قسمت ۱

دل‌نوشته · قهرمانان یک صبح آرام

قسمت ۱

به قلمِ فاطمه حکیمیان‌فر

بعضی روزها ساعت ۵ صبح راهی خانه‌ی دوست صمیمی‌ام، «سوفیا»، می‌شوم تا با هم از پشت‌بام خانه‌اش طلوع خورشید را ببینیم. بیشتر وقت‌ها هم با اسکیت می‌روم، چون نمی‌خواهم به خاطر دیر رسیدن، تماشای طلوع را از دست بدهم.

حتماً می‌پرسید چرا به پشت‌بام خانه‌ی خودمان نمی‌رویم تا طلوع را نگاه کنیم؟ خب، باید بگویم آنجا طلوع خورشید خیلی قشنگ‌تر به نظر می‌رسد؛ البته گاهی هم به پشت‌بام خانه‌ی خودمان می‌رویم.

هنگام طلوع خورشید، وقتی نگاه می‌کنم که ابرهای دورِ خورشید هم‌رنگ او شده‌اند، با خودم فکر می‌کنم که احتمالاً آن‌ها هم مثل من از رنگ طلوع خوششان می‌آید. حیف که ابرهای آن طرف دورند و نمی‌توانند هم‌رنگ خورشید شوند.

مثل روزهای عادی داشتم می‌رفتم، که دیدم یک مادر با دختر بچه‌ی ۶ ساله‌اش که یک گردنبند طلایی دور گردنش انداخته بود و یک عروسک بامزه در دستش داشت، برای پیاده‌روی آمده‌اند. عروسکش خیلی توجه مرا جلب کرده بود.

همین‌طور که به عروسک چشم دوخته بودم، دیدم مردی با موتورش در یک چشم به هم زدن از کنار دختر بچه رد شد و گردنبندش را دزدید و داخل جیبش گذاشت.

ناراحت شدم. مادرش هم وقتی دید نمی‌تواند به او برسد، خیلی عصبانی و ناراحت شد. فکر کرده بود می‌تواند فرار کند؟ نه! من با اسکیت‌هایم به سرعت به دنبال او رفتم.

با اینکه حدود دو متر از او فاصله داشتم، تمام سعی‌ام را می‌کردم که حداقل گمش نکنم. وقتی پشت سرش را نگاه کرد و دید من هم دنبالش می‌آیم، سرعتش را بیشتر کرد و نزدیک بود او را گم کنم.

راهش را عوض کرد و به سمت راست رفت. خب، حداقل صبح زود بود و فعلاً ماشینی نبود که بتواند در میان آن‌ها گم شود. من هم به سمت راست رفتم.

ای داد بیداد! غیبش زده بود. مطمئنم که جایی قایم شده.تنها کسی که فعلاً می‌شد دید، من بودم. گوشی‌ام را درآوردم تا به سوفیا زنگ بزنم که بیاید کمکم کند. زیرچشمی هم همه‌جا را نگاه می‌کردم.

نمی‌دانستم چقدر طول می‌کشد تا بیاید، ولی مطمئن بودم که به‌زودی می‌رسد. جلوتر که رفتم، یک‌دفعه صدای موتور از پشت سرم شنیدم.

سریع برگشتم و نگاه کردم. خودش بود! دوباره با سرعت پشت سرش حرکت کردم. تنها چیزی که لازم داشتم، یک موتور بود.

صدای موتوری از پشت سرم شنیدم که گفت:«بیا سوار شو.»

سرم را برگرداندم. سوفیا با پدرش، آقای جفرسون، آمده بود. چه به‌موقع! دمت گرم، سوفیا!

رفتم سوار شدم، ولی به خاطر کفش‌های اسکیت خیلی اذیت شدم. انگار یک چیز سنگین به هر دو پایم وصل کرده بودند. دزد هم با سرعت بیشتری رفت.

-پدر، لطفاً سریع‌تر!

آقای جفرسون هم گاز داد.

-هی، سوفیا! نگاه کن. آن گردنبندی که از جیبش آویزان شده را می‌بینی؟

با دقت نگاه کرد.

-آره، خودش است. احتمالاً کارمان آسان‌تر شده.

کاسپر، گربه‌ی سوفیا، از سبدش سرک کشید. با خوشحالی گفتم:«فهمیدم!»

-چی رو؟

-باید کاسپر بپرد روی سرش تا تعادلش را از دست بدهد. آن‌وقت سریع گردنبند و خودش را می‌گیریم.

-فکر خوبیه. کاسپر، هر وقت گفتم بپر روی سرش.

آقای جفرسون سرعتش را بیشتر کرد. نزدیکش شده بودیم. دستم را دراز کردم تا گردنبند را بردارم.

الان می‌گیرمش... حیف! دستم نرسید.

-کاسپر، بپر!

کاسپر هم پرید و گفت:«میو!»

طبق نقشه، دزد تعادلش را از دست داد و افتاد. آقای جفرسون ایستاد. همه‌مان پیاده شدیم و من سریع گردنبند را از جیبش برداشتم.

همه دور دزد جمع شدیم تا نتواند فرار کند. سوفیا کاسپر را داخل سبدش گذاشت و آقای جفرسون هم به پلیس زنگ زد.

-خواهش می‌کنم من را ببخشید. به پلیس زنگ نزنید.

هیچ‌کدام از ما چیزی نگفتیم، فقط نگاهی به او انداختیم که یعنی: «دزدی کرده‌ای و حالا می‌خواهی ما تو را ببخشیم؟»

خب، دزدها معمولاً همین حرف‌ها را می‌زنند.

صدای آژیر ماشین پلیس آمد. پلیس‌ها رسیدند و دزد را دستگیر کردند. آن‌ها از اینکه نگذاشته بودیم فرار کند، از ما تشکر کردند.

خب، حالا باید برویم و گردنبند آن دختر بچه را پس بدهیم. فقط خدا کند که گمشان نکرده باشیم.

با خوشحالی گفتم:«آنجا هستند، آن طرف خیابان!»

همه‌مان به آن طرف نگاه کردیم. آره، حتماً دختر بچه و مادرش دیده بودند که من دنبال دزد رفتم و همان‌جا منتظر مانده بودند.

وقتی به آن‌ها سلام کردیم، گفتم:«این هم از گردنبندت؛ دزد هم دستگیر شد.»

دختر بچه خوشحال شد و لبخند زد. مادرش با خوشحالی گفت:«خیلی ممنون.»

وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، خورشید در آسمان می‌درخشید. سوفیا با لبخند گفت:«با اینکه طلوع را تماشا نکردیم، ولی به جایش دل یک بچه را خوشحال کردیم.»

من و آقای جفرسون هم با لبخند سرمان را به نشانه‌ی تأیید حرفش تکان دادیم.

پایانِ قسمت‌های این اثر

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.