داستان · ریشه در سنگ
قسمت ۱
به قلمِ فرحناز طاهری
ریشه در سنگ
با صدای مهیب رعد، شیشههای پنجره لرزید. صاعقه دل آسمان را شکافت. تمام خانه روشن شد. زن وحشتزده نگاهی به بچهها انداخت. نور صاعقه از پردهی حریر نازک عبور میکرد. برق میانداخت روی صورت کوچک دختر سه ساله و نوزاد سه ماهه پسر. پشت سرش هم صدای غرش رعد اندام نحیف "ساینا "
را میلرزاند. نشست روی تختِ بزرگ میان دو فرزندش. میترسید آنها را از خودش جدا کند. پتو را پیچاند دور تنش. نگاهش روی بخاری گازسوز کنار پنجره لغزید. سرد بود و خاموش.
ساعت چوبی بیضی شکل،روی دیوار گچی سه صبح را نشان میداد. صدای باز و بسته شدن در شنید. پتو را از خودش دور کرد. آهسته از تخت پایین آمد. دستش روی کلید برق داخل سالن گذاشت. لامپ روشن نشد. صدای زوزهی باد و باران در هم میپیچید.
آهسته گفت: "شاهین "
جوابی نشنید.
زیر لب گفت: نیومده، حتما باد درِ تکون داد.
کورمال کورمال رفت به سمت آشپزخانه. به دنبال شمع میگشت. صدایی توجهاش را جلب کرد. انگار کسی با انگشت به دروازهی بزرگ حیاط ضربه میزد...
ادامه دارد.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.