
بدرالملوک فرجی(نویسنده)
خواب عجیبی دیده بودم...پریشان از خواب پریدم...آفتاب پاییزی بود... یادم افتاد روز مادر است و چند روز دیگر مادر بزرگ به مسافرت میرود...بلند شدم تا به دیدنش بروم که...
هنوز قسمتی منتشر نشده. بهزودی اینجا پر میشود.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفر باش.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.