داستان · مانده در شب
قسمت ۳
به قلمِ فرحناز طاهری
. هنوز چند گام جلوتر نرفته بود که صدای نالهی سگ در فضا پیچید و به آرامی خاموش گشت. کاوه در میان دویدن، وحشتزده سرش را به عقب چرخاند. سگ بیچاره با دندانهای تیزِ خرس تکه و پاره شده بود. خرس آروارههایش را باز کرد. با پوزهی بزرگش سگِ خونآلود را کنار زد. کاوه تنها چیزی که در آن لحظهی بحرانی به ذهنش خطور کرد بالا رفتن از درخت بود. در چند قدمی او درست در لبه پرتگاه درخت بلندی بود. کج شده بود به سمت دره. شاخ و برگ زیاد داشت . چوپان چوبدستیاش را برداشت. به سمت درخت دوید. چوب دستی هنگام بالا رفتن از درخت از دستش افتاد. خرس به سرعت سنگلاخ را پشت سر گذاشت. کاوه چوب بلندش را برداشت. چون میمونی به درخت آویزان شده بود. تند وتند بالا می رفت. چنگ انداخته بود به شاخ و برگ. چوب را به دندان گرفته بود. تنها سلاحش بود. خرس رسید به پای درخت. دستهایش را از زمین بلند کرد. درخت را تکان داد. شاخ و برگها خِشخِش کنان به تندی میلرزیدند. پای کاوه لغزید. ناگهان سوزش وحشتناکی در ساق پای چپش احساس کرد. صدای فریادش در کوه طنینانداز شد. سرش گیج رفت. تمام نیرویش را در دستها جمع کرد. چوب دستی را بر سر خرس که پایش را میکشید کوبید. غرش آسمان با نعرهی خرس در هم آمیخت. صاعقه دل ابرهای تیره را شکافت. برقش کوه و صحرا را غرق نور ساخت. خرس در تلاش برای بالای رفتن از درخت بود و کاوه کوشش میکرد خود را به بلندترین جای درخت برساند. خون پایش را قطرات درشت باران میشست و به زمین میریخت. دستمال گردن خیسش را محکم به پای زخمیاش بست. روی شاخهای که متمایل به سمت پرتگاه بود نشست. باران شدت گرفت. با وزش باد شدید درخت طوری تکان میخورد که انگار میخواهد از ریشه کنده شود. خرس نعره میکشید و به دنبال راهی برای رسیدن به چوپان بود. آسمان اینبار با صدای مهیبی غرید. زمین یکپارچه روشن شد. داد و هوار مردی که چون برگ خشکی از درخت میافتاد. در میان باد و باران گم شد. نور تعداد زیادی فانوس و چراغ قوه از دور نمایان شد. آهای کاوه. های کاوه کجایی پسر. با اسب و قاطر و الاغ آمده بودند. بیشتر مردهای ده به دنبال چوپان گم شده در شب میگشتند. کاوه در میان گودالی به عمق یکونیم متر افتاده بود. صداها گنگ در سرش میپیچید. یکی فریاد زد: بیاین اینجا لنگه کفشش اینجاست. رد همینو بگیرید. چند نفرتون برید به طرف دره. نالههای خفیف کاوه رو به خاموشی میرفت. چیزی نمانده بود از سرما و خونریزیِ زخم پایش بیهوش شود. صدای تیراندازی همزمان با دیدن جسم بیجان سگ فضا را پر کرد. خرس. خرس سگ کاوه رو کشته. نکنه خودش... صدای کسی که از ته دره فریاد میزد بیاید اینجا. زود باشین. کاوه اینجاست. همگی به سمت دره دویدند.
"رحمان "که مردی قوی هیکل و پرزور بود کاوه را لای پتو پیچاند سوار بر قاطر جسم نیمهجانش را تا ده رساندند.
ادامه دارد.
ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است
برای خواندن قسمتهای بعدیِ «مانده در شب»، مشترک ناهید شو.
قسمت بعدی
قسمت ۴
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.