داستان · مونی جان
قسمت ۲
به قلمِ هانیه بابائی
درونم فرو ریخت. صدایم بیاختیار از میان بغض و ناباوری برخاست. بلند و شکسته در میان هقهق و ضجه:
ـ نه.. نه.. ابجی…اب..جی.. امکان نداره.. ظهر باهاش حرف زدم. گفت گلها رو آب داده. ناهارش آمادست. حالش خوبه. نگفت دردی داره،نگفت جایش درد میکنه. نه.. نه.. ابجی…
سرم را به دیوار گچ شده کوفتم و خواستم از میان بازوهای مهین رها شوم که او مرا سفتتر چسبید و با ناله جمله راند:
ـ فرخ حـ ـرومزاده زهر خودشو ریخت با چـ ـاقو افتاد به جان ابجی.وای ابجی جان.. ابجی جااااان.
مهین که دیگر تاب و توان خودداری نداشت،هر دو دستش را به سرش میکوبید و ضجه میزد.
از میان بازوانش لغزیدم. برخاسته و به سوی خانه دویدم.
در را باز کردم و داخل شدم. پاهایم مرا به درون خانه کشاند. خانهای که همیشه با عطر ابجی و غذاهای محلی نابش پر بود. این بار اما نه هوایی برای نفس کشیدن داشت و نه عطری برای نوازش مشامم.
صدای خودم را میشنیدم که سکوت خانه را پر میکرد:
ـ ابجی؟ ابجی کجایی؟ ابجی؟ مینات اومده. ابجی تره بیمیرم ابجی (برات بمیرم ابجی).
همه جای خانه را به امید دیدن روی ماهش سرک کشیدم.
به طرف آشپزخانه که رخ گرداندم با دیدن لکههای قرمز و قهوهای روی قالی و دیوار و قطرههای خـ ـونی که سفیدی یخچال را زینت داده بود، دنیا دور سرم چرخید.هوا از سینهام بیرون رفت و صدا در گلویم خفه شد و همان لحظه زمین مرا در آغوش کشید…
چشم که گشودم سقف چوبی خانه بالای سرم بود. همان سقفی که در کودکی ساعتها به خطوطش خیره میشدم تا از میان گرههای چوب تصویر پرنده یا ابر پیدا کنم.نگاهم را کج کردم، مهین کنارم نشسته بود و بی صدا میگریست. خواهرها و خواهرزادههایم هر کدام گوشهای چمباتمه زده بودند با چشمانی سرخ که از گریه اشباع شده بود.
زیر پلکهایم همه چیز در هم میرفت و بوی خون و رطوبت هنوز توی مشامم بود. نگاهم را دوباره به سقف دوختم. خطوط درهم و پیچ در پیچ چوبها، مرا به گذشته ی درهم و پرپیچ و خمم کشاند.به سالهایی که بوی نم و چوب خیس همیشه در خانهمان میپیچید.به روزهایی که صدای فریاد و تشر پدر از دیوارهای گِلی بالا میرفت و به جانمان میتاخت…
خانه ی ما همیشه بوی رطوبت میداد. دیوارهایش از چوب و کاهگل بود و در شمالِ همیشه بارانی، هر بار که باران میگرفت، لکههای تیره تا نیمه بالا میرفت و عطر خاک خیس میپیچید در هوای اتاق. صدای چکه ی آب که از لای سقف چوبی روی سینی حلبی میافتاد، میشد موسیقی هر شب من.
از وقتی یادم میآید سهم من از روزها کار بود.وقتی مادر و خواهرهایم به مزرعه میرفتند، من میماندم و بچههایشان. باید کهنهها را میشستم،غذا را بار میگذاشتم، از بچهها مراقبت میکردم و ظهر یا عصر وقتی همه برمیگشتند خانه باید تمیز و آماده میبود؛ انگار که هیچ کودکی در آن نفس نکشیده.
گاهی از پشت پرچین به کوچه نگاه میکردم. خورشید لای شاخ و برگ درخت صنوبر میرقصید و صدای بازی بچههای همسایه میآمد. همیشه دلم میخواست حتی برای چند دقیقه بروم میانشان، همبازی هفت سنگشان شوم، همبازی خاله بازیشان. توی کوچه بدوم، با صدای بلند بخندم، بچگی کنم؛ اما همان لحظه میان غوطه ور شدن در افکار و هوسهای کودکانهام، صدای پر خشم پدر در ذهنم میپیچید که همیشه هم با کلمات رکیک تمام تنم را میلرزاند:
ـ دِ آخه سگ سیاه تو رو ب...د.چرا اینجا لش ایستادی
آها برو لشتو ببر اون لباسامو بشور..
و من برمیگشتم به تشت فلزی و لباسهایی که بوی گِل و عرق میداد.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.