قسمت ۵

داستان · دختری که سهمش سکوت بود

قسمت ۵

به قلمِ فرشته پورنصیر

قسمت سوم: رؤیای رفتن

کبری کم‌کم بزرگ‌تر شده بود و آرزوهایش هم با او بزرگ‌تر می‌شدند.

هر بار که پیش من می‌آمد، از آینده حرف می‌زد. همیشه یک جمله را تکرار می‌کرد:

«یعنی می‌شه یک روز منم ازدواج کنم و از این روستا برم؟ یه جای دور... مثلاً تهران؟»

وقتی اسم تهران را می‌آورد، چشم‌هایش برق می‌زد؛ انگار تهران برای او فقط یک شهر نبود، درِ خروجی زندگی گذشته‌اش بود.

می‌گفت:

«دلم می‌خواد برم یه جایی که هیچ‌کس منو نشناسه. یه زندگی برای خودم داشته باشم.»

گاهی از خانه‌ای کوچک حرف می‌زد، از همسری که دوستش داشته باشد و از بچه‌هایی که روزی مادرشان باشد.

می‌گفت:

«من اگه بچه داشته باشم، نمی‌ذارم مثل من بزرگ بشن. نمی‌ذارم غصه بخورن و کسی نباشه حرفاشونو بشنوه.»

من به حرف‌هایش گوش می‌دادم و فقط می‌گفتم:

«ان‌شاءالله کبری جان، یه روز به آرزوت می‌رسی.»

آن روزها، تهران برای کبری شبیه یک رؤیای دور بود؛ جایی پشت کوه‌ها، پشت جاده‌های طولانی، جایی که فکر می‌کرد شاید بتواند در آن گذشته‌اش را جا بگذارد و زندگی تازه‌ای شروع کند.

اما هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم که رفتن از یک روستا، همیشه به معنای رها شدن از گذشته نیست.

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «دختری که سهمش سکوت بود»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۶

قفل

قسمت قبلی: قسمت ۴

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۵»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.