داستان · مونی جان
قسمت ۱
به قلمِ هانیه بابائی
« به نام خالق زیبایی ها »
این روایت، مرثیهی شکست نیست؛ سرودِ برخاستن است.
روایت زنی که فهمید هیچ دستی نجاتش نخواهد داد اگر نخستین دست را خودش بالا نیاورد.
این داستان، برای هر زنیست که روزی گریست، شکست، خاموش شد… اما دوباره برخاست.
و برای مینا، که ایستادن را از نو معنا کرد.
از لحظهای که سوار اتوبوس شدم، دلم آرام و قرار نداشت. انگار که دستی پنهان گلویم را گرفته بود و راه نفسم را میبست. باران آرام روی شیشه میکوبید.قطرهها میلغزیدند پایین، جمع میشدند و با هم قاطی میشدند.من هم مثل همان قطرهها بودم.همانقدر لرزان، بی سرانجام و بیاختیار. کنارم مردی نشسته بود که سالها اسمش را شوهر گذاشته بودند اما هیچ وقت حتی برای یک لحظه شانهای برای تکیه کردنم نداشت. نگاهش خیره به بیرون بود. به تاریکی جاده،به هیچ. نه حرفی میزد و نه دستی برای آرام کردنم روی دستانم میکشید. انگار هیچ کدام از دلهرههایم به او مربوط نبود. انگار هیچ وقت نبود. که ای کاش هیچ وقت هم نبود.
هر بار که اتوبوس روی دست اندازی میافتاد دلم میریخت. نفسهایم کوتاه و بریده بود. چشم دوخته بودم به جاده ی بارانی که هی کش میآمد و تمام نمیشد. صدای موتور اتوبوس در گوشم شبیه غرشی سنگین بود که مدام آشوب دلم را بیشتر میکرد. ذهنم پر از صدا بود.صدای زنی که مرا فریاد میزد، صدای بچگیهایم، صدای جیغی که انگار در گلو گیر کرده و بیرون نمیآمد.
گوشی زهوار در رفته ی توی مشتم،به عرق نشسته بود.
قلبم آرام نمیشد.شماره ی مهین را گرفتم
ـ سلام مهین جان. ابجی کجاست؟
هنوز تماس خوب قطع نشده بود شماره ی شهلا را میگرفتم
ـ شهلا چه خبر از ابجی؟
آنقدر بیقرار بودم که بدون سلام و خداحافظی از تماسی به تماس دیگر میپریدم. مصیب شوهرم که شاهد تمام لرزش و اضطراب نشسته بر جانم بود،هر بار تنها سری به طرفم کج میکرد و نگاهی بیتفاوت و گذرا میانداخت و دوباره به بیرون زل میزد. بالاخره بعد از ساعتها عذاب و اضطراب به محلهمان رسیدیم..
هوای بهاری گیلان همیشه نفسم را تازه میکرد.عطر خاک مرطوب حاصل از باران شب قبل و بوی شکوفههایی که از هر شاخه سر برآورده بودند هر نفسی را مست میکرد. اما آن روز همین هوا انگار برایم مثل باری سنگین بود که قفسه سینهام را میفشرد.از لحظهای که پایم را از تاکسی بیرون و قدم روی زمین خاکی کوچه گذاشتم، انگار قلبم دیگر فرمان خودش را نداشت. تندتر میزد، نامنظم. درست مثل یک طبل جنگی که خبر از فاجعهای هولناک بدهد.
مصیب چند قدم جلوتر از من راه میرفت. بیاعتنا مثل کسی که نه اضطراب من را میدید و نه لرزش اندامم را. نگاهش را دوخته بود به جاده ی باریک پیش رو، بیآنکه حتی برگردد ببیند من چه میکشم.
وقتی از پیچ گذشتم، چشمم به کوچه افتاد.همان کوچهای که هزار بار در کودکی با موهای بافته و پاهای برهنه در آن دویده بودم حالا پر از جمعیت بود.زنها و مردها شانه به شانه با چهرههایی آشفته و در هم. پاهایم سست شد. نفسم برید. انگار نیرویی ناپیدا تمام توانم را به یکباره بیرون کشید و همان جا لحظهای به روی زمین افتادم.دستم را به زانو فشردم تا بلند شوم. هنوز از جا کنده نشده بودم که صدای پاهای مصیب را شنیدم.نگاه چرخاندم چه خوش خیال بودم که فکر میکردم برای همراهیام میآید.او همان لحظه که چشمش به پلیسها افتاده بود بی هیچ تردیدی مسیرش را بریده و در ازدحام جمعیت گم شد. من ماندم و کوچهای که یکباره برایم غریب شد. ماندم و لرزشی که حالا داشت به عمق استخوانهایم فرو میرفت.
به هر سختی بود بلند شدم و لنگان و لرزان پیش رفتم. نگاهم مدام میان جمعیتی میگشت که جلوی کوچه ایستاده بودند. نگاههایی که پر از پرسش و اندوه به من دوخته میشد. اما لحظه ای بعد با شرم و اندوه سرها پایین میافتاد. انگار هیچکس جرات نداشت چیزی بگوید.همان سکوت پر از معنا کافی بود تا ترس بیشتر در جانم ریشه بدواند. حیاط پر بود از آدمها. اقوام دور و نزدیک هر کدام در گوشه و کنار با چهرههایی که میان بهت و اشک گیر کرده بودند. بعضیها به دیوار تکیه داده بودند بعضیها آرام زیر لب پچ پچ میکردند.اما همین که قدم به میانه ی حیاط گذاشتم زمزمهها برید. نگاهها همه یکجا برگشت به سمت من مثل سیلی ناگهانی که بخواهد مرا از وهمی که درش اسیر شده بودم برهاند. بیاختیار دویدم. انگار که اگر زودتر نرسم چیزی از دست میرود. پلههای منتهی به ایوان را دوتا یکی بالا رفتم.دستم روی در چوبی لرزید. به زحمت فشاری وارد کردم و در باز شد.نگاهها به سمتم کشیده شد. خواهرهایم، خالهها، دختر خالهها، همسایه ها..همگی سیاه پوش. چهرهها خیس از اشک..چهره ی مات و متحیرم را که دیدند انگار که آن غم دوباره سر باز کرد، صدای مویه و گریه شان به یکباره دیوارهای خانه را لرزاند. پاهایم لرزید و میان درگاه نقش زمین شدم. لحظه ی آخر خواهرم مهین را دیدم که شتابان به سمتم خیز میگرفت. نشست کنارم و دستانم را گرفت و وقتی که نگاه حیرانم را دید لبهایش لرزید. بعد با صدایی که انگار از ته چاهی بیرون میآمد گفت:
ـ میناااااا.. ابجی رفت..
نفس نکشیدم. لبهایم باز ماند و لحظهای نگاهم توی جمعیت ماتم زده و گریان توی اتاق چرخید. بعد یک دفعه همه چیز شکست.. صدا توی گلویم به جیغ نشست. جیغی که برای خودم هم پر از ترس بود.
بلند شدم.نمیدانم چطور، فقط دویدم به سمت حیاط. خودم را به این طرف و آن طرف میزدم، موهای پریشانم را میکشیدم. همان موهایی که ابجی همیشه با کلی نوازش برایم شانه میزد. اسمش را فریاد میزدم و هر بار گلویم پاره پاره میشد و خراش برمیداشت. دستهایی از پشت بازوهایم را میگرفت.مهین، شهلا، خالهها، خواهرزادهها. صدای گریه شان با نالههای من قاطی و همه چیز برایم تار و تارتر میشد.
لحظه ای نگاهم به گوشه ی حیاط افتاد.به آن خانه ی کوچکی که تازه ساخته بودیم. هنوز بوی گچ و آجر نو میداد. پرده ی گلدارش از پنجره بیرون زده بود و باد بهاری آرام تکانش میداد.پاهایم سست شد.نفسم برید..آن خانه.. آخ.. آنجا را تازه برایش ساخته بودیم. هنوز آنجا از عطر نفسهای گرمش پر نشده بود..
به زحمت خودم را از دستهای مهین و پسرش محمد رها کردم و سلانه سلانه به طرف خانه ی تازه راه افتادم.نگاه گریانم به سبزیها و گلهای تازه کاشته شده افتاد.همان گلهایی که دو ماه پیش با هم کاشته بودیم. به خانه رسیدم دستم را روی دیوار گچ شده گذاشتم تا از شدت ضعف روی زمین نیفتم. صدای گریهها توی سرم میپیچید. پایم را که روی پله ی اول گذاشتم رعشهای به اندامم نشست و همانجا افتادم. مهین شتابان به طرفم آمد و کنارم نشست و سرم را میان آغوش گرفت و ناگاه بغضی که معلوم بود به خاطر من مدام قورت میدهد سر باز کرد و با صدای بلند به گریه افتاد و میان زاری نالید:
ـ آخ میناااا بیچاره شدیم خواهر.. بی پناه شدیم خواهر.
من که هنوز در بهت و تردید بودم به چشمانش نگاه کردم چشمانی که سرخ و ورم کرده بودند. به سختی لب جنباندم صدای گرفتهام از قعر گلو بیرون آمد:
ـ مهین؟! ابجی کجاست؟ چی شده؟
مهین سرش را پایین انداخت و دوباره شانههایش لرزید. صورتش از خیسی اشک برق میزد و لبهایش تکان میخورد. به سختی میان گریه بریده بریده جمله راند و من چشمهایم را دوختم به لبهای لرزانش..
ـ ابجی مُـ ـرد مینا.
و بعد گریهاش به هقهقی جانسوز نشست و ادامه داد.
ـ آخ الهی تره بیمیرم ابجی جان... («گویش گیلکی» الهی برات بمیرم )
❌ این قصه واقعی ست ❌
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.