قسمت ۱

داستان · مانده در شب

قسمت ۱

به قلمِ فرحناز طاهری

مانده در شب

نی‌لبک را از لب‌های باریکش جدا کرد. باد سردی گوش‌های زمختش را نوازش نمود. حواسش به‌جا نبود. به‌طور سریع و ناگهانی از جا پرید. گله را هی کرد و چوب‌دستی بلند و قطورش را در هوا چرخاند. گوسفندان چاق و چله تکانی به هیکل سنگین خود دادند. بره‌های کوچک و ملوس که کنار مادرشان نشسته بودند؛ بَه‌بَه کنان از جا بلند شدند. "کاوه" دست آفتاب‌سوخته‌اش را سایبان پیشانی‌اش کرد. نگاهش به گله بود اما فکرش جای دیگر. هی‌هی می‌کرد و سوت می‌کشید و گوسفندان بی‌قرار از شیب تند تپه سرازیر شدند.

آن‌ زبان‌بسته‌ها به مسیر آشنا بودند. ذرات ریز نور طلایی آفتاب رو به غروب و گرد وغبار به پا شده از دویدن گوسفندها هاله‌ای مه‌گونه به‌وجود آورده بود؛ غلیظ‌تر که شد، محو شدند در آن و تنها تکان تکان خوردن‌های دنبه‌ی آویزان آن‌هایی که در صف آخر بودند به چشم می‌خورد. فکری در ذهن شلوغ " کاوه" جرقه زد. دوید و دوید. تلاش کرد گوسفندان خسته را که سراسیمه به سوی ده می‌رفتند، از حرکت باز دارد و موفق هم شد. چشم‌های درشت و میشی رنگش چرخید میان گوسفندان. با غًضب چوب‌دستی را پرت کرد. صدایش بره‌ها را ترساند. دندان‌های درشتش را روی هم فشار داد. " ای خاااک برسرت کاوه میش " ننه مهتاب" نیست! از کی نبوده، خدا می‌دونه. ای وای جواب پیرزن نق‌نقو رو چی بدم. لعنت به تو " زربانو" هوش و حواس نذاشتی برام دختر." خم شد چوب دستی را برداشت گله را راهی روستا کرد و به عقب برگشت به سمت کوه. آفتاب می‌رفت که گرمای ملایمش را از زمین بگیرد. آسمان به رنگ قرمز آتشین درآمده بود. ابرهای خاکستری و ارغوانی هم بیشتر سطح آبی آسمان را فرش کرده بودند. چوب دستی را پشت گردنش گذاشت و دو سرش را با دو دست محکم گرفت. گویی حرصش را سر آن خالی می‌کرد. از ضخره‌ها بالا می‌رفت و صدای نفس‌هاش سکوت کوهستان را می‌شکست. دو چشم داشت و دوچشم هم قرض گرفته بود برای برانداز کردن کوه و بیابانی که در تاریکی شب فرو می‌رفت. با دهانش صداهای عجیب و غریبی که گوسفندان به آن عادت داشتند و نزدش می‌آمدند در می‌آورد. اما جز صدای هوهوی باد و آواز پرندگان چیزی نمی‌شنید. پشت هر سنگ و صخره را با نور ضعیف چراغ قوه‌اش برانداز می‌کرد و ناامید با نچ‌نچی به جلو می‌رفت.

به شکاف عمیق بین دو کوه رسید. برگشت به پشت سرش نگاه کرد یکی از سگ‌های گله زوزه کشان همراه‌ش آمده بود. گویی وجود سگ از ترسش می‌کاست. درخت‌های سبز بلوط در سیاهی شب فرو رفته بود و به رنگ سیاه می‌نمود. "کاوه" از پیدا کردن گوسفند ناامید شده و قصد برگشتن به ده را داشت. نور باریک چراغ‌ قوه تنها راهنماییش برای عبور از دل کوهستان تاریک بود. سوز سرما تا مغز استخوانش می‌نشست. هنوز چند قدمی به عقب برنگشته بود که صدای نعره‌ای در کوه پیچید و بازتابش از کوه تن و بدن "چوپان" ریز نقش و لاغر اندام را به لرزه انداخت. ادامه دارد.

پایانِ قسمت‌های این اثر

گفت‌وگوی همین قسمت

دیدگاه‌ها دربارهٔ «قسمت ۱»

برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.