قسمت ۴

داستان · دختری که سهمش سکوت بود

قسمت ۴

به قلمِ فرشته پورنصیر

قسمت دوم: آرزوهای کبری

کبری کم‌کم بزرگ‌تر می‌شد، اما انگار کودکی‌اش خیلی زود تمام شده بود.

هرچه قدش بلندتر می‌شد، مسئولیت‌هایش هم بیشتر می‌شد. صبح‌ها پیش از آنکه آفتاب کاملاً بالا بیاید، بیدار می‌شد و کارهای خانه را شروع می‌کرد. آب می‌آورد، ظرف می‌شست، به بچه‌های کوچک‌تر می‌رسید و هر کاری را که از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد.

گاهی آن‌قدر خسته می‌شد که دلش می‌خواست گوشه‌ای بنشیند و فقط چند دقیقه چشم‌هایش را ببندد؛ اما در خانه‌ای که همیشه کاری برای انجام دادن بود، خستگی کبری جایی نداشت.

دخترهای هم‌سن‌وسالش گاهی در کوچه جمع می‌شدند، می‌خندیدند و بازی می‌کردند. کبری از پشت پنجره یا هنگام رفت‌وآمد، نگاهشان می‌کرد. شاید دلش می‌خواست او هم یکی از آنها باشد؛ دختری که دغدغه‌اش فقط بازی و مدرسه و رویاهای کودکی باشد.

اما زندگی برای او چیز دیگری نوشته بود.

هر وقت دلش از بی‌مهری‌ها و سختی‌ها پر می‌شد، پیش من می‌آمد. گاهی مدت زیادی ساکت می‌نشست و بعد، آرام آرام شروع به حرف زدن می‌کرد.

یک روز گفت:

«می‌دونی من چه آرزویی دارم؟»

گفتم:

«چه آرزویی؟»

لبخند کمرنگی زد و گفت:

«دلم می‌خواد یه روزی زندگی خودم رو داشته باشم.»

پرسیدم:

«چه جور زندگی‌ای؟»

کمی فکر کرد و گفت:

«یه زندگی که توش کسی بهم نگه تو به درد هیچ کاری نمی‌خوری... دلم می‌خواد یکی باشه که دوستم داشته باشه و وقتی ناراحتم، پشتم باشه.»

حرفش ساده بود، اما پشت همان چند جمله، سال‌ها تنهایی پنهان شده بود.

کبری هنوز جوان بود و برای آینده‌اش رویا داشت.

گاهی از ازدواجی خوب حرف می‌زد، از خانه‌ای که در آن آرامش داشته باشد و از روزی که بتواند برای خودش تصمیم بگیرد.

من به حرف‌هایش گوش می‌دادم و در دل آرزو می‌کردم روزی برسد که همه این رویاها برایش حقیقت پیدا کند.

آن زمان هیچ‌کدام از ما نمی‌دانستیم که بعضی زخم‌ها، اگر سال‌ها پنهان بمانند، با بزرگ شدن آدم از بین نمی‌روند؛ فقط عمیق‌تر می‌شوند.

و کبری هنوز راهی طولانی در پیش داشت...

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۴»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.