داستان · تارا
قسمت ۲
به قلمِ ناهید گلکار
قسمت دوم : در حالیکه از هر چیزی که مربوط به عروسی میشد بیزار بودم بازم دلم برای کارم شور می زد و از صبح زود رفتم به آتلیه ..اما دست و دلم به کاری نمی رفت ..و این حالت افسردگی رو مدت ها پیش از طلاقم از مهدی هم داشتم زنده بلا ؛مرده بلا زندگی می کردم ..و هر روز انگیزه خودمو برای ادامه کاری که از بچگی دوست داشتم از دست می دادم ...
هنوز بچه هایی که برای آتلیه کار می کردن نیومده بودن ؛؛ یکم دوربین هامو تمیز ومرتب کردم و اونا رو آماده گذاشتم روی میز و نشستم و رفتم توی فکر ..این چه سر نوشتی بود من داشتم نمی فهمیدم ..چرا زندگی همیشه اینقدر به من سخت می گرفت ؟ آخه من کجای کارمو اشتباه کردم ؟ همیشه معتقد بودم که عمل و فکر هر انسان زندگی اونو می سازه در حالیکه حالا خودم نمی دونستم کجای راه رو بیراهه رفتم ؟
خیلی کوچک بودم که معنی فقر و نداری و گرسنگی رو چشیدم ..پدرم یک کاشی کار ساده بود و زحمت کش ..مادرم هم جز خونه داری کاری بلد نبود ..خونه ای اجاره کرده بودیم پایین امیریه که صاحبخونه به سه خانواده اجاره داده بود ...که دوتا اتاق و یک آشپز خونه ی مال ما بود ..دوتا اتاق دیگه رو زن و مرد پیری اجاره کرده بودن و اونطرف حیاط مردی معتاد و سیاه رو که لب های کلفت و هیکل درشتی داشت و به نظر من ترسناکترین موجود عالم بود با زن و چهار تا بچه اش زندگی می کرد که با من و دوتا خواهر کوچیکترم هفت تا می شدیم که فارغ از غم های دنیا و بعضی واقعیت های تلخش توی اون حیاط کوچیک بازی می کردیم و خوشحال بودیم ...
نون بخور نمیری داشتیم ولی چون دنیای ما کوچک بود و دور و اطرافمون همه مثل ما بودن از دنیای بیرون خبر نداشتیم و تفاوت ها رو احساس نمی کردیم و حالمون خوب بود ..که همین آرامش هم ازمون گرفته شد و پدرم یک روز از داربست افتاد و برای همیشه فلج شد و خونه نشین ...
دیگه همه چیز رنگ غم به خودش گرفت ..سفره ی ما خالی شده بود ..و مادرم مجبور شد برای کار به خونه های مردم بالای شهر بره ..در حالیکه اصلا این کارو دوست نداشت و نا خواسته از زندگی اونا برای ما تعریف می کرد ..غافل از اینکه چشم ما رو به روی دنیا ی تبعیض ها باز می کرد ...
خوب یادمه همون روزا بود که معلم از ما خواسته بود شعر پروین اعتصامی رو که توی کتاب فارسی ما بود حفظ کنیم ...
روزی گذشت پادشهی از گذر گهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست
پرسید زان میانه یکی کودکی یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیده ی منو خونه دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است
آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست
بر قطره ی سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
این شعر رو من راه می رفتم و می خوندم تا حفظ بشم ..حالا شکم همیشه گرسنه ی خواهرام ؛ شرمندگی پدرم ..و دستهای همیشه زخم مادرم که به مواد سفید کننده حساسیت داشت...بیشتر آزارم می داد ...و با همون سن کم به فکر راه چاره ای بودم تا خانواده ام رو از اون عذاب بیرون بیارم ....
وقتی اول راهنمایی بودم به خواست خودم بعد از ظهر ها توی عکاسی شوهر خاله ام مشغول کار شدم و اونم برای اینکه کمکی به ما کرده باشه همه ی فوت و فن این کارو یادم داد و مزد نا چیزی هم می گرفتم ...
اینجا افکارم ؛؛ با باز شدن در و سر و صدای شیدا و شایان پاره شد و به خودم اومدم ..
شیدا با خوشحالی اومد جلو تا با من روبوسی کنه گفت : الهی فدات بشم اومدی ؟ به خدا دیشب خوابم نمی برد ؛؛ فکر می کردم اگر امروز نیای چی میشه ..خدا بگم چیکارت کنه دختر تا صبح کابوس می دیدم که اومدم پشت در خونه ات و توام در باز نمی کنی ..گفتم : مگه میشه ؟ قول دادم بیچاره ها کلی هزینه کردن ....شایان گفت : سلام آتوسا خانم من حاضرم ...گفتم : سلام ..شما ها وسایل رو بزارین توی ماشین تا عاطفه هم برسه ..باغ چی ؟ اونجا رو آماده کردین ؟ سفره عقد آماده اس ؟ شیدا گفت : آره ..همه چیز حاضره ..دیشب از باغ ساعت نه اومدیم خونه ..خیلی قشنگ شد می دونم خوشت میاد ...
و بعد از اومدن عاطفه با دو ماشین راه افتادیم ...قرار بود همه ی فیلم های آرایشگاه حاضر شدن عروس و داماد و رفتنشون رو به تالار و فیلمبر داری توی باغ رو اون روز انجام بدیم ...تا فردا عروس خانم توی تالار خسته نباشه ...شایان قبل از اینکه با شیدا ازدواج کنه برای من کار می کرد ..پسر خوبی بود و زرنگ ,, البته گاهی هم تنبلی می کرد ولی حرف گوش کن و نجیب بود .
بالاخره بعد از ساعت ها تلاش و فیلم گرفتن به باغ رسیدیم .... منو و شایان کارمون رو بلد بودیم و تند و تند فیلم می گرفتیم ..وقتی عروس و داماد همدیگر رو می بوسیدن ..و عاشقانه به هم نگاه می کردن داغ دلم تازه می شد ... از صبح داشتم تحمل می کردم ولی دیکه طاقتم تموم شده بود بغض شدیدی گلومو فشار می داد ..و حال بدی داشتم ..حدود ساعت سه و نیم بعد از ظهر بود که غذا آوردن و همه مشغول شدن ..و من قدم زنون توی اون باغ قشنگ که اصلا به نظرم نمی اومد ازشون دور شدم ...شیدا صدام می کرد که بیا ناهار بخور ولی اهمیتی ندادم و رفتم تا جلوی در باغ و اونجا روی یک سکو نشستم ...یک مرتبه صدای گریه ی یک بچه به گوشم رسید ..به اطراف نگاه کردم ..چیزی ندیدم ولی صدا قطع نمی شد ...بلند شدم از اونجا دور بشم تا دیگه صدا رو نشنوم ..ولی در آهنی باغ جیر جیری کرد و به اندازه ی چند سانت باز شد ..صدای گریه از پشت در میومد ..با تردید رفتم به طرف صدا ...آهسته در رو باز کردم نگاهی به بیرون انداختم چشمم به دنبال صدا می گشت که یک چیزی مثل بقچه زیر درخت کنار باغ دیدم ...صدا از اونجا بود ..رفتم جلو ؛؛ وای خدای من ؛؛ یک بچه لای ملافه ای کهنه پیچیده شده بود که فقط صورتش که از شدت گریه قرمز شده بوددیه می شد ..فورا برش داشتم و به اطراف نگاه کردم ...تنها فکری که به نظرم رسید این بود که کدوم مادر بی رحمی این بچه رو اینجا رها کرده و رفته ..یک مرتبه یک زن رو دیدم که از پشت یک دیوار کوتاه با سرعت دور می شد ...همینطور که بچه توی بغلم بود شروع کردم به دویدن و فریاد زدم ...آهای ..آی خانم وایسا این بچه مال توست ؟ ..اون یک لحظه برگشت ..ولی سرعتشو بیشتر کرد ...و منم نفس زنون دنبالش می دویدم ...فاصله ی زیادی باهاش نداشتم ..اما پیچید توی یک کوچه باغ ..منم پشت سرش رسیدم ولی کسی نبود در حالیکه اون کوچه باغ بن بست بود و راه به جایی نداشت ..در یک باغ که بسته بود و دیوار هایی که امکان بالا رفتن از اون ها به سادگی میسر نبود ..هاج و واج مونده بودم ...فریاد زدم ..آی خانم ؛بیا بچه ت رو بگیر اگر از نداری این کارو کردی من کمکت می کنم بهت قول میدم ...و سکوت؛؛؛ ...دوباره فریاد زدم ..قسم می خورم تنهات نزارم بیا این بچه مادرشو می خواد داره گریه می کنه ...ولی بچه دیگه گریه نمی کرد بی حرکت در حالیکه ملافه افتاده بود روی صورتش بی حرکت مونده بود ...قلبم فرو ریخت ...ترسیدم و فورا ملافه رو کنار زدم ..خدای من مو به تنم راست شد اون زیبا ترین بچه ای بود که تا به اون روز دیده بودم ..مثل یک ستاره می درخشید ..با چشمانی درشت و به من نگاه می کرد و می خندید ...یک نفس راحت کشیدم و گفتم :آخ کوچولو منو ترسوندی ؛؛ خودتم نمی دونمی داری به چی می خندی ..الان درست وقتیه که باید گریه کنی ..مادرت تو رو گذاشت و رفت ...و اون در حالیکه تقلا می کرد دستهاشو رها کنه بازم تو صورت من خندید ...طوری که تونست یک لبخند روی لب من بیاره و گفتم : عزیزم ..نخند ؛آخه تو به چی می خندی ؟ چرا از من غریبی نمی کنی ؟ ...
اومدم سر کوچه و پشت یک درخت قایم شدم تا اون زن فکر کنه من رفتم و از جایی که قایم شده بود بیاد بیرون ..ولی هر چی صبر کردم خبری نشد انگار توی اون کوچه غیب شده بود ...همینطور که بچه توی بغلم بود راه افتادم به طرف باغ ..شایان و شیدا با نگرانی دم در منتظرم بودن ...جریان رو براشون تعریف کردم ...ادامه دارد
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.