قسمت ۲

داستان · ریشه در سنگ

قسمت ۲

به قلمِ فرحناز طاهری

دستش روی کشو کابینت خشک شد. چیزی نمانده بود قلبش از حرکت بایستد. دو‌باره همان صدا در گوشش پیچید. با قدم‌های سست و لرزان به سوی پنجره‌ی رو به حیاط رفت. پرده‌ی حریر ساده را کنار زد. صدای شُرشُر آب باران که از ناودان می‌چکید، سکوت مطلق کوچه‌ی تاریک و خلوت را می‌شکست.

باران بند آمده بود. نگاهش به در بود و منتظر تکرار ضربه‌ای به در، صدای تِلپِ افتادن چیزی از جا پراندش. جیغ کوتاهی کشید. مثلِ پرنده‌ای که خود را به دیواره‌ی قفس می‌‌زند؛ قلبش به استخوان سینه می‌کوبید. با میو‌میو گربه‌ی سیاهِ بزرگ که چشم‌های سبزش زیر نور لامپ بالای دروازه برق می‌زد؛ لبخند محوی بر لب‌های گوشتی‌اش نشست. سالن روشن شد. با صدای گریه‌ی نوزاد به سمت اتاق رفت. دخترک هم در میان سرفه گفت:《بابایی آب بده.》ساینا، آه سردی کشید. بطری آب روی میز کنار تخت را برداشت. ریخت توی لیوان و جلوی دهان" سارینا"گرفت. با چرخیدن کلید در قفلِ دخترک چشم‌های درشتش را باز کرد. هیجان‌زده گفت:《بابایی اومد.》مادر سری به علامت تایید تکان داد.

مرد به اتاق دیگر رفت تا لباس عوض کرد.سپس سلانه‌سلانه به طرف آشپزخانه رفت آب نوشید.. دخترک بی‌آن‌که پدر را ببیند، خوابش برد. زن با شنیدن صدای تلویزیون چشم‌های درشت مشکی‌اش را باز کرد. عقربه‌های ساعت تیک‌تیک کنان شش صبح را نشان می‌دادند. در هوای اتاق نفس بخار می‌شد. ژاکت کاموایی ضخیم کار دست خودش را پوشید. از دیدن شاهین که زیرپوش نازکی به تن داشت و کنترل تلویزیون روی سینه‌اش خوابیده بود، دست‌هاش مشت شد آن‌قدر ناخن‌ها را کف‌شان فشار داده بود که سوزشش را احساس می‌کرد. کتری استیل را زیر شیر آب گرفت. در سرش دردی شدید پیچیده بود. با صدای فندک گاز مرد چشم‌های پف‌کرده‌اش را باز کرد‌. خمیازه‌ای کشید و با لحنی کنایه‌آمیز گفت:《چیه رو ترش کردی! خلافی ازم سرزده؟》زن جوان دست در موهای خرمایی کوتاه‌ش فرو برد. لب پایینش را محکم گاز گرفت و بی هیچ حرفی آشپزخانه را ترک کرد. به اتاق رفت نگاه خیسش روی چهره‌ی بچه‌ها که آرام در خواب ناز بودند، قفل شد. پشت هاله‌‌ای از اشک نگا‌ه عاشقانه‌ی شاهین را می‌دید. درست شش سال پیش. دو دانشجو که عشق‌شان زبان‌زد همه بود.

قطره‌های اشک خوب راه‌شان را بلد بودند، پشت سر هم سُر می‌خوردند. می‌ریختند. لب‌هایش با طعم شور آشنا بود. با صدای سوت کتری که خبر می‌داد آب به‌جوش آمده با پشت دست‌های ظریفش گونه‌هاش را پاک کرد. ظرف نیمرو را در سینی بزرگ دورچین مسی نهاد، نان و پنیر هم کنارش. شاهین تکانی به‌ خودش داد و از دستش گرفت. ساینا از لرزش فکش به تنگ آمده بود. نشست روی صندلی سرش را روی میز ناهار خوری گذاشت. با دست چپش نیشگونی محکم از ران خودش گرفت و با حرصی که از درونش می‌‌جوشید، زیر لب گفت:《 بی‌عرضه‌ی پررو حتی نمی‌‌‌...گ..‌.》 با صدای کلفتِ شاهین بلند شد. هم‌زمان کسی فریاد زد؛ برو. برو.

ادامه دارد.

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۲»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.