
هر شب، تاریکی چیزی به او میگفت. نخست با نگاهی، بعد با چشمی سرخ... و در لحظهای که تصمیم گرفت دیگر نترسد، آنچه دید چهرهی خودش بود ؛ اما در نوری که هیچ سایهای نداشت.

داستان
هر شب، تاریکی چیزی به او میگفت. نخست با نگاهی، بعد با چشمی سرخ... و در لحظهای که تصمیم گرفت دیگر نترسد، آنچه دید چهرهی خودش بود ؛ اما در نوری که هیچ سایهای نداشت.
هنوز دیدگاهی ثبت نشده؛ اولین نفر باش.
برای نوشتن دیدگاه، اول وارد حسابت شو.