داستان · تارا
قسمت ۳
به قلمِ ناهید گلکار
شایان گفت : آتو سا خانم ببرین بزارینش همون جا که بود این کارا آخر و عاقبت نداره ..فردا ده تا مدعی پیدا می کنه و شما رو میندازن توی مکافات ..اینطور که شما دارین میگین حتما شیاد هستن و می دونن دارن چیکار می کنن من مطمئنم همین دور و اطراف کشیک میدن اگر ببینن کسی اونو بر نداشته خودشون میان سراغش ...باور کنین از این آدم ها زیاد پیدا میشن ؛؛ ....نگاهی به صورت به اون بچه کردم آروم شده بود و انگشت شصت شو کرده بود توی دهنش و با ولع مک می زد ..گفتم :چطوری دلتون میاد در مورد این بچه این حرفا رو بزنین ؟بزارمش زیر درخت ؟ وای نه نمی تونم ؛؛ دلم نمیاد اونو اینجا ول کنم؛؛ اگر سگ ها اونو پاره کنن چی ؟اگر گیر یک آدم عوضی بیفته ؟ نه نمیشه ... خودم دیدم که مادرش فرار کرد..دیگه بر نمی گرده حتم دارم ... هر درد سری داشته باشه من به جون می خرم ولی این کارو نمی کنم ..... شایان و شیدا و عاطفه دوباره اون طرفا رو گشتن و کسی رو پیدا نکردن ..بچه گرسنه بود و نمی دونستم چیکار کنم ..همینطور که توی بغلم شصت می خورد رفتم توی باغ .. و دادمش به عاطفه و گفتم : تو دیگه نمی خواد به ما کمک کنی فقط مراقب این بچه باش ... و با شایان بقیه ی کارای فیلمبرداری رو انجام دادیم و اون طفل معصوم که از گرسنگی انگشتشو می خورد خوابش برد ...
آفتاب داشت غروب می کرد که وسایلمون رو جمع کردیم باز بیرون باغ رو نگاهی انداختم شایداون زن رو ببینم ولی کسی نبود ... نشستم پشت فرمون و گفتم عاطفه زود باش سوار شو بچه گرسنه اس ؛؛ شایان تالحظه ی آخر منو نصیحت می کرد که : آتوسا خانم خواهش می کنم همین الان برین پیش پلیس لطفا اونو با خودتون نبرین خونه ؛؛ براتون درد سر میشه ..گفتم : چشم نگران نباش خودم می دونم چیکار کنم ....و همینطور که بچه بغل عاطفه بود با سرعت خودمو رسوندم دم یک داروخونه و شیر خشک و شیشه ی بچه و پوشک و مقدار لوازم ضروری براش خریدم ..و با عجله رفتم خونه ..بچه رو از بغل عاطفه گرفتم چون بیدار شده بود و گریه می کرد ؛و سه طبقه رو بالا رفتم .....
گذاشتمش روی مبل و ملافه رو از دورش باز کردم دختر بود همون طور که صورتش نشون می داد؛؛ لباس مناسبی به تن نداشت ..و کهنه ای که براش گذاشته بودن یک تیکه از بلوز زنونه و کثیف بود که حتی دکمه ی اونم باز نکرده بودن ...و پایش بشدت سوخته بود ..به عاطفه گفتم : الهی فدات بشم توام الان خسته ای ولی چاره ای ندارم ...بهت پول میدم ماشین رو بر دار و برو زود یکم براش لباس بگیر و بیا ...طفلک مونده بود چیکار کنه گفت : آتوسا خانم من تا حالا لباس بچه نخریدم وارد نیستم ..گفتم من برات لیست می نویسم همون ها رو بخر ..بگو برای بچه ی ؛دو؛ سه ماهه می خوام ...اون که رفت آب جوش آوردم و براش شیر درست کردم ..بعد با مهربونی گرفتمش توی بغلم و شیشه رو که گذاشتم دهنش شروع کردبه مک زدن و قورت دادن ..انگشت منو محکم گرفته بود و به من نگاه می کرد ..نمی دونم همه ی بچه ها اینطور بودن یا اون موجود فوق العاده ای بود که در حین خوردن شیر پستانک رو رها می کرد و یک لبخند به صورتم می زد و دوباره اونو می گرفت ..دلم براش ضعف میرفت ..یک حس عجیب و باور نکردنی وجودم رو گرفته بود ..با سر انگشت دست و پای کوچولو قشنگ شو لمس می کردم ..اونقدر شیرین بود که نمی تونستم چشم ازش بر دارم ...صبر کردم تا عاطفه برگشت ..اون سه سال بود توی آتلیه من کار می کرد؛؛ و با اینکه کار اصلی اون انداختن سفره ی عقد برای عکس برداری و فیلم و تزئینات بود...اما هر کاری از دستش بر میومد انجام می داد تقریبا بیست و سه سال داشت و شوهر نکرده بود ..به کمک اون بچه رو حمام کردم وای که چقدر برام سخت بود ..می ترسیدم لیز بخوره و از دستم بیفته با این حال وقتی به تن نرمش دست می کشیدم لذتی وصف نا شدنی بهم دست می داد ...و برای اولین بار به تن نوزادی لباس کردم و پوشک بستم به محض اینکه گذاشتمش توی تخت آروم خوابید در حالیکه غافل از همه ی نا مرادی های این دنیا لبخندی به لب داشت .. و طبق عادتی که داشتم چند تا عکس ازش گرفتم ..می دونستم که به زودی باید تحویلش بدم اما نمی دونم چرا دلم می خواست یادگاری ازش داشته باشم ...
در حالیکه محو تماشای اون فرشته بودم شیدا زنگ زد و گفت :آتوسا چیکار کردی اون بچه رو بردی پیش پلیس ؟ آروم گفتم : نه هنوز پیش منه خوابیده ..گفت : دختر تو داری چیکار می کنی حواست هست ؟ شایان میگه کار خوبی نکردی همین امشب ببرش ..می خوای شایان همراهت بیاد ؟ یک فکری کردم و گفتم : باشه بیاد من تنهایی نمی تونم ..بیاد با هم ببریمش
..این حرف رو زدم در حالیکه بغض گلومو گرفته بود ....نمی دونستم دلم براش می سوخت؟ یا حس دیگه ای داشتم ؟ ولی اینم می دونستم که ممکنه اگر بیشتر پیشم بمونه بهش علاقمند بشم ...پس راضی شدم تحویلش بدم ...
اما من دچار احساسات مبهمی شده بودم که خودمم نمی دونستم دارم به کجا میرم ...شاید دنبال انگیزه ای برای زندگی کردن می گشتم تا روی اون همه زخم مرهم بزارم ...
شایان اومد و اون بچه رو با لباس های نو و تمیز بردیم پیش پلیس ..یکراست رفتیم پیش افسر نگهبان ..و من ماجرا رو براش تعریف کردم بدون کم و کاست ...در حالیکه محکم اون بچه رو توی بغلم گرفته بودم ...افسر به دقت به من خیره شده بود و حرفام گوش داد ..نگاهی به بچه کرد و نگاهی به من و گفت : ممنون که آوردنش اینجا ..ولی امشب نمی تونم کاری بکنم اگر برای شما زحمت نیست تا صبح پیش شما باشه ...گفتم : شما فردا صبح می خواین براش چیکار کنین ؟ گفت : مراحلشو طی می کنه و آخرم میره پرورشگاه ..گفتم : من می تونم تا پیدا شدن والدینش اونو نگه دارم ؟ گفت : معمولا والدینش پیدا نمیشن ..چون این بچه گم نشده خودشون گذاشتن سر راه ...گفتم : اگر میشه تا روشن شدن وضعیتش پیش من باشه و ازش نگهداری کنم ..راستش دلم براش می سوزه گناه داره نمی خوام توی یتیم خونه بزرگ بشه ...و با دادن آدرس و شماره ی تلفن اونو با خودم بر گردوندم ...شایان بازم مخالف بود
و ساعتی بعد اون فرشته ی کوچک کنار من خوابیده بود ...توی تختی که کابوس من بود و همیشه فکر می کردم آخرم تابوت من بشه ..حالا انگار نور امیدی توی زندگیم تابیده بود ...بهش نگاه می کردم و با هر حرکت کوچک اون از جا می پریدم ...صبح زود از صدای مکیدن انگشت شصت اون بیدار شدم و فهمیدم گرسنه شده ..فورا شیرش دادم و جا شو عوض کردم .. بازم به من می خندید و با دیدن من واکنش نشون می داد و دست و پا می زد ...آروم گفتم : تو مثل ستاره توی زندگی من درخشیدی ...می خوای دختر من بشی ؟ می خوای مونس من باشی ؟ خانم خانما ؟ دختر زیبا ؟ و بغض کردم و در حالیکه اشک امونم نمی داد ..گفتم : اسمت رو تارا می زارم ....تو تارای من میشی ؟
از جا بلند شدم احساس می کردم حالم خیلی بهتره ..حس باور نکردنی داشتم ... زنگ زدم به مامان و ازش خواستم یک امروز رو مراقب تارا باشه تا من اون عروسی رو برگزار کنم ....
و اینطوری تارا پیش من موند .. در حالیکه روز به روز به اون بیشتر علاقمند می شدم تا دو هفته خبری از پلیس نشد ..و دیگه قلب خالی من پر از عشق تارا شده بود در حالیکه همه منو منع می کردن ؛ بدون اینکه اختیاری از خودم داشته باشم اونو از دل و جون دوست داشتم و می خواستم مال من بشه دختر من باشه و هر چی عشق توی وجودم داشتم نثار اون کنم ...
خبر به گوش مهدی رسید مطمئن بودم شایان این کارو کرده چون یک روز با شماره ی جدید به من زنگ زد ..شاید دوماهی می شد که ازش خبر نداشتم ..اون حتی موقع طلاق هم نیومده بود و وکیلش رو فرستاده بود ..آهسته و با احتیاط گفت : سلام خوبی ؟ با شنیدن صدای اون دوباره بدنم شروع کرد به لرزیدن ..و گوشی رو قطع کردم ..پیام داد ..بدون اینکه بخونم پاک کردم ..چون می دونستم حرفاش همه تکراری و بی فایده اس ...
مهدی با من کاری کرده بود که می دونستم هرگز نمی تونم سراغ هیچ مردی برم چه برسه خود اون ....در حالیکه من قبلا زنی بودم پر از شور زندگی و احساسات ..اما نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن چیزی نیست که با ناملایمات زندگی از بین بره ...و حالا این تارا بود که به من این هیجان و انگیزه رو داده بود .. و نمی خواستم با مرور خاطرات گذشته خرابش کنم ....
و باز مامان اومد سراغم نصیحت کرد که این بچه گناه داره تو هنوز جوونی اگر یک روز بچه دار شدی دیگه اونو نمی خوای و بهش صدمه می زنی ...و این باور من نبود ....صبح ها مثل یک مادر خوب تارا رو می ذاشتم توی یک ساک بچه و با خودم می بردم آتلیه و بهش می رسیدم ...
تا اینکه پلیس با من تماس گرفت که بچه رو ببرم و تحویل بدم ...دنیا روی سرم خراب شد...و با عزمی راسخ تصمیم گرفتم که تارا رو به فرزندی قبول کنم اونو هدیه ای از طرف خدا می دونستم ..تارا با خودش برای من امید و شادی آورده بود و بعد از سالها دوباره منو به زندگی برگردونده بود ...
و کار سخت و مراحل حضانت اون رو شروع کردم و بعد از شش ماه دوندگی سخت و ده روز دوری از اون ؛؛ که گاهی نا امید می شدم و گاهی امیدوار اون برای همیشه مال من شد و یک نفس راحت کشیدم ..توی این مدت اتاقی با تمام وسایل یک نوزاد براش درست کردم و اشتیاق من برای در آغوش گرفتن اون یک طرفه نبود وقتی شیر می خورد دوست داشت دست منو بگیره و با دست دیگه اش با صورتم بازی می کرد لبم رو می گرفت و می کشید ...وقتی باهاش حرف می زدم گوش می دادو می خندید و عکس العمل های جالبی نشون می داد ..ولی تارا بچه ای نبود که با هر کس ارتباط بر قرار کنه و از بیشتر آدم ها غریبی می کرد و فقط در آغوش من آروم و راحت بود .. مگه میشه اسمی جز معجزه برای همچین اتفاقی گذاشت؟ ..اون نعمت خدا و فرستاده ی اون برای من بود ..وقلبم رو روشن می کرد ...
تقربیا هر روز ازش عکس می گرفتم چاپ می کردم و می زدم به دیوار های خونه ...
مامان توی نگهداری اون کمک می کرد ..و من دوباره به واسطه ی اینکه تارا توی زندگیش تنها نباشه دوباره با خواهرام و خاله ام و دختر خاله هام ارتباط بر قرار کردم ..چون مدتها بود به خاطر عدم موفقیتم در زندگی با مهدی منزوی شده بودم ..
یک سال گذشت ..طوری شده بود که نفسم به نفس تارا بند بود وقتی مریض می شد بیچاره و در مونده می شدم و ترس از دست دادن اون قلبم رو به درد میاورد ...
تا یک روز توی پارک تارا رو که حالا راه میرفت سوار تاب کرده بودم ...ادامه دارد
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.