قسمت ۱

داستان · شهر بدون عیسا

قسمت ۱

به قلمِ سراب ) فاطمه یا راحمدی

تموم وجود ش پر از ترس شده بود دست پسرش رو گرفت و در آغوش کشید و لا ب لایِ درختا ن پارک کنار جاده پنهان شد ،پسر کوچولو از شدت سرما می‌لرزید خودش را دور پسر پیچید و ب آرامی گفت :ایمانم پسرم نفسم الان گرما میشه نترس مامان ،،و هر دو در همان حال و صورت بخواب رفتند

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «شهر بدون عیسا»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۲

قفل

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.