داستان · چراغی در انتهای راهرو
قسمت ۲
به قلمِ ساناز علمدار
فصل دوم: پروندهای که بسته نشده بود امیر آن شب دیگر نخوابید. نه بهخاطر صداها؛ بلکه بهخاطر نبودنشان. سکوت بعد از ساعت سه، غیرعادی بود. مثل خانهای که بعد از دعوایی شدید، ناگهان همه ساکت میشوند. او روی صندلی دفتر نگهبانی نشسته بود، دستها قفلشده، نگاه خیره به راهرو. چراغ انتهایی هنوز روشن بود. ثابت. بیلرزش. انگار کسی عمداً روشن نگهش داشته باشد. ساعت پنج و چهل دقیقه، هوا کمکم خاکستری شد. امیر نفس عمیقی کشید. زنده مانده بود. اما حس پیروزی نداشت. صبح که شد، اولین کاری که کرد این نبود که برود؛ رفت به زیرزمین. نقشهی ساختمان را شب قبل دیده بود. جایی پایین، بایگانی قدیمی وجود داشت. پروندهها را supposedly سالها پیش منتقل کرده بودند. اما تجربهی امیر — تجربهی زندگی — به او یاد داده بود: هیچچیز مهمی، هیچوقت کامل منتقل نمیشود. پلهها بوی نم میداد. هر قدم صدا میکرد. در زیرزمین نیمهباز بود، قفلش شکسته، انگار قبلاً کسی عجله داشته. قفسهها پر از پوشههای زرد و خاکگرفته بودند. اسمها هنوز روی بعضیشان خوانا بود. سنها. تشخیصها. تاریخ بستری. امیر یکی را بیرون کشید. نه از روی کنجکاوی. از روی شباهت. پرونده: لیلا ر. سن: ۲۷ تشخیص اولیه: اختلال افسردگی اساسی ارجاع: پس از اقدام ناموفق به خودکشی دست امیر یخ کرد. نه. این نمیتوانست… او هرگز این پرونده را ندیده بود. صفحات را ورق زد. خط پزشک آشنا بود. خیلی آشنا. او خودش. امیر سالها پیش، دورهی کارآموزیاش را در همین آسایشگاه گذرانده بود. آنقدر کوتاه، آنقدر پراکنده، که ذهنش آن را مثل یک خواب بد کنار زده بود. در صفحهی سوم، یادداشت روزانهای بود: «بیمار تمایل شدید به کوچک جلوه دادن درد خود دارد. میگوید فقط خسته است. لبخند میزند. تماس چشمی خوب. اما انکار عمیق.» امیر بلعید. یادش آمد. دختری که شبیه خواهرش بود. یا شاید خواهرش شبیه او. یادش آمد چطور پرونده را سبک گرفته بود. چطور گفته بود: «فقط یه فازِ گذراست.» صفحهی آخر، امضا داشت. امضای او. پرونده بسته شده بود. پشت سرش صدا آمد. نه قدم. نه نجوا. فقط صدای نفس. امیر برگشت. مردی میانسال آنجا ایستاده بود؛ سرایدار قدیمی. صورتش معمولی بود، صدایش خسته. — «بالاخره یکی رفت سراغشون.» امیر چیزی نگفت. مرد ادامه داد: — «اون دختره… خیلی ساکت بود. از اونایی که دردشون رو نمیریزن بیرون. اینا خطرناکن، آقای دکتر.» کلمهی دکتر مثل مشت خورد توی صورتش. — «من… دکتر نیستم.» — «بودین. اون موقع.» مرد شانه بالا انداخت. — «اینجا خیلیا با پای خودشون اومدن، ولی با تصمیم بقیه رفتن.» چراغ زیرزمین سوسو زد. امیر پرونده را بست. دستش میلرزید، اما این بار از ترس نبود. از مسئولیت بود. فهمید آن چراغِ انتهای راهرو، هشدار نبود. یادآوری بود. ساختمان نمیخواست بترساندش. میخواست چیزی را که دفن کرده بود، دوباره جلوی چشمش بگذارد. و ترسناکترین حقیقت این بود: او قربانی نبود. او بخشی از داستان بود.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.