حریف تراچانی ها نمی شیم و باید ازشون اطاعت کنیم ؟ ) ساسان دستی بر صورت صاف و کاملا بدون موی خود کشید و گفت : ( سرورم . من مطمئنم که شما تصمیم درستی می گیرید. هر تصمیمی که شما بگیرید من با تمام توان تلاش می کنم که ازش پیروی کنم ) به قصر رسیدیم و پدرم افسر ساسان را مرخص کرد و قبل از رفتن به اقامتگاه خود از من پرسید : ( مادرت چطوره ؟ باید بهش سری بزنم و بعد برم بخوابم ) به پدر گفتم : ( مادرم به باغ شمالی قصر رفته پدر.‌ ) پدرم به باغ پر از گل و میوه رفت و کنار مادرم روی یک نیمکت نشست و چهره اش از حالت عبوس به صورت خندان درآمد. «***» نخست وزیر کشور عالیجناب تاکارا ملاقات های زیادی با برادرم انجام می داد. محافظ شخصی خودم طارُخ را مأمور کردم که آنها را زیر نظر بگیرد. نخست وزیر به شدت از قدرت تراچان می ترسید و تلاش داشت پدرم پادشاه داراب را قانع کند که از دستورات تِراچانی ها تبعیت کند. تازه آفتاب بر زمین تابیده بود که طارخ نزد من آمد. ( بگو ببینم طارُخ. امروز باز هم قباد و تاکارا ملاقات داشتند ؟ ) ( بله شاهزاده. اون ها مرتب با هم ملاقات می کنند . ) پیشکار پدرم را دیدم که با همان لباس سبز رنگ همیشگی به سمت ما می آمد. وقتی رسید مکالمه من و طارخ را در فضای باز قصر متوقف کرد و گفت : ( شاهزاده جاوید. پدرتون می خوان که شما امروز در جلسه دربار حضور داشته باشید همه مقامات ارشد قراره در یک جلسه مشورتی حاضر باشند ). «***» پدرم بر روی تخت پادشاهی نشسته بود و مقامات سمت راست و چپ او رو به روی هم ایستاده و یک تونل درست کرده بودند. نخست وزیر تاکارا گفت : ( سرورم . خواهش می کنم سلاح های تراچانی ها رو فراموش نکنید. سربازان ما همون ابتدای جنگ در هم شکسته میشن ) پدرم نمی توانست قدرت نیزه انداز های تراچانی ها را نادیده بگیرد. من باید هر چه زودتر یک فکری برای این موضوع می کردم وگرنه پدر راضی به مقاومت برابر تراچانی ها نمیشد. بعد از بحث کوتاهی پدرم بر خلاف میل باطنی خود پذیرفت که با تراچان وارد جنگ نشود. از این موضوع به شدت دلگیر و آشفته بود. شرافت پدرم به او اجازه نمی داد مردم بی پناه را به عنوان برده تسلیم تراچانی ها کند. «***» به سختی خوابم برده بود که دوباره به سرعت از خواب پریدم. باز هم همان رویای عجیب را دیدم. یک زن با لباس سفید که من را به دیدار خود دعوت می کرد. اما این دفعه خوابم یک نکته مهم داشت که من را گیج کرده بود. آن زن من را به غاری در کوهستان ساریا دعوت کرد. باید کاری می کردم نکند خوابم معنای مهمی داشت. شبانه به دیدار مادرم رفتم. هوای سرد بیرون روی پوست سر و صورتم می نشست و کمی من را آرام تر می کرد. ( مادرم در اقامت گاه خودشون هستن ؟ به ایشون بگید که من اومدم دیدنشون ) ندیمه مادرم در را باز کرد و من وارد شدم. ماجرای خواب عجیب را برای مادرم تعریف کردم. ( پسرم به نظر من هر طور شده به اون غار برو. شاید این یک نشانه مهم باشه ؟ پدرم می گفت باید بعضی خواب ها رو جدی گرفت ) ( چه نشانه ای مادر ؟ ) ( نمی دونم. باید به اونجا بری تا بفهمیم این یک خواب معمولیه یا اینکه قضیه مهمی پشت اون هست )

این قسمت تمام شد

قسمت بعدی

قسمت ۲

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.

ورود به ناهید
ناهید

رادیوی شامگاهی ناهید — همان کتابخانه، برای لحظه‌ای که چراغ‌ها را خاموش می‌کنی.

ناهید

  • دربارهٔ ما
  • اشتراک ناهید
  • وبلاگ

راهنما

  • حریم خصوصی
  • قوانین و مقررات
  • حذف حساب
نماد اعتماد
الکترونیکی
اندروید مستقیموب‌اپ آیفون

© ۱۴۰۵ ناهید — تمامی حقوق محفوظ است.