قسمت ۳

داستان · مونی جان

قسمت ۳

به قلمِ هانیه بابائی

خانه‌مان همیشه ساکت بود.از آرامش که نه، از ترس.

وقتی پدر نبود، نفس‌ها بلندتر می‌شد. صدای خنده از گوشه گوشه ی خانه بالا و حتی مادر کمی سبک‌تر راه می‌رفت. اما همین که صدای قدم‌های پدر که بر حسب رسم و عادت آقاجان صدایش می‌زدیم، از دور می‌آمد،همه چیز می‌مـُ ـرد. مادر سرش را پایین می‌انداخت. ما بچه‌ها پنهان می‌شدیم و خواهر بزرگم دستپاچه ظرفی را که در دست داشت محکم‌تر می‌گرفت که مبادا بلرزد.

پدر همیشه بوی تند عرق و دود سیگار زَر می‌داد. چشم‌هایش مثل دو تیغه ی خیس برق می‌زد. هیچ وقت نشد بفهمم از چه چیز عصبانی است؟ از زندگی؟ از زمین و زمان؟ از ما؟ اما هرچه بود خشمش مثل سایه‌ای بر سرمان افتاده بود. سایه‌ای که تمام کودکی‌هایم را بلعید…

گاهی شب‌ها وقتی چراغ گردسوز رو به خاموشی می‌رفت و صدای مادر از اتاق کناری می‌آمد که آه می‌کشید، چشمانم را می‌بستم و خیال می‌کردم که جای دیگری ام. در خانه‌ای که سقفش چکه نمی‌کند، جایی که بوی درد و دود نمی‌دهد، جایی که صدای فریاد و ناسزاهای هیچ مردی به گوش نمی‌رسد. اما صبح که می‌شد دوباره همه چیز همان بود. سینی مسی، قابلمه ی روی چراغ گرد سوز، صدای آواز پرسوز مادر که از توی حیاط در حالی که سبزی می‌کاشت به گوش می‌رسید و از همان آغاز روز تمام وجودم را سرریز اشک و غمباد می‌کرد:

ـ ماره ماره چره مره بیچایی ..غم و غوصه هم می کول دیچه ای..ماره ماره منم بیمارم امشب..اسیر اَن چهاردیوارم امشب..

(مادر مادر چرا مرا زاییدی..غم و غصه را بر دوشم نهادی..مادر مادر منم بیمارم امشب..اسیر این چهار دیواریم امشب)

و گاه میان اشک و ناله‌ای که برای آواز سر می‌داد، مرا صدا می‌زد:

ـ مونی جان برنجو دم بذار مادر. آقا جان برسه غذا آماده نباشه قیامت می‌کنه

و من برنج را دم می‌گذاشتم، اما در دلم آرزو می‌کردم که ای کاش آقا جان هیچ وقت نرسد.

……………

ادامهٔ این اثر ویژهٔ مشترکان است

برای خواندن قسمت‌های بعدیِ «مونی جان»، مشترک ناهید شو.

قسمت بعدی

قسمت ۴

قفل

قسمت قبلی: قسمت ۲

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۳»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.