داستان · چراغی در انتهای راهرو
قسمت ۳
به قلمِ ساناز علمدار
فصل سوم: تماسهایی که بیپاسخ ماندند ساعت روی گوشی امیر ۶:۴۲ صبح را نشان میداد، اما او حس میکرد هنوز شب است. نه شبی بیرونی؛ شبی که وقتی حقیقت روشن میشود، تازه شروع میشود. پروندهی لیلا هنوز روی میز زیرزمین بود. کاغذها بوی کاغذ کهنه نمیدادند؛ بوی تعویق میدادند. بوی «بعداً بررسی میکنم». امیر نشست. دفترچهی سفیدش را درآورد. برای اولینبار بعد از سالها، صفحهی اول را خالی نگذاشت. نوشت: «این داستان، دفاع نیست. اعتراف است.» گوشیاش را روشن کرد. سالها بود پیامهای قدیمی را پاک نمیکرد، نه از روی دلبستگی؛ از روی ناتوانی. نام لیلا را جستوجو کرد. ۲۳ تماس بیپاسخ. در سه هفته. آخرین تماس: ساعت ۲۲:۱۸ — شب تصادف پیام صوتی بود. هیچوقت گوش نداده بود. انگشتش چند ثانیه روی صفحه ماند. همان تعلل قدیمی. همان «الان نه». اما اینبار دکمه را زد. صدای لیلا آرام بود. بیش از حد آرام. نه گریه، نه التماس. «امیر… فقط خواستم بگم خستهام. نه از زندگی… از قوی بودن. اگه وقت داری، فردا… نه، اشکال نداره. خودم یهجوری درستش میکنم.» پیام قطع شد. امیر گوشی را پایین آورد. این، ترسناکتر از هر فریادی بود. او یادش آمد آن شب کجا بود: شیفت اضافه. خسته. عصبانی از بیماری که «زیادی dramatize میکرد». و جملهای که در ذهنش گذشته بود: «بعضیا فقط توجه میخوان.» چراغ زیرزمین خاموش شد. نه ناگهانی. آرام. در تاریکی، صدای خودش را شنید. نه توهم. نه ماوراء. حافظه. «اگه بخوای، میتونیم فردا بستریش کنیم… ولی بهنظرم exaggerate میکنه.» این جمله را او گفته بود. به پلیس؟ نه. به خودش. نور اضطراری روشن شد. و کسی در آن نور نشسته بود. نه شبیه امیر. نه شبیه لیلا. زن جوانی، با لباس ساده، دستها روی زانو. چشمها خسته، اما بیدار. — «من مریض نبودم.» صدایش نه تهدید داشت، نه خشم. واقعی بود. — «من کمک میخواستم.» امیر دهانش را باز کرد، اما کلمهای نیامد. زن ادامه داد: — «وقتی گفتی حالم خوبه، باور کردم. چون تو دکتر بودی. من فقط میخواستم یکی بگه حق داری خسته باشی.» اشک از چشم امیر افتاد. نه از ترس. از فهمیدن. — «من… نمیدونستم…» — «میدونستی. فقط وقت نداشتی.» زن بلند شد. نور اضطراری لرزید. — «تو تنها کسی نیستی که اشتباه کرده. ولی تنها کسی هستی که برگشتی.» بعد رفت. نه محو شد. نه ناپدید. فقط دیگر آنجا نبود. امیر ساعتها نشست. با پروندهها. با پیامها. با خودش. صبح روز بعد، بهجای ترک آسایشگاه، کاری کرد که سالها عقب انداخته بود. به دانشگاه زنگ زد. به نظام پزشکی. به یک درمانگر. و برای اولینبار گفت: «من اشتباه کردم. و میخوام مسئولیتش رو بپذیرم.» این جمله، ساده بود. اما گفتنش، شجاعتی میخواست که سالها فرار کرده بود. چراغ انتهای راهرو آن شب خاموش نشد. کمنورتر شد. چون بعضی نورها، وقتی حقیقت پذیرفته میشود، دیگر لازم نیست فریاد بزنند
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «چراغی در انتهای راهرو»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۴
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.