قسمت ۱

داستان · چراغی در انتهای راهرو

قسمت ۱

به قلمِ ساناز علمدار

فصل اول: جایی که اسم‌ها پاک می‌شوند تابلوی آسایشگاه هنوز سر جایش بود، اما اسمش نه. فقط ردِ پیچ‌هایی مانده بود که سال‌ها پیش حروف فلزی را نگه می‌داشتند. انگار کسی عمداً نام این مکان را کَنده بود؛ مثل پاک کردن اسم یک مرده از روی سنگ قبر. امیر پشت در آهنی ایستاد. کلید در دستش سنگین بود، نه به‌خاطر وزن، بلکه به‌خاطر تصمیمی که پشتش بود. هیچ‌کس عاقلانه داوطلب نمی‌شد شب‌ها در چنین جایی بماند. اما امیر مدت‌ها بود با عقلش زندگی نمی‌کرد. در که باز شد، بوی کهنگی و رطوبت هجوم آورد؛ بویی شبیه لباس‌های قدیمیِ نگه‌داشته‌شده در کمد، بویی که انگار خاطره داشت. راهروی اصلی تاریک بود، جز نوری ضعیف که از پنجره‌های بلند و خاک‌گرفته می‌ریخت. اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، سکوت نبود. سکوت همیشه هست. چیزی که آزاردهنده بود، این حس بود که ساختمان منتظر است. انگار نفسش را نگه داشته. امیر کوله‌اش را روی زمین گذاشت. چراغ‌قوه، قمقمه، دفترچه‌ای که سال‌ها سفید مانده بود، و یک عکس قدیمی. عکس خواهرش، لیلا. لبخند می‌زد. همیشه لبخند می‌زد، حتی روز آخر. امیر عکس را دوباره داخل کوله گذاشت، انگار نگاه‌کردن به آن در این مکان، خطری داشت. در دفتر نگهبانی نشست. دیوارها پر از جای قاب‌های برداشته‌شده بود. نام بیماران، تاریخ‌ها، تشخیص‌ها… همه پاک شده بودند. فقط یک جمله با ماژیک کم‌رنگ روی دیوار باقی مانده بود: «ما این‌جا دیوانه نشدیم. ما این‌جا شکسته شدیم.» امیر نفسش را آهسته بیرون داد. این جمله بیش از هر داستان ارواحی ترسناک بود. شب که جلوتر رفت، صداها شروع شدند. نه واضح، نه مشخص. مثل صدای حرکت صندلی در اتاق بغلی. مثل سرفه‌ای خفه‌شده. مثل کسی که نامت را می‌داند، اما جرات صدا زدنت را ندارد. ساعت دو و هفده دقیقه، برق برای چند ثانیه قطع شد. وقتی برگشت، یک چراغ در انتهای راهرو روشن بود. چراغی که امیر مطمئن بود هنگام گشت، خاموش بوده. دلش نمی‌خواست بلند شود. اما چیزی درونش — همان چیز قدیمی، همان دردِ بی‌نام — او را هل داد. هر قدم در راهرو، خاطره‌ای را بیدار می‌کرد. صدای پزشک در بیمارستان. تماس تلفنی پلیس. و جمله‌ای که هنوز مثل تیغ در ذهنش بود: «اگه زودتر رسیده بودین، شاید…» چراغ‌قوه لرزید. نه از ترس. از خشم فروخورده. به درِ بخش بیماران مزمن رسید. تابلوی زنگ‌زده هنوز آویزان بود. روی در، خطی با ناخن کنده شده بود: «ما رو تنها نذار.» امیر دستش را عقب کشید. برای اولین‌بار فهمید چرا هیچ‌کس این‌جا نمی‌ماند. این ساختمان ترسناک نبود چون صدا می‌داد. ترسناک بود چون گوش می‌داد. و امیر، ناخواسته، داشت آماده می‌شد حرف بزند.

این قسمت تمام شد

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.