قسمت ۳

داستان · ریشه در سنگ

قسمت ۳

به قلمِ فرحناز طاهری

زیر‌ لب آرام گفت: 《کجا برم؟ آخه مگه می‌شه...》نفس عمیقی کشید. از جا بلند شد. به سارینا رسید که تقلا می‌کرد از تخت پایین بیاید. دخترک ناز‌نازی را بغل کرد. بوسه‌ای بر گونه‌ی قرمز و صافش زد. پایش که به زمین رسید، همان‌طور که چشم‌های خواب‌آلودش را با مشت‌های کوچک می‌مالید؛ دوید به سمت پدر.

_بابایی! دوست دالم خی.لی. پدر خنده‌ی ریزی کرد. نشاندش روی پایش. دستی به موهای نرمش کشید.

شاهین، همان‌طور که سراپا گوش به اخبار ورزشی سپرده بود، زیر چشمی نگاهی کرد به ساینا که تکیه به دیوار داده، دست‌هاش روی هم، با رنگی‌پریده چشم به نقطه‌ای دوخته بود.

ساینا کلافه؛ اما به آرامی گفت:《 شاهین، خواهش می‌کنم. برای یبارم شده...گوش کن!》

شاهین حتی نگاهش نکرد. همان‌طور که بی‌تفاوت دکمه‌ی پیراهن مشکی‌اش را می‌بست. رو به سارینا که چسبیده بود به پایش گفت:《 برو پیش مامانت. کار دارم. زود میام.》

ساینا حیرت زده زل زده بود به همسرش که با عجله سوار پژو پارس نقره‌اش شد. آب بارانی که تا دَم صبح می‌بارید، روی موزاییک‌های طرح‌دار حیاط جمع شده بود و زیر نور خورشید می‌‌درخشید.

چشم‌های غم‌زده و لبریز از محبتش بچه‌ها را دور زد و به سمت بخاری خاموش چرخید. فکری کرد. با پیچ‌گوشتی به جانش افتاد. گرد و خاک را از شمعک و قطعات داخلش زدود. دودکش را نصب کرد و با اولین جرقه‌ای که باعث روشن شدن بخاری شد؛ جرقه‌ای در ذهنش زده شد که...

ادامه دارد.

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «ریشه در سنگ»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۴

قفل

قسمت قبلی: قسمت ۲

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۳»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.